تبليغاتX
در گلستانه

 

جاده را دوست دارم، و این خط سفید ممتد را،

و آسمان خاکستری امروز را، 

 و تو را... که معلق مانده ای در ذهنم،

جایی میان رفتن و نرسیدن

 

در اتوبوس جادهء فیروز کوه سه شنبه ۱۵ اسفند 85

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 22:9  توسط ترنج  | 

 

دلم نمی خواهد بهار بیاید دلم نمی خواهد عید بشود. ولی کسی انگار دائم در گوشم می خواند چه بخواهی چه نخواهی فروردین می آید و اردی بهشت و خرداد لعنتی... دلم تنگ شده، دلم درد می کند، هیچ چیز جایت را پر نمی کند، و من هنوز باور نکرده ام انگار. استیصال باید همین باشد چیزی را بخواهی حتا به قیمت جانت حتا به قدر یک لحظه ، به اندازه یک بار دیگر شنیدن اسمت با صدایی که گوشهایت بی تاب شنیدنش مانده اند و هی ببینی که نیست و هی بزرگ و بزرگترشود این نبودن.

می دانم تو تقصیری نداشتی دستهای ما نا توانتر از نگه داشتن وزن سنگین بودنت بود.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 23:26  توسط ترنج 

 

 

مورگان شوستردر سفرنامه اش می‌نویسد: در جلسات خفیه نسوان با هدف احقاق حقوق شان و بهبودبخشی به وضعیت زنان شرکت کرده در حالی که هرگز نتوانسته هیچکدام از آنها رابشناسد.

 آنها از ترس حاضر نبودند هویتشان را آشکار کنند اما انقدر شجاعت داشته اند که دست از جنگیدن برندارند. من فکر می کنم اگر امروز

می توانم مدرک دانشگاهی داشته باشم و در دانشگاه درس بدهم، بنویسم، بخوانم، انتخاب کنم، مدیون همین زنان گمنام قجری هستم.

گلتن زحمت کشیده تاریخچه این روز را درآورده

 دادنامه  رهایی فعالان جنبش زنان را امضا کنید

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 23:10  توسط ترنج  | 

 

والتر بنیامین می فرماید: از شباهتهای کتاب به فاحشه ها یکی این است که هر دو را می شود به بستر برد.

به نظرم بنیامین یا اصلا با غیر فاحشه ها کاری نداشته، وگرنه می توانست بگوید شباهت کتاب و زن، یا شاید هم به نظرش هر زنی که بشود به بستر برد فرقی با یک فاحشه ندارد.

 راستش چون من کلا با فاحشه ها هیچ مشکلی ندارم با فرمایش جناب بنیامین هم کنار می آیم یک جورهایی.

 اما غرض از مزاحمت:

چند وقتی است می خواهم یک بخش به وبلاگم اضافه کنم به اسم "رخ بنما"، من سوال می کنم شما اگر دوست داشتید جواب می دهید.

شرح سوال: به نظر من شخصیت هر آدم را می شود تا حد زیادی از روی کتابهایی که همیشه بالای سرش، زیر تختش خلاصه  کتابهایی که موقع خواب دور و برش هستند، حدس زد.

کنار تخت من همیشه دیوان شمس هست با حافظ. فروغ و سهراب جایشان را می دهند به هم. ( مثلا خیر سرم خودم را داستان نویس هم می دانم.)

کنار تخت شما چه کتابهایی است؟

توجه: کتابی که چون دارید می خوانید گذاشته اید بالای سرتان حساب نیست. کتابهایی را هم که دوست دارید اما بالای سرتان نیستند حساب نیست ( آ نرا می خواهم در یک رخ بنمای دیگه بپرسم) پس جر نزنید و بازی را خراب نکنید . باشه؟!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 22:23  توسط ترنج  |