
به سبیلم قسم، استقلال اول بشی آخر بشی من یکی دوست دارم.

کسی در درونم دائم به من میگه فرصت تجربه خیلی چیزها را از دست داده ام. من بهش می گم، می دونم، میدونم اما حالا میگی چی، زندگی نکنم چون قبلا زندگی نکردم. اون میگه، نمی شه، شاید بتونی بدون کنکور بری دانشگاه اما تا دیپلمت رو نبینند بهت لیسانس نمی دن و تو دیپلم نداری، نمی تونی هم بگیری فرصتت برای دیپلم گرفتن تموم شده و رفته پی کارش. این ماشین دنده عقب نداره.
فکر می کنم ما همه ما به زمانی احتیاج داریم که سپرمون رو بیاریم پایین و به زخمهامون برسیم، لیسش بزنیم، براشون اشک بریزیم و از دیدن اینکه چطور التیام پیدا میکنند خوشحال شیم. فکرکنم فقط این طوری می شه ادامه داد. چه اتفاقی میافته اگه همچین زمانی رو نداشته باشیم؟
یک ماه دیگه 27 سالم میشه و تازه فهمیدم هنوز پرم از زخمهای کهنه ای که خوب نشدند چون من انکارشون کردم. برای ادامه دادن به این انکار احتیاج داشتم. هنوز هم همین کار رو می کنم. هرگز فرصتی برای پایین آوردن سپرم نداشتم. انگار همیشه وسط معرکه بودم. چطور میتونم بکشم کنار؟ ماشین من نه تنها دنده عقب نداره، فرمونشم نمی چرخه. من دارم مستقیم به جلو رفته می شوم.
فیروزه مربی یوگام ازم می پرسه اگه درست در همین لحظه بمیری ناراحت می میری؟ می گم آره، خیلی کارها هست که نکردم. خیلی چیزهاست که تجربه نکردم. می گه چند سالته؟ می گم سی سال. می گه اگه سی سال دیگه بیام و همین سوال رو ازت بپرسم چی بهم می گی؟ یک نگاه گیج گوسفندی تحویلش می دهم.
ازاینکه اینها رو بنویسم خوشم نمیاد. اما حس می کنم ننوشتنش، اینکه نتونی درباره اش حرف بزنی یه جورایی ادامه همون مسیر انکاره.
گاهی از خودم می پرسم تمام این راهی که اومدم... اصلا این راهی که اومدم راه من بود یا این راه رو اومدم که ثابت کنم ... چی رو ثابت کنم؟! حس می کنم درتمام این سالها من مشغول درست کردن ماسکهام بودم انقدر خوب این کار رو کردم که دیگه خودم هم نمی تونم تشخیص بدم کدومشون صورتکه کدومشون صورت من. خوب بلاخره یه کاری رو خوب انجام دادم انگار.
پی نوشت بی ربط: وای به حالتون اگه بیایید اینجا کامنت بگذارید من بهترینم من معرکه ام من باحالترینم و از این حرفها، اونوقت من و جک بی رحم می دونیم و شماها. هر چند من در واقع تمام این چیزها هستم و در ضمن هنوز هم ازخود متشکرترینم اما خودم خوب می دونم یه جای کار می لنگه و با این ماشین بی دنده و فرمون خیلی نمی تونم برم جلو.
نقاشی از رنه مارگریت می باشد
با مادرم ایستاده ایم کنار قبر پدربزرگم. مردها را نگاه میکنم که نماز میت میخوانند. دنبال پدرم میگردم.
می روم جلوتر، مادرم صدایم میکند. جواب نمیدهم میروم میایستم جایی که روبهرویم آن درخت بزرگ باشد. حالا دیگر نمیبینم چطور ترا با زندگی که نکردی، زندگی که کردی به سردی خاک میسپارند.
و همه چیز تمام میشود.

می دونی آدمی کی می فهمه تنهاست، وقتی که دوتا بلیت کنسرت داشته باشه اما ندونه اون یکیش رو به کی بده.
می دونی کی می فهمه حداقل امروز رو شانس نیست، وقتی بعد ساعتها فکر کردن به اینکه اون یکی بلیت رو به کی بده یهو یادش بیافته روشنک آمله و میتونید باهم برید، چون کنسرت هم در آمله، بعد زنگ بزنه به روشنک و ببینه رفته انزلی چون مادربزرگش فوت کرده.
روشنک عزیزم باز هم بهت تسلیت میگم. می دونی من اصلا نمیدونم آدمی که عزیزی رو از دست داده چطور میشه تسکین داد، برای همین وقتی یکی از نزدیکانم عزیزی رو از دست میده من، انگار که خودم اون مرحوم روکشته باشم از دور و برش در میرم اما می خوام بدونی بهت فکر میکنم و ...
دنیا چی می شد تو هنوز آمل بودی ها ها ها
پی نوشت بی ربط: اون خانمه همیشه منو یاد یکی از داستانهام می ندازه، یاد سبز.