باور نکن، این صورتک من باشم، نشان به آن نشان که هنوز یادم هست، دو دست، با انگشتانی گره شده درهم، شکل دعا، و دو چشم سیاه، به روشنی شمعهای امامزاده یوسف رضا.
ندیدهام که ندیده باشم، به درک، خدا را هم ندیدهام، اما یادم هست همیشه.
اصلا چشمهایت را ببند و ببین راه همیشه برای رفتن نیست. گاهی کسی باز میگردد و تو دست تکان میدهی و قصه تمام میشود به خیر و خوشی. باشد، باشد، تصحیح میکنم این قصه تمام میشود به خیر و خوشی.
حالا چشمهایت را باز کن، ببین، من تن ندادهام هنوز، تن ندادهام به این زنانگی مسری مسموم مرسوم، و این گناه من است.
خم نمیشوم، کم نمیشوم، راه را بلدم، درآمدن از چاه را بلدم. لیلی نیستم، مجنون نمیشوم، دلش را دارم بروم تا ته این راه، تنهایی. بیایی میرویم، نیایی میروم، اما تو را از یاد نمیبرم.
به گمانم عشق باید همین باشد.
نقاشی از تیری اونا
امشب پی بردم درپیتتر، مزخرفتر،
بی عرضه تر، وابستهتر، بی لیاقتتر، ابله تر، گاوتر، خرتر از من فقط یکی در دنیا هست اونم خودم هستم.
با حالش این میباشد که هیچ اتفاقی نیافتاد، هیچ اتفاق تازهای حداقل، من همینطوری عین
ارشمیدس کشف کردم اینها را.
تازه او حداقل یک حمام کرد که من نچ.
صبح از شدت جیش بیدار شدیم.
بابیلون نصب کردیم و آماده شدیم بنشینیم سر کار. اما یهو دیدم کارم نمیاد. پس برخاسته و کمی، تنها کمی روی میز توالتمون رو جمع کردیم که بیکار هم نمونده باشیم. زیر تختمان گشتیم دنبال جعفر . نبود. مادر مکرمهمان گفت دنبال چه میگردم گفتم . بابایی گفت : کی؟ مامانی گفت: زیر بالشتته. بابا انگار به خیالش رسیده باشد مردی که زیر بالشت آدم جا بگیرد نمیتواند زن بگیرد، سری تکان داد و به بقیه روزنامهاش پرداخت. مامانی گفت: تو چرا شبا با موبایلت می خوابی؟ لبم را گاز گرفتم و گفتم: وا این حرفهای بی ناموسی چیه می زنی! باز کوچه رفتی.
بعد یهو همه خونه رو ترک کردند و من به کاری مشغول شدم که مدتها بود دلم می خواست اما نمیشد. یه آهنگ رقصی گذاشتم و شروع کردم بالا و پایین پریدن جلوی آیینه. تازه دامن سفیدهام رو هم پوشیدم که بیشتر مزه بده. انقدر جلو آینه بالا و پایین پریدم که یادم اومد صبح با پونو قرار داریم بریم یه جایی، من می گم سلمونی، بچه ها بهم می خندند می گن آرایشگاه. خوب آرایشگاه، ولی من امروز صبح رفتم سلمونی.
عصر یک ذره کار کردم 439 کلمه ترجمه کردم میشه 6500 تومن حدودان. بعد نقلیا اومد کلی باهم بازی کردیم البته دیگه با من بازی نمی کنه هی می گه "تتاب بخون". تتاب خوردیم و لواشک خوندیم. بعدش آزاده خواهر آرزو کارت عروسی آرزو رو آورد. خدا کنه قاتی باشه. باید یه زنگ بهش بزنم بگم اگه قاتیه من اون پیرهن بیآستینم رو بپوشم اگه جداست کت شلوارم رو! آره خواهر.
بعد دوباره کانکت شدم دیدم هنوز نمیشه کامنت کذاشت برای بروبچ بلاگفا. چند تا فحش بد دادیم مثل: ای بلاگفای بد غرق شی الهی.
حالا هم اینجا نشسته ام و به این ترانه معزز گوش میدهم: تو میخوای باز دوباره دلم رو گول بزنی/ داری باز دورغکی می گی که مال منی/
به خدا که...
خوب نمایشگاه برای من یک جورهایی پر است از خاطرات قدیمی، چه میگویید شما با کلاسها، نوستالژی ست. یک بابا سیبیلو و ما سه تا، به قول خودش پدرسگها و یک شورلت قدیمی که ماشین مشتی ممدلی جلویش بنز بود. صبح زود بیدارت می کردند که راه بیافتی که عصر باید برمی گشتیم دوباره که مامان تنها نماند. یک سفر پر ماجرا، ماشین حتما خراب میشد، حتما جوش میآورد، شک نکنید که بنزین تمام میشد و صد البته امکان نداشت تصادف نکنیم و گم نشویم ولی آنچه مهم بود این بود که وقتی دیگر حس می کردیم امکان ندارد موفق شویم میرسیدیم. و در دل من قند آب میشد. هر کدوممون یه بودجه ای داشتیم برای خرید کتاب و البته عیدیهایمان هم بود. عاشق دست گرفتن آن همه نایلکسی بودم که رویشان آرم انتشارات بود. و کتابهایی که اول همهشان می نوشتم "خریدری شده از نمایشگاه بینالمللی کتاب تهران" و تاریخ میزدم. بعدها دیگر مجهول ننوشتم.
بعد ها که امیر آمد تهران دیگر فقط من میآمدم. و با بچه ها میرفتم و هر کتابی می خریدم اولش مینوشتم نماشگاه کتاب تهران با امیر، با شکیلا، با بچه های دانشگاه، با حامد، با...
چرا هیچوقت ننوشتم با بابا؟!
حالا راستش هیچ دلم نمی کشد بروم مصلا.
ای کاش آدمی میشد وطنش را با خود ببرد هر کجا که خواست.

مانیا گفته من پنج تا آرزو کنم، کار سختیه چون من خیلی آرزو دارم به ترتیب هر کدوم که زودتر یادم اومد مینویسم:
1- دلم میخواد میتونستم با دوچرخه برم اینور و اونور
2- دلم میخواد خیلی هم میخواد یکی از این دارودسته فریهاگ (free hug) که راه میافتند تو خیابون و همینطوری آدم رو بغل میکنند بیاد منو بغل کنه
3- دلم می خواد یه دوربین دیجیتال داشته باشم که بهش لنز بخوره
4- دلم میخواد وسط میدون شهرمون، هر کدومشون که شد، یه شب زیر بارون نمنم چکه سماع برقصم
5- دلم میخواد یه خونه داشته باشم برای خودم، نه مال بابام نه مال شوهرم، مال خود خودم ، که بتونم هرچقدر دلم میخواد به دیوارهاش میخ بزنم و عکس بچسبونم و یه کتابخونه گنده از اینا که تا سقف میره و بهش نردبون وصله داشته باشم.
می خواستم اسم این پست را بگذارم کلههای گنده و بیایم بنویسم، از مقاله آقای احمدآریان درباره حافظ کیارستمی.
می خواستم بعدش بنویسم:
پی نوشت: برنده مسابقه هفته قبل را با اجازه شما خودم میخواهم انتخاب کنم با تشکر از همه شرکتکنندگان جایزه که شهروندی افتخاری در گلستانه است تعلق میگیرد به: امیر شکیلا. هر کی بهش تبریک نگه حسوده به خدا
وهمه چیز تمام شود به شوخی و خنده. اما حالا باید بنویسم یعقوب یادعلی، به دلیل داستانهایش در زندان است .
آن وقت قاتلین محفلی کرمان راست راست در خیابانها بگردند و زن و شوهرها را به اتهام رابطه نامشروع با هم سنگسار کنند و خفه کنند و هرکار دیگری که دلشان میخواهد چون رگ غیرت اسلامیشان زده بالا و کارش هم نمیشود کرد. چرا یک کار میشود کرد، می شود زنها را به اتهام اقدام علیه امنیت ملی انداخت زندان یا معلمها را به اتهام اینکه برای کار خیر و فرهنگی که انجام میدهند حقوق میخواهند از سر کلاس بازداشت کرد یا چنان زد توی سر راننده های شرکت واحد که اعتصاب معتصاب ازیادشان برود، میشود سد سیوند را آبگیری کرد با سلام و صلوات، میشود وکیلی را به اتهام وفاع از موکلش زندانی کرد می شود نویسنده را به استناد داستانهایش محاکمه کرد میشود وبلاگها را فیلتر کرد میشود رفت وسط میدان آزادی داد زد انرژی هسته ای حق مسلم ماست، به خدا خیلی کارها می شود کرد، میشود قهر کرد و رای نداد، می شود نشست و خدا خدا کرد زودتر این یانکی ها بیایند ما را نجات دهند همان طور که اعراب آمدند و نجاتمان دادند بعد هم نه به شکل ترانه به شکل سرود می شود رفت خواند دوبی دوبی میریم دبی. و به جان خودم هر کی دست نزنه حسوده به خدا.