کبوتر خان تهی ، دفدفه ای نیست.
بالا می رود از پله ها زنی که چشمهایش دو هیچ درشتند، می ایستد روبه روی در بستهء خانه، زن،
و پر می شود پشتش از شبی که لب ندارد گفتن نامش را،
و باقی، دری که باز می شود تنها به شنیدن اسم شب، یا به دیدن دخترکی که کوچک شده است در زن به قدر اشکی که نمی افتد
.
.
.
مبادا نشناسد مرا این خانه بی کبوتر...

همیشه دیر می رسیم و بغضمان کال می ماند بر درخت،
انگار...

اینجا کسی با خویش نیست
یک مست اینجا بیش نیست
اینجا طریق و کیش نیست
مستان سلامت می کنند
نقاشی از ابوالفضل توسلی

حالا که باز گشته ام دوباره به نقطه صفر مدار خویش، می بینم
هیچ چیز فرق نکرده، جز نگاه من،
چشم دیروزم پرنده شد وپرید،
انگار
...
آدرس اصلی تصویر