تبليغاتX
در گلستانه

 

 

1.

واژه‌ها خوب می‌دانند چه پنهان کرده‌ام در مشت، از این روست که انگشت بر لب نهاده‌اند

 

2.

باد را دوست دارم که سرخوش و بی هوا انگشت می‌کشد بر گلویم و سر می خورد درتنم و پیراهنم بار بر می دارد از او

 

3.

باز از سرانگشتم خون کسی می‌چکد که نکشته ام

 

4.

دیشب دکتر میچ استیونس مرد، خدا‌حافظ مرد صورتی من، خداحافظ

 

5.

قلبم بید مجنونی ست که با باد می‌رود که در باد نشکند، رقص بی‌قرار شاخه‌ها در پس زمینه آسمان همیشه می شود شکل یادم تو را فراموش

 

6.

نشسته‌ بر کمان چ،  چشم دوخته‌ام در دو چشم هـ در هیچ

 

7.

صدایش بوی خاک می‌داد وقتی گفت چطور دلش آمده تو را بکارد اینجا، این همه وقت، سبز شدی که، برگشتم سمت گیسهای بریده آویخته در ویترین دکان و رو به تصویرم درشیشه بی صدا گفتم (تو هم بی صدا بخوان) سبزتر از این باید، شاید...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 12:19  توسط ترنج  | 

 

 

 

یک میز بیضی شکل، من نشسته در راس بالایی میز، چانه ام را به دستم تکیه داده ام، و آرتمیس در کنارم ایستاده، کمانش را کشیده و نشانه می گیرد گاهی آفرودیت را که ایستاده روبه روی ما آن سوی میز، گاهی به سمت هرا، دیمیتر و پرسیفون که نشسته اند سمت چپ میز و گاهی می چرخد به سمت راست میز که جایگاه هستیا و آتنا است. غیر از هستیا که ساکت نشسته، همه با هم حرف می زنند، نه حرف نمی زنند داد می کشند و هیچ کدام حرف آن یکی را نمی فهمد. مجبور می شوم یک داد بلند سر همه شان بکشم تا ساکت شوند بهشون اعلام می کنم که من ناخدا این کشتی ام و می دونم دارم چی کار می کنم. خیالشون رو جمع می کنم که به محض اینکه بفهمم داریم اشتباه می ریم مسیر رو تغییر می دم و به شون قول می دم هر گز کشتی مون رو رها نکنیم. بعد به آرتمیس می گم با اینکه هنوز برای من عزیزترینی ازت می خوام بری بشینی کنار بقیه.

گفت ولی تو داری اشتباه می کنی بزرگترین اشتباه زندگیت رو و رفت البته با اخم و در کمال تعجب من نشست کنار آفرودیت آن سوی میز درست روبه روی من. و در جواب آفرودیت که برایش پشت چشم نازک کرد گفت:"نشنیدی گفت هنوزم منو بیشتر دوست داره."  

 

و اولین فرمان من: لنگرها رو بکشییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییید.

 

پی نوشت: من عاشق این تصویر از آرتمیسم که نیکلاس کان کشیده ، انگار روح منو کشیده باشه...

پیشنهاد می کنم حتما بقیه کارهاشو ببینیدُ بعضی کارهاش منو می کشه مثل این یا این یکی و من علنا دیوانه اینم و ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 13:12  توسط ترنج  | 

 

همیشه تصویری که از شوهرم داشتم یه چیزی شبیه زبل خان بود البته با شلوارک گل گلی و یک تی شرت سفید و گشاد و بلند، دمپایی لا انگشتی و با کوله‌پشتی. کوله پشتی برای من خیلی مهمه. کوله پشتی یعنی بیا بریم یعنی اهل رفتنیم اونوقت کوله‌هامون رو بندازیم پشتمون و بریم، بریم، بریم، بچه دار شیم و بچه هامون رو بندازیم تو کوله و باز بریم بریم بریم، انقدر بریم تا گرگه بیاد ما رو بخوره.

 

اگه یه روز به یکی بگم می خوام باهات ازدواج کنم و اون بگه کی می خواد با من ازدواج کنه؟ و من بگم من دیگه و اون بگه با کی می‌خوای ازدواج کنی؟ من نمی‌گم با تو دیگه. می‌گم وای چه خنگی اصلا نخواستم و می‌رم. به خدا که.

 

فکر کنم اگه یه روزی بخوان مجسمه بلاهت رو بسازند حتما به دیدن من می‌آن. اگه نیان خیلی بی معرفتند. و حتما پارتی بازی شده.

 

خیلی کم پیش میاد که از اینکه شوهر نکردم ناراحت بشم، وقتی می گم کم یعنی تقریبا هر چهارصد سال یکبار. اما تقریبا زیاد از اینکه ازدواج نکردم خوشحال می شم وقتی می گم زیاد منظورم هر چهار دقیقه یکباره. همین دیروز داشتم فرم گذرنامه ام رو پر می کردم از اینکه دیدم برای خروج از کشور به اجازه هیچکس احتیاج ندارم و فقط کافی کوله رو بردارم و ... حس خوبی بود.

 

خوب من به ازدواج اعتقاد ندارم فکر می کنم اونچه از آدم می گیره در مقابله اونچه می ده، اگه چیزی بده البته، خیلی کمه انقدر که اصلا به حساب نمیاد. میاد؟! می بینید دارم فکر می کنم. آره درست شنیدید یه وقتهایی منم فکرمی کنم. به جان دکارت  دارم فکر می کنم.

 

وقتی کنترل اوضاع از دستم در می ره، مثلا اتفاقی می افته که پیش بینی نمی کردم تلخ و بد می شم، سعی می کنم از جلو آینه که رد می شم به خودم نگاه نکنم چون اونوقت حتما به خودم می گم ایششششششششش چه جوری تو رو دوست می دارند. به قول شکیلا چرا نمی فهمی مجبورند.

 

خیلی خیلی خسته ام خیلی بی دلیل خسته ام. خوابم ولی نمیاد. ترسیدم؟ فکر کنم. الان دلم می خواد بگم بادبانها رو بکشید فرار می کنیم.

 

دلم برای شیرین تنگ شده، همیشه هر وقت گیر می کنم و دلم می خواد دربرم، با اینکه بنفشه نزدیکتره به شیرین فکر می کنم، دلم می خواد برم دو سه روز، نه، یک هفته، شایدم بیشتر پیشش بمونم. هی راه می ره نازت می کنه وتوهی مثل خر کیف می کنی بر عکس بنفشه که هی میگه اشتباه می کنی داری اشتباه می کنی تا کی می خوای اشتباه کنی.

 شی نی لی ام را می خواهم.

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 4:4  توسط ترنج  | 

 

نمی دانم از این غمباد خردادی است یا از سرخی زیر گلوی پرستوها که این روزها همه اش در یادم پیرمردی است که عصا داشت اما تند می رفت و پدر بزرگم بود و گوشهای سفید و بزرگ، روسری آبی کوچک، و بویی داغ که مادربزرگم بود و تو که همه اینها بودی و عطر بهار نارنج و ...

می بینی! نمی گذارد ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 0:38  توسط ترنج  | 

 

آقایان آقایان، این طور که پایتان را گذاشته اید روی گلوی ملت و فشار می دهید خفه می شود. نه اینکه فکر کنید من نگران خودم و  ملت هستم، نه. نگرانم چطور می خواهید نفسمان را بگیرید اگر دیگر نفسی نداشته باشیم.

 

پی نوشت: می گویند بیایید توحش را محکوم کنیم. ما هم می گوییم باشد حداقلش این است که خودمان را جدا کرده ایم  از این دایره تنگ شونده وحشی گری.

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 12:57  توسط ترنج  |