
هر بار که درباره وطن وطندوستی و سرزمین مینویسم گلتن میپرسد این سرزمین که از آن حرف میزنم کجاست ؟ چیست؟ چگونه است؟ انقدر پرسید که برای خودم هم سوال شد. وقتی از وطن حرف میزنم از چه حرف میزنم؟ انگیزه این نوشتار گلتن شد.
وقتی میگویم وطن اولین چیزی که یادم میآید خانه است. یادم هست حریم وحرمت خانه از اولین چیزهایی بود که مادرم یادمان داد و هنوز که هنوز است هر روز یادآوری میکند خانه حریم امن ماست حرمتش را نگه دارید. شاید برای همین است که فکر می کنم اگر قرار باشد روزی برای چیزی جان بدهم آن چیز خانه است و خانوادهام. و ایران خانه ماست.
دستکم برای من اینطور است.
به قول اخوان: اگرایران بجز ویرانسرا نیست/ من این ویرانسرا را دوست دارم
وطن برای من یاد آور خیلی چیزهای دیگر هم هست، چیزهایی که برایم محترم و عزیزند مثل یادگارهای دوستی که دیگر نیست. وطن برایم یعنی تمام آن زنان قجری بینام که من شدن مرا مادر بودند، یعنی تاجالسلطنه، صدیقه دولت آبادی، طوبا آزموده و مردانی که مرد بودند ایرج میرزا، عشقی، شیخ مجتهد محمد حسین یزدی و...
وطن یعنی تمام آن آدمیانی که خون شدند و ریخته در رگهای این زمین، آریوبرزن، بابک، فاطمی، گلسرخی، جهانآرا، آن زن که کشته شد و دفنش کردند به نامی که از آن خودش نبود و جز خاک این خانه همه چیز را حتا نامش را از او دریغ کردند.
وطن یعنی من ایرانیام، هموطن حافظ، مولانا، فروغ و ...
تو را نمیدانم من اما این خانه را با تمام بیش و کمش دوست دارم. آسمان دودگرفته تهران را به اندازه بوی شور خزر، عطر سبز شالی، جاده شیرگاه دوست دارم.
قبول دارم که اینان خانه را از خانه ربودهاند و دارم در توهم خانه زندگی میکنم من، اما خانه را در دلم زنده نگه میدارم مثل زنی که در زمان اسکندر، مغولها، عربها زنده نگه داشت خانه را در دلش برای من.
عکس از شیرین نشاط

و رسالت من این خواهد بود
تا دو استکان چای داغ را،
از میان دویست جنگ خونین
به سلامت بگذرانم
تا در شبی بارانی
آن ها را
با خدای خویش
چشم در چشم هم، نوش کنیم.
حسین پناهی
پی نوشت بی ربط:
خدایا منو ببخش که هر روز، هرساعت، هر دقیقه به تو شک می کنم
تو اما باز مومن به من میمانی.
خدایا شکرت برای این همه واژه که دردهانم گذاشتی،
شیرین اگر بو از قند تو بود و اگر تلخ از من، که هلاهلم بی تو.
و سپاس شما را که همراهیم کردید.
پی نوشت با ربط: عیدت مبارک دورترین عزیز دل.
نقاشی از هنری ماتیس

بیا بیا دلدار من،
دلدار من
.
.
.
مرو،
مرو
از پیش من،
از
پیش
من
.
.
.
دیوان شمس به روایت ترنج
خداوندگار
از این همه خبر بد خسته ام، پس کی دوباره نوبت عاشقی سرزمین من می رسد؟!
می رسد؟
پی نوشت بی ربط: خداحافظ رویش

به اعتقاد من خدا یگانه ای مکرر است
یگانه ای که با شمار بندگان برابر است
گروهی از میان ما خدایشان بزرگ نیست
خدایشان مثل شخصشان محقر است
گروهی از میان ما خدای پر غرورشان
همیشه کینه توز و اخم کرده و ستمگر است
گروهی از میان ما خدای مه گرفته شان
شبیه دیدن از ورای شیشه ای مشجر است
ولی خدای من، خدای عاشقی که روز و شب
میان چشمه تبسمش دلم شناور است
خدای من بزرگتر از آنچه فکر می کنند
خدای من از آنچه حرف می زنم فراتر است
کسی درست می شناسد آن بزرگ پاک را
که مثل من تمام عمر با خدا برادر است
گناه اگر نمی کنم برای عرض عاشقی است
وگرنه هر گناه پیش لطف او میسر است
به نام نامی یگانه اش قسم که بی گمان
هر آنکه فکر می کند خدا یکی است، کافراست
سعید بیابانکی
عکس از باربارا پیکاک

اندیشه ام را
شب و روز پر می کنی از خود
من در تنهایی
جای بیرون از این جهان، تو را به پیشواز می آیم
تا زندگی و مرگم را به دست خود گیری.
دلم چو آفتاب پگاه
خیره تو را می نگرد.
تو بلندی، هم چون گستره آسمان
من پستم، هم چون دریای بی کران
تو را آرامشی ابدی است
مرا بی قراری ازلی
با این همه، جایی در افق دور دست
به یکدیگر پیوسته ایم.
گیتا نجالی تاگور

خدایا
جراتی عطا کن
که بخواهیم آنچه که می خواهیم را
شهامتی که دست دراز کنیم برای چیدن آن سیب
شجاعتی برای بیرون رفتن از این بهشت امن بی ماجرا
جسارتی برای هبوط
و جراتی
که بخواهیم آنچه که می خواهیم را
پر منم پرواز تویی
پای منم راه تویی
پرده منم نقش تویی
ساز منم زخمه تویی
بر دل تو ریش منم
بر لب من خنده تویی
بر در تو شرم منم
هست تویی
نیست منم
هیچ منم
نیک نگاه می کنم
میم منی نون منی بی تو نیم
" من نه منم نه من منم"
پی نوشت بی ربط: حوصله نداشتم دنبال تصویر بگردم، حوصله نداشتم نو بنویسم، حاصل این بی حوصلگی این شد. تازگی زیاد بی دل و دماغ می شوم فکر کنم جایی اون تو موا نشتی پیدا کرده.

من اینجا هستم
تو کجایی؟!
پ نوشت بی ربط: خدایا شکرت به خاطر این افطارهای پنج نفره. خیلی خوب بود فقط کاش وقتش رو بیشتر
می کردی. لطفا نفرات رو هم بیشتر کن. برای تیم شدن حداقل شش نفر کم داریم. در ضمن شش تا بازیکن خوب با غیرت می خواما، گفته باشم.
پی نوشت برای نازیشکا: جایت خیلی خالی بود. جایت سبز بود.

ای یاور آنکه یاوری ندارد،
ای درمان درد بی درمان،
ای پاسخ پرسش بی پاسخ،
ای دوست آن که بی دوست مانده،
ای همراه آنکه بی همراه شد،
ای پناه هر چه بی پناهی،
ای رهنمای راه بی رهنما،
ای انیس آنکه مونسی ندارد،
ای مهربان بر ما
باش با ما
این چیزی که نوشتم ترجمه آزاد خودم است از این بند صد بند:
یا حبیب من لا حبیب له یا طبیب من لا طبیب له یا مجیب من لا مجیب له یا شفیق من لا شفیق له یا رفیق من لا رفیق له یا مغیث من لا مغیث له یا دلیل من لا دلیل له یا انیس من لا انیس له یا راحم من لا رحیم له

ای نور لایزال
ای دور ترین نزدیک
ای برهمه تابنده
ای...
نه اینها را که قبل از من گفته اند همه،
تو بگو چه بگویم که تر باشد نو،
واژه خاموش زانو می زند در برابر تو
...

ای توبه ام شکسته، از تو کجا گریزم؟
ای در دلم نشسته، از تو کجا گریزم؟
ای نور هر دو دیده، بی تو چگونه بینم؟
وی گردنم ببسته، از تو کجا گریزم؟
ای شش جهت ز نورت چون آینه ست شش رو
وی روی تو خجسته، از تو کجا گریزم؟
دل بود از تو جسته جان بود از تو رسته
جان نیز گشت خسته، از تو کجا گریزم؟
گر بندم این بصر را، ور بگسلم نظر را
از دل نه ای گسسته، از تو کجا گریزم؟
دیوان شمس
نقاشی از ادسون کامپوز

ای جان روان در هر رگ من
بهشتم من
چو نگاهم می کنی
و جهنم
گر نگاهت نکنم

ـ خداوند شبان من است؛ محتاج به هيچ چيز نخواهم بود.١
ـ در مرتعهای سبز مرا می خواباند، بسوی آبهای آرام هدايتم می كند.٢
ـ و جان مرا تازه می سازد. او به خاطر نام پر شكوه خود مرا به راه راست رهبری می كند.٣
ـ حتی اگر از دره تاريك مرگ نيز عبور كنم، نخواهم ترسيد، زيرا تو، ای شبان من، با من هستی! عصا و ٤
چوبدستی تو به من قوت قلب می بخشد.
ـ در برابر چشمان دشمنانم سفره ای برای من می گسترانی، از من همچو مهمانی عزيزپذيرايی می كنی و ٥
جامم را لبريز می سازی.
ـ اطمينان دارم كه در طول عمر خود، نيكويی و رحمت تو، ای خداوند، همراه من خواهد بود و من تا ابد ٦
در خانه تو ساكن خواهم شد.
از مزامیر حضرت داوود: مزمور23 آیات 1 تا 6

عزیز دل
خواهرکم
تا ابد شیرین
اول شرط عشق هم راهی است
فقط خدا کند همین یادت بماند و بس.

به تو که دوست داری این نیایش را، شاید که دلت آرام شود.
خدایا
بی تو لال می شوم
بی تو زار می شوم
بی تو شب تار می شوم
بی تو یوسف بی خریدار می شوم
دلم بر زمین مگذار که گرفتار می شوم
نقاشی از استیسی دینان

سحر، که گلدستهها بلند میشوند با نام تو
می نشینم در ایوان
به آواز آسمان گوش میدهم
و برای ستارهام دعا میکنم که از شب من به شب دیگری رفته است
دعا می کنم به درگاه تو که این نور کوچک را راهنما باشی
مبادا در بزرگی راه شیری گم شود
دعا می کنم نشانی را گم نکرده باشد
و حالا نور شب او باشد
...
عکس از اینجا
برخیز دلا که دل به دلدار دهیم
جان را به جمال آن خریدار دهیم
این جان و دل و دیده پی دیدن اوست
جان و دل و دیده را به دیدار دهیم.
سایه: سیاه مشق
پی نوشت بی ربط: دلم پیراشکی می خواد، پیراشکی بدون کرم، بدون شکلات، گرم و شکری از نانوایی سر کوچه داداشم. فریبا جان جزییاتش رو خوب گفتم؟! آهان درضمن همین ماه رمضون میخوام. راستش رو بخواهید الان بیشتراز اینکه دلم بخواد جان و دل و دیده به دیدار دهم، دلم پیراشکی می خواد.
یه چیز دیگه هم خیلی دلم میخواد که برای عید فطر باز دو سه روز مملکت رو تعطیل کنند داداش خان بیاد خونه همه دور هم باشیم، برم پنیر خامه ای بخرم، صبحانه عید فطر با هم بخوریم.
نمی دونم چرا هر آرزویی میکنم بر اساس خوردنی ها پیش میره، حالا خوبه افطار کردم.
یک پی نوشت خیلی خیلی بی ربط: وقتی کسی رو تنها به جرم اینکه با ما متفاوته مسخره می کنیم و بهش می خندیم در واقع داریم پشت این خنده زشت ضعفهای خودمون رو پنهان می کنیم وگرنه فکر نکنم هیچکس آدم کامل باشه و ما ها اکثر ماها که ادعای متفادت بودن داریم حتما جایی طعم مورد تمسخر قرار گرفتن رو چشیدیم شاید برای همینه این طور رفتار می کنیم انگار داریم ناخودآگاه از خودمون انتقام می گیریم. این از معدود رفتارهایی که برای من غیر غیر غیر قابل تحمله. یعنی این هم یک سایه است؟
خدایا کاش می فهمیدیم به قول شی نی لی تنها وظیفه آدمها روی زمین اینه که همدیگر رو دوست داشته باشند، بعضیا رو خیلی دوست داشته باشند و برای چند نفری هم جون بدهند.
خدایا
در سرزمین من گناه در کسوت قضاوت بیگناهی را به محاکمه نشسته است،
جان آدمی به یک پول سیاه در بازار حراج می شود، بدون تورم و در دسترس عموم،
شیطان نشسته حیران، سنگها را تماشا می کند و درختها را که می افتند تا چوبه های دار بلندتر شوند.
بی شک گناهکار است دل آرا، اما آیا گناه و مجازاتش تراز این ترازو را برهم نمی زند؟
خدایا دل آرا را دریاب
خدایا ما را دریاب.

خدایا
خدایا
تو با آن بزرگی
در آن آسمانها
چنین آرزویی
بدین کوچکی را
توانی برآورد آیا؟
شفیعی کدکنی: آیینه ای برای صداها
پی نوشت بی ریط : خوب می دانی خدای من، این چیزی که می خوام برای من خیلی مهم و بزرگه، اما فکر نکنم بزرگ باشد در برابر بزرگی تو.
پی نوشت بیربط بعدی: دلم می خواست امروز به جای این لباسهای بدترکیب و بی ریخت، یک کت و شلوار شیک می پوشیدم موهایم را می بافتم، عطر کلوئه می زدم و می رفتم سر کار.

پر پیچ بود و پر خم، راهی که آمدهام. یاد گرفتم پیچیده باشم در پیچها و خمیده در خمها، هرچند عاقبت به هیچ صراطی مستقیم نشد راه، که این ذات راه است.
سپاس راه را که همراه است و راهنما
و مجال می دهد رفتنش را
و یاد می دهد زمین خوردن را از برای فهم زمین
و دل کندن را از گرمی آغوش زمین، اگر قرار به رفتن است.
سپاس آن گاه که
یادم داد حرمتش نگاه دارم
و چونان بروم انگار در رقصم
حتا وقتی پای ریش بر شیشه و
دل ریش ریش بر آتش دارم
و سپاس تو را ای خدا
ای آفریننده راه...
ای باد نسیم یار داری
زان نفخه مشکبار داری
زنهار مکن درازدستی
با طره او چکار داری
ای گل تو کجا و روی زیباش
او مشک و تو خار بارداری
ریحان تو کجا و خط سبزش
او تازه و تو غبار داری
نرگس تو کجا و چشم مستش
او سرخوش و تو خمار داری
ای سرو تو با قد بلندش
درباغ چه اعتبار داری
ای عقل تو با وجود عشقش
در دست چه اختیار داری
روزی برسی بوصل حافظ
گر طاقت انتظار داری
تابلوی انتظار&