اصلا یادم میره که دارم آهنگ شکیرا رو دانلود میکنم صداش که بلند میشه یه لحظه جا میخورم.
محشره.
صدای شکیرا یه جورایی زبره. مثل ریش تازه دراومده بر صورت مرد.
دوست دارم صورتم رو روی زبری صداش بکشم.
هوم.
دلم برای هیچی تنگ نیست. دلم هیچی نمی خواد.

دوست داشتن تو، گرچه سختترین کار جهان، از دوست نداشتنت آسانتر است.

قبل از این که بری می دونستم خیلی خیلی خیلی دوستت دارم اما انگار باید می رفتی تا من بفهمم این خیلی یعنی چقدر . چه خوب که کمتراز یه ماهه دیگه اینجایی و چه خوب که فردا یه تولد خارجی داری. دوست دارم. تولدت مبارک رفیق.
پی نوشت بی ربط: باور می کنید از وقتی پست وحید رو نوشتم تازه فرصت شد کامنتهام رو بخوونم؟ ولی خیلی کیف داد که یهو اومدم دیدم ۱۱ تا کامنت دارما. ![]()
پونه جان تنها راه عرضه اینترنتی آثار این است که پی دی افاش کنیم و خلاص. آره میدانم این راه کار قبلاً کشف شده، نوآوریش دراینجاست که سایتی درست کنیم شبیه آمازون. نه برای این که بفروشیم آثار را نه. منظورم آن بخش اطلاعاتی و نقد آثار در آمازون است. سایتی داشته باشیم که بانک اطلاعاتی تمام یا بیشتر آثاری باشد که در اینترنت قرار دارند. الان خیلی کارها روی نت هست اما ما ازشون بیخبریم. اگر بتوانیم همچین سایتی درست کنیم میشود مرجع خواننده و خوب خیلی کمک است.
مزیت دیگری که سایت حتما باید داشته باشد برخورداری از سیستم امتیازدهی است. یعنی هر کسی که آن کتاب اینترنتی رو خواند بتواند اگر دوست داشت نظرش را بنویسد و به کتاب امتیاز دهد. این کاری است که آمازون میکند هر کسی اگر دوست داشت با اسم واقعی و اگر نه با همان هویت مجازیش درباره اثر نظرش را مینویسد. این کار اول از همه تبلیغی است برای کار. اغلب کسانی که کارشان را روی نت منتشر میکنند بنام نیستند حالا اگرمثلا پونه کتابی را بخواند و برود بنویسد خوب بود یا امتیاز بدهد من به هوای اعتمادی که به سلیقه ادبی پونه دارم کار را میخوانم.
این کار فایده دیگری هم دارد. متاسفانه انتشار آسان اثر در نت باعث شده ما، اصلا ما نه من، فکرکنم خیلی نویسندهام چون 20 نفر نوشتههای مرا می خوانند و به به و چه چه میکنند وچارتوهم میشوم که روح ولف در من حلول کرده است این سیستم امتیازدهی باعث میشود اثری که ارزش خواندن ندارد بالا نیاید البته وایس رسایش هم صادق است. اصلا میتوانیم مثل بالاترین کاری کنیم آثاری که بیشتر از بقیه خوانده شدهاند بالاتر قرار بگیرند یا همچین کارهایی.
کل کوپن خلاقیت امروزم رو برای در کردن این نظریات خرج کردم پونه جان. فقط میماند تعداد مخاطب. خوب من نمی دانم هیچ رقمی ندارم که ما چقدر خواننده اینترنتی داریم اما می دانم، البته اگر اشتباه نکنم از نظر تعداد وبلاگها دومین یا سومین کشور جهانیم. پس خیلی کم نیستیم. تازه مگر خوانندههای نسخههای کاغذی چند نفرند؟ مگر تیتراژ کتابها چقدراست؟ همینطوری یک جلد ترجمه و یک جلد تالیف از کتابخانهام کشیدم بیرون. تیراژ "خوبی خدا" 1500 تاست و تیراژ ماه نیمروز مندنی پور 1000 تا. فکر نمیکنم نشود دراینترنت به این رقم کوچک دست یافت.
میماند تنها مشکل آدمهایی مثل من که باید کتاب را با خودشان به بستر ببرند، خوب آن هم راه حل دارد مگر چاه بابل را چطور خواندم یا نسخه سانسور نشده دلبرکان مغموم مارکز را. بلاخره یه گلی به سرم میگیرم دیگر. تو نگران من نباش. مهم این است که خلاقیت به تعویق نیافتد.
آخیش از این که این مشکل فرهنگ و ادب مملکت رو حل کردم حس خوبی دارم.

یکی از دوستان من داشت فکر میکرد زن یک نفر بشود یا نه. پدرش که او را در فکر دید گفت: بابا جان انقدر فکر نکن. خیال کن داری میری از سر کوچه پفک بخری.
حالا این پدر را اضافه کنید به پدر من. برای من توضیح میدهد یک خواستگاری پیدا شده این طور و آن طور. میگم خوب ببینمشون. میگه اگه میخوای بگی نه بگم نیان. میگم بابا جان من که ندیدم. میگه بهت دارم میگم این طور و آن طور است دیگه، چیشو میخوای ببینی.
خیلی دلم میخواست روم میشد میگفتم چیشو میخوام ببینم. یعنی اساسی جلو خودم رو گرفتما.
پی نوشت بی ربط: اسم نقاشی هست "زن در اندیشه" کار نقاشی به اسم "گیل ماروسی".
حالا چه ربطی دارد به این پست؟ این را فقط من می دانم و تو.
نمی دانم از جنگیدن خسته شدم، زور دشمن زیاد شده یا شایدم اصلا تفنگم خرابه.
![]()
قیچی را رد میکنم درست از وسط قلبهای صورتی. دوست دارم به همه کتاب کادو بدهم. آخر کادو کردنش آسان است.
به پونو گفتم اینهایی که میگویی مهم نیست. سال خوبی بود چون اتفاقی نیافتاد که نشود جبرانش کرد.
صبح کسی از من پرسید دوست داری سال تحویل کجا باشی؟ گفتم همین جا که هستم. گفت شوخی نکن. چرا گفت شوخی نکن. جدی میگفتم. آخر کجا میتوانم باشم بهتر از اینجا، در خانه و در کنار آدمهایی که دوستشان دارم و دوستم دارند بیدریغ و منت، بی شرط و شروط. حالا درست که من خیلی چیزها را نمیبینم اما این از آن معجزهها نیست که بشود آن را ندید.
دو جور اس ام اس را در گوشیم ذخیره کردهام: این برای شاگردای دخترم: برای تو هم مبارک باشه عزیزم. این برای شاگردای پسرم: برای شما هم مبارک باشه آقا. میبینید که کاملاً اسلامی است و تفکیک جنسیتی هم در آن صورت گرفته است.
آخیش.
این جمله رو خیلی دوست دارم: هر روزتان نوروز

میدونی انگار تو زندگی یه چیزی هست که نیست، هیچوقت نبوده، هیچ وقت هم قرار نیست باشه. یه چیزی که اگه باشه دیگه تنها نیستم. اگه هیچوقت نبوده از کجا میدونم هست؟ اگه نیست پس چرا فکر میکنم هست؟
چشمهات چنان خاک گرفته که دلم میخواد روش اسمم رو یادگاری بنویسم. اگه جا بود یه قلب تیر خورده خونچکان هم کنارش میکشم
کلوچه فومنی داغ دوست دارم از رُخ رُخ شکر زیر دندونام خوشم میاد
هر صبح که از خواب بیدار میشم حس میکنم سختتر شدم، سفتتر، نشکن. دوست ندارم، آدم که نشکن نمیشه. آدم نشکن دوست ندارم. خوشبختانه ظهر نشده میبینم چه خوب هنوز هم جزو شکستنیهام. باید با احتیاط حمل شوم. با توام حواست هست؟
به مامانم میگم سلام جیگر من میگه تو نمی تونستی سالاد درست کنی؟ بهش میگم حالت چطوره خوشگل من؟ میگه به نظر تو هم اون دور روی سرامیک ششم از سمت چپ جای پا هست؟ داره با خان داییم حرف می زنه انگشتام رو میکنم تو گوشم که نشنوم همه اش رو میدونم تکراریه عین فیلمی که خودت توش نقش داشته باشی دراتاقم رو باز میکنه و میاد تو میدونم میخواد برام تعریف کنه تموم اتفاقاتی که خودم توشون حضور داشتم و همین الان هم همهاش رو شنیدم، چطور واسه دایی تعریف کرده و اون چه گفته. اینطوری ست که تمام اتفاقات این خانه برای من سه بار تکرار میشه بلکم چهار بار. البته قبل از اینکه شروع کنه میگه: هنوزلباسات رو جمع نکردی؟ این کتابها رو از زیر تختت بردار. کیفت رو بذار اونور
داریم با هم تلفنی حرف میزنیم. مجبور میشه بره اون خط رو جواب بده. برام یه آهنگ انتظار میگذاره که نمیدونم چیه اما قشنگه. با آهنگش می رقصم. سایهام هم. دستم رو می چسبونم به دست سایهام و چرخ میزنم اون هم چرخ میزنه. من بشکن میزنم اون نمیتونه بشکنش صدا نداره
دیروز رفتم سلمونی، من و پونو و اری دلوکا با هم رفتیم. زنها با پیشبندهای پلاستیکی و سرهایی زیر کلاه و فویل به آدم فضایی میماندند. همه دیرشان شده بود غیر از من، و همه نگران شوهرهایشان بودند همانقدر که پونو نگران بچههایش. من نگران کسی نبودم عجله هم نداشتم. خانه هم اگر بودم داشتم همین کار را میکردم: کتاب میخواندم. فقط چون موراکامی چاق و گنده بود گذاشتمش همانجا در خانه و دلوکا را با خودم آوردم که لاغر و باریک است و راحت در کیف جا میگیرد
خانه که رسیدم زنگ که زدم مامان پرسید کیه؟ گفتم من. پرسید تنهایی؟ گفتم آره هنوز
سرزمین مادر مرده من، چه کنم که خنده بر ریش تو نباشد؟ چه کنم که تیزتر نشود چاقویی که دمادم می کشند بر گلویت؟ من با فردا چه کنم؟