کلی دور خودم گشتم تا کاپالی چارشی (بازار سنتی) را پیدا کنم. در حالی که اگر راست دماغم رامیگرفتم و صاف میرفتم پنج دقیقه بیشتر با من فاصله نداشت. خوب بد هم نشد کلی کوچه پس کوچه نوردی کردم برای خودم.
بازار شلوغ و بزرگ و قشنگی بود. کمی برای خودم گشت زدم و آمدم بیرون. نمیدانم از کدام در وارد شدم و از کدام در خارج.
باز برای خودم بیهدف گشت زدم. تنهایی سفر کردن خیلی هم بد نیست، میتوانی بشوی قاصدکی و بگذاری باد تو را با خود ببرد هر کجا که خواست.
(دلم میخواهد بگویم تنهایی سفر کردن خوب است ولی فکر کنم این از آن حرفهاست که فقط به درد خودم میخورد. دوست نداشتم انقدر به تنهایی خو کنم، میبینم که دارم یاد میگیرم یا شاید هم باید بگویم یاد گرفتهام چطور از تنهایی لذت ببرم، انگار رفیقی باشد که حضورش خوش است، و قدیمها این مرا میترساند حالا نه. حالا اینکه دیگر نمیترسم مرا میترساند.)
به خانه برگشتم. نیما خیال کرده بود غمگینم. نبودم. فکر کنم زیادی با خودم مانده بودم، صدایم غبار گرفته بود. زیاد که تنها میمانم واکنشم به جهان بیرون کند میشود.
به نیما گفتم بدون فلفل دلمهای و زردچوبه شام بی شام و اینطوری شد که ما از بازار امینونو سر درآوردیم. بازاری که شبیه بازار تجریش بود، کلی ماهی و میگو، سوسیس و پنیر، سبزی و میوه، خوراکیهای که نمیدانم چه بودند و ادویه. خیلی خوب بود، پر از رنگ و بو و زندگی.
و من یاد گرفتم زردچوبه به انگلیسی میشود : Indian Saffron
