تبليغاتX
در گلستانه

در گلستانه

 

کلی دور خودم گشتم تا کاپالی چارشی (بازار سنتی) را پیدا کنم.  در حالی که اگر راست دماغم رامی‌گرفتم و صاف می‌رفتم پنج دقیقه بیشتر با من فاصله نداشت.  خوب بد هم نشد کلی کوچه پس کوچه نوردی کردم برای خودم.

بازار شلوغ و بزرگ و قشنگی بود.  کمی برای خودم گشت زدم و آمدم بیرون.  نمی‌دانم از کدام در وارد شدم و از کدام در خارج.

باز برای خودم بی‌هدف گشت زدم.  تنهایی سفر کردن خیلی هم بد نیست، می‌توانی بشوی قاصدکی و بگذاری باد تو را با خود ببرد هر کجا که خواست. 

(دلم می‌خواهد بگویم تنهایی سفر کردن خوب است ولی فکر کنم این از آن حرفهاست که فقط به درد خودم می‌خورد.  دوست نداشتم انقدر به تنهایی خو کنم، می‌بینم که دارم یاد می‌گیرم یا شاید هم باید بگویم یاد گرفته‌ام چطور از تنهایی لذت ببرم، انگار رفیقی باشد که حضورش خوش است، و قدیمها این مرا می‌ترساند حالا نه.  حالا اینکه دیگر نمی‌ترسم مرا می‌ترساند.)

به خانه برگشتم. نیما خیال کرده بود غمگینم.  نبودم.  فکر کنم زیادی با خودم مانده بودم، صدایم غبار گرفته بود.  زیاد که تنها می‌مانم واکنشم به جهان بیرون کند می‌شود.

به نیما گفتم بدون فلفل دلمه‌ای و زردچوبه شام بی شام و این‌طوری شد که ما از بازار امینونو سر درآوردیم.  بازاری که شبیه بازار تجریش بود، کلی ماهی و میگو، سوسیس و پنیر، سبزی و میوه، خوراکی‌های که نمی‌دانم چه بودند و ادویه.  خیلی خوب بود، پر از رنگ و بو و زندگی.

 

و من یاد گرفتم زردچوبه به انگلیسی می‌شود : Indian Saffron

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 0:26  توسط آزاده  | 

 

ایاصوفیه را دوست نداشتم، عمارت عظیمی که زیبا بود اما دوست‌داشتنی نبود.  انگار این ساختمان غول پیکر را بر اساس صفات قاسم جبار خداوند ساخته بودند. 

اول سعی کردم به خودم بگویم خوب ببین چه خوب که در پس نام بزرگ "الله" تصویر مریم و مسیح کودک را نگه داشته‌اند.  و ببین چه بی جنگ و دعوا سالهاست در کنار هم و در برابر دوربین توریستها ژست می‌گیرند.  اما این‌طور نبود، بیشتر به این می‌ماند که در این ساختمان اسلام مسیحیت را به گروگان گرفته باشد، و آنچه من دیدم قدرت‌نمایی آیینی در برابر آیینی دیگر بود، نه چیزی دیگر.

من فقط دهلیزهایی را دوست داشتم که می رفتند سمت رواق مسجد و برمی‌گشتند به صحن.

و از همه عجیبتر اینکه نه الله و نه God  هیچ‌کدام آنجا نبودند، خانه خالی بود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 23:31  توسط آزاده  | 

 

 اولین بار که با یه دختر بیرون رفتم،

دوازده سالم بود

سردم بود، وزن دو تا پرتقال تو جیب کتم

منو پایین می‌کشید

آذر ماه بود.  یخ زیر پاهام می‌شکست

نفسم یه لحظه جلو چشمم بود

بعد دیگه نبود.

داشتم می‌رفتم سمت خونه‌اش،

خونه‌ای که چراغ ایوونش شب و روز، تو آفتاب و بارون،

همیشه زرد و روشن بود.

یه سگ انقدر بهم پارس کرد تا

اون اومد بیرون، دستکشا رو

دستش کرد، صورتش

از سرخی رژلبش روشن بود.  من بهش خندیدم

دستمو گذاشتم رو شونه‌ش و از خیابون ردش کردم

از پارکینگ ماشینای اسقاطی و از کنار درختای تازه کاشته هم،

بعد نفسامونو جلو فروشگاه دیدم

رفتیم تو، با صدای زنگ کوچیک بالای در، سر و کله خانم فروشنده

از وسط قفسه‌ها پیدا شد.

چرخیدم سمت آب‌نباتا

که مثل صندلیای ورزشگاه ردیف شده بودن،

ازش پرسیدم چی می‌خواد،

تو چشمهاش نور بود و کنج لبش خنده.  دست کشیدم

رو سکه‌ ته جیبم،

اون شکلات رو برداشت،

قیمتش بیشتر از سکه من بود اما من هیچی نگفتم.

اول سکه رو درآوردم، بعد پرتقال رو

هر دو رو بی‌صدا گذاشتم رو پیشخون مغازه

سرمو که بالا آوردم، خانومه یه نگاه به چشام انداخت

و خیلی خوب فهمید قصه

چیه.

            بیرون

چند تا ماشین با سر و صدا رد شدن

مه مثل یه کت کهنه

بین درختا آویزوون بود.

من دست دخترکمو گرفتم و تا دو تا کوچه انورتر

ولش نکردم

بعد دستشو ول کردم

که بتونه شکلاتشو باز کنه

خودمم پرتقالو پوست کندم،

رو پس زمینه خاکستری آذر ماه،

پرتقال رنگ نور بود

اگه کسی از دور نگا می‌کرد

به خیالش می‌رسید

دارم تو دستام آتیش روشن می‌کنم.

 

گری سوتو

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 0:58  توسط آزاده  | 

 

صبح اول: از صدای بوق کشتی، جیغ مرغهای دریایی، صدای به هم خوردن بال کبوترها و صدای کلاغ، این شهروند جهانی بیدار شدم.

در استانبول احساس غریبی نمی‌کنید، اینجا زیباست، اینجا رنگی است، اما اینجا ته هرچیز شیرینی برای تو تلخی است، که تلخی از توست، که هرکجای جهان باشم سوالم با من است: "چرا برای ما نه، چرا در خانه من نه؟"

می‌دانی به گمانم استانبول شبیه زن زیبایی است که تظاهر می‌کند دوست دارد دور از دسترس و پر راز و رمز به نظر بیاید، از ترس اینکه مبادا آسیب ببیند، تو اما خوب می‌دانی مهربان است و باید نترسی از برجهای بلند قلعه هایش که به قلعه سنگباران می ماند.  این تنها یک شباهت ظاهری است، اگر نترسی آن سوی این باروها تو تنها می‌مانی با سرخ، رنگ برگها و آبی دریا.

اگه می‌ترسی دستت رو بده به من.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 23:21  توسط آزاده  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 19:1  توسط آزاده  | 

 

خیابان استقلال، خیابان مردم، نور و موسیقی، و من کتاب خریدم، اولین خرید من در استانبول: مجموعه شعری درباره موسیقی و ترجمه شعر شاعران روسیه به انگلیسی.

 این درست که من هیچ اعتقادی به ترجمه از روی ترجمه ندارم اما خوب تازگیها احساس می کنم دنیای شاعران روس به دنیای ما بسیار نزدیک است و دلم می خواست بیشتر از آنها بخوانم.  بعد که مقدمه مترجم را خواندم دیدم ایشان هر کاری دلش خواسته کرده، مثلا بخشی از شعر را ترجمه کرده یا اسمش را تغییر داده و از این کارها.  هر چند هنوز هم قشنگ است.  این را بخوان:

تو آواز منی، در دل من

تو رویای آبی تیره کبوترانی

صدای تک‌نوای رخوت زمستانی

سورتمه برفی که آرام و طلایی می‌گذرد

از میان سایه‌های آبی و خاکستری نشسته روی برف.

 

ولیمیر کلبنیکوف

 

پنجاه شصت نفر آدم هم داشتند بالای خیابان به نمی‌دانم چه اعتراض می‌کردند و مثلا تظاهرات می‌کردند، دست‌ می‌زدند و شعارهایشان را مثل آواز می‌خواندند، چند تا دوربین تلویزیونی و چند صدتا دوربین عکاسی اعتراضشان را ثبت می کرد.  ده بیست تا آقای پلیس هم همراهی‌شان می‌کردند مبادا کسی مزاحمشان شود.  بیشترشان زن بودند، خبری از باتوم و اشک آور و ... نبود.

ما به هم نگاه کردیم و نیما گفت بیا برویم، بیا اینجا نمانیم.   و ما رفتیم.

پی‌نوشت‌بی‌ربط: اصلا ولش کن بیا پشمک بخوریم و از عشق حرف بزنیم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 1:17  توسط آزاده  | 

پرنده گفت: "چه بویی ، چه آفتابی ، آه

بهار آمده است

و من به جستجوی جفت خویش خواهم رفت"

 

پرنده از لب ایوان

پرید، مثل پیامی پرید و رفت

پرنده کوچک بود

پرنده فکر نمی کرد

پرنده روزنامه نمی خواند

پرنده قرض نداشت

پرنده آدمها را نمی شناخت

 

پرنده روی هوا

و بر فراز چراغهای خطر

در ارتفاع بی خبری می پرید

و لحظه های آبی را

 دیوانه وار تجربه می کرد

 

پرنده، آه، فقط یک پرنده بود...


پی‌نوشت بی‌ربط: به لطف نیما چند روزی رفتم استانبول، می‌خواهم کوتاه هم که شده از روزهای سفرم بنویسم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 22:57  توسط آزاده  | 

تو کجایی گلنار

تو کجایی گلنار

بی تو من تنهای تنهایم

خونه بی تو سرده

دل من پر درده

تو کجایی پی تو می‌آیم

چشمهایم بی‌نور

خسته و خشکیده پاهایم

نور چشمونم باش

قوت جونم باش

یاریم کن برخیزم از جایم

 

- دختر خوبم نباش نومید و غصه‌دار و غمگین

            صبر کن صبر کن می‌آید دیر یا زود از راه

            روزهایی چون کلوچه شیرین

 

این باشد برای فرنیک مزروعی و بغضی که قورت می‌دهم و جایی ته دلم تبدیلش می‌کنم به یک خنده بزرگ به شادباش تولد تو.

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 19:57  توسط آزاده  | 

من دور بودم از جنگ وقتی جنگ شد.  من رنج نکشیدم اندازه کودکان جنوب و غرب و تهران.  اینجا شمال سبز است همیشه همه چیز به وفور بود اگر هم نبود برای من که چند ماه پس از جنگ به دنیا آمدم، کافی بود.

حالا وقتی از رنج جنگ حرف می زنی من احساس گناه می‌کنم که در کنار تو نبوده‌ام. 

حالا هم، امروز و روز قدس و نمی‌دانم چند روز دیگر می‌آید و من آنجا با تو کنار تو نیستم و من احساس گناه می‌کنم.

به صفحه تلویزیون نگاه می‌کنم به پلیس مملکت که باتومش را به کمر زنی جوان می‌کوبد و یک ریشو با افتخار از قهرمانی‌ او تصویربرداری می‌کند.  نگاه می‌کنم و درد در ستون فقراتم می‌پیچد. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 21:59  توسط آزاده 



من و گرز و میدان افراسیاب

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 1:3  توسط آزاده  |