تبليغاتX
در گلستانه

 

 

 

 

بعد از هجوم اعراب به ایران، رقص به عنوان یکی از محرمات اسلام ممنوع اعلام شد. و این آغاز انقراض آیین دل‌نواز رقص در ایران زمین بود.  براساس نوشته‌های لی‌لی گراو، نگارنده انگلیسی تاریخ رقص، بعد از ورود اعراب به ایران، رقص که زمانی جزو سنتهای طبقه اشراف به حساب می‌آمد و مختص دختران طبقه بالا جامعه بود به هنر زنان فرودست، فاحشه‌ها و پسران جوانی تبدیل شد که لباس زنانه می‌پوشیدند و می‌رقصیدند.  ( فکرکنم معلوم شد همین قدر که بلدیم برقصیم را مدیون چه کسانی هستیم) 

آقای کیان غیر از ممنوعیت مذهبی دلیل دیگری هم برای از بین رفتن رقص ذکر می‌کند دلیلی تراژیک که درست به نظر می‌رسد.  او می‌نویسد: با حمله اعراب، کشور تکه تکه شد و زنان ایرانی به بردگی رفتند و در بازار فاتحان جدید فروخته شدند تا برقصند و ... . هارون‌الرشید به تنهایی سیصد رامشگر و نوازنده در قصرش داشت که بسیاری از آنها ایرانی بودند.  کیان معتقد است طبیعی است که زنان آن دوره دیگر دل و دماغ رقصیدن نداشته باشند آن هم دربرابر چشمان هرزه اعراب اشغالگر. مردان هم بی‌تردید این را خوش نمی داشتند.  

می‌دانید انگار ما رقص را پنهان کردیم در خودمان مثل یک گنج، اما هرکاری هم بکنیم خون و رگ بابا کرم از ما جدا نیست که نیست.  اما من مثل روز می‌بینم آن روز روشنی که در تالار وحدت باله‌ای می‌رود روی صحنه که داستان رقص در ایران را روایت می‌کند چه‌ها بر آن گذشت و چه رنجها کشید تا به امروز که باز از نو بدرخشد مثل خورشید در آسمانمان. 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 20:33  توسط ترنج  | 

 

 

امشب دلتنگم.

 دور و تاریک

 مثل شبی که ماه ندارد. 

 

نقاشی از مریم خزاعی

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 19:46  توسط ترنج  | 

 

 

 

 

در را بسته‌ام. دراز کشیده‌ام روی زمین، کتاب می‌خوانم.  دیشب برگه‌های بچه‌ها را تصحیح کردم که امروز صبح بیکار باشم کتاب بخوانم. شروع می‌کنم:

 بخش اول: عشق‌آباد فصل اول :

"بروز آشفتگی در هیچ خانه‌ایی ناگهانی نیست، بین شکاف چوبها، تای ملافه‌ها، درز دریچه‌‌ها و چین پرده‌ها غبار نرمی می‌نشیند، به انتظار بادی که ازدری گشوده به خانه راه بیاید و اجزاء پراکندگی را از کمینگاه آزاد کند."

 

مامان و بابا پچ‌پچ می‌کنند. من یک گوشم را می گذارم روی بازویم و انگشت دست دیگرم را تا ته فرو می‌کنم در آن یکی گوشم اما نمی‌دانم باز چرا می‌شنوم که بابا می‌گوید بهشان گفته ما مسلمانهای سنتی هستیم اما حزب‌اللهی نیستیم. 

من فکر می‌کنم مسلمان سنتی باید چیزی باشد در مایه‌های یک آدم لاییک یا حتا بدتر یک آدم دین‌ستیز، چه او اگر روزی سه بار خدا و فرستادگانش را نفرستد بالای درخت شب خوابش نمی‌برد.  اما پدر حتا بر مسلمانیش شاهد هم آورده، گفته من و همسرم مکه هم رفته‌ایم. به نظرم کاملا موجه است.  خوب خدا را شکر پس  مسلمانی ما آن هم از نوع سنتی‌اش ثابت شد.  به خدای کعبه که رستگار شدیم.

  می روم هدفون می‌گذارم در گوشم، بابا دارد می‌گوید بهشان گفته من طرف شما هستم و از خدایم است این بچه جابه‌جا شود.

کمی جا‌به‌جا می‌شوم و صدای اسپیکر را زیاد می‌کنم. می‌خوانم:

 

"کنج لبهای چون غنچه گل سرخ، پوزخند تحقیر پرک می‌زد.  سر را بالا می‌گرفت، چشمهای بادامی را نیمه باز نگه می‌داشت، سایه کبود مژه‌ها بر گونه‌های مهتابی و نگاه خوابزده می‌افتاد.  کشیده قد، سبکبال، تودار و بی‌رغبت بود، چیزی او را شاد نمی‌کرد."

 

در فاصله بین دو ‌آهنگ صدایشان را می‌شنوم، دیگر پچ‌پچ نمی‌کنند ، صد و پنجا تومن به داریوش، سیصد و پنجا تومن به محمدی، صد تومن به...  دویست تومن به...

 

"خانم ادریسی به حباب چراغ خیره شد:" دیگر آرامشی نیست."

 

صدایم می‌کنند، تو چقدر پول می‌خواهی من پول نمی‌خواهم و این همیشه آغاز طوفان است.  بابا همین‌طور که به من فحش می‌دهد فحشهایی که به شکل جالبی همه بر‌می گردد به خودش می رود من خانه ادریسیها را می‌کوبم توی سرم و مامان می‌گوید چرا من انقدر عصبی و بد‌اخلاق و بی‌حوصله و ...

کسی در دلم می‌خندد و می‌گوید درد بی‌شوهری‌ست اینها، همه درد بی‌شوهری است. 

 

پی‌نوشت بی‌ربط: اما خداییش این خانه ادریسیها محشر کتابی‌ست، یه جورهایی شبیه صد‌سال تنهایی ست بلکم بهتر. 

در ضمن نقاشی از پیکاسو می باشد اسمش هست woman with book 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 12:34  توسط ترنج  | 

 

 

 

می دانید یک چیزهایی همیشه توی دلم می‌ماند که نشد بروم و ببینم، مثلا نشد دایره گچی قفقازی حمید سمندریان را ببینم، نشد (یا شاید بهتر است بگویم هنوز نشده) هیچ کاری از بیضایی روی صحنه ببینم.  نشد در اولین کنسرت گوگوش بعد از سالها سکوتش باشم، یا کنسرت شکیرا در دبی.  آره می شود بعد ویدیوشان را دید اما این کجا و آن کجا.

 

راستش را بخواهید دلم می‌خواست آن شبی که اصل کتاب هری پاتر در همه جا دنیا پخش شد من هم یکی از کسانی باشم که درصف ایستاده بود، دلم می‌خواست یک عکس در آن صف از خودم می‌گرفتم بعد به نسل بعدی خانواده نشان می‌دادم می‌گفتم نگاه این عمه خانوم شماست در صف خرید آخرین کتاب هری پاتر.  اما نشد، ما مجبور شدیم در جهت انجام رسالت مقدس معلمی اینجا در این گوشه دور در کنار دانشجویان طالب علمی باشیم که حتا گرمای تابستان هم آنان را از علم اندوزی و از این طریق انگشت کردن در چشم و دیگر مواضع حساس استکبار جهانی (الان باید اینجا چه فعلی بیاورم؟ آها) باز نداشت.  لاجرم ما نه برای آن حقوق چندرغازی بل از برای تنها نماندن این رزمندگان علم در سنگر (نمی دونید دو دقیقه تنها می مونند چه کارها که نمی کنن)  همین جا، حسرت به دل ماندیم.

 

بگذریم اینها را نوشتم به هوای یاداشتی که آقای معززی‌نیا در روزنامه شرق درباره تجربه ایستادن در این صف، در شرق نوشت، 100 درصد با هرچه نوشته موافقم و از آنجا که کم پیش می‌آید ما 100 درصد با کسی موافق باشیم گفتیم به این طریق این لحظه کوتاه را ثبت کنیم بر جریده عالم.

 

و اینک دیدیدیدن:  یادداشت آقای معززی نیا: ایستادن در شیرین ترین صف دنیا

 

پی نوشت: اسم این نقاشی هست  کود ک سه شنبه "Tuesday's Child"  کا رجناب آقای مایکل پارکز. چه ربطی دارد به هری پاتر؟ هیچی ربطی ندارد مگه حالا همه چیز باید به هم ربط داشته باشد؟ ها هاها

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 20:55  توسط ترنج  |