
به ترنج میگم هزارتوی تنهایی در اومده. میگه هوم؟ آره دیدم، میدونی به نظر من تنهایی یعنی این که شماره 117 نفر را در دفتر تلفن موبایلت داشته باشی و همین الان که شمردی خودت تعجب کنی که اوه مای گاد، اما خیلی وقتها هی از بالا بیایی پایین از پایین بروی بالا و ببینی نچ دلت نمیخواهد با هیچکدامشان حرف بزنی.
یا ساعت 7 صبح بروی سرکارت و موبایلت را جا بگذاری و ساعت 7 شب برگردی خانه میس کال سرت را بخورد یه اس ام اس هم نداشته باشی.
بهش میخندم و میگم یه وقتهایی کیف هم میده خوب، بی انصاف نباش. مثل ضیافتی است که خودت مهمان خودت باشی. آرایش کنی و لباس پلوخوری بپوشی و برای خودت غذایی که دوست داری درست کنی و موزیک نابی گوش بدهی و حالش را ببری. یا خودت با خودت بروی خرید هر چقدردلت خواست بایستی پشت ویترین مغازه ها، قیمت کنی چانه بزنی و خرید کنی. یا خودت را ببری کتابفروشی، کتابفروشی خلوت باشد تو گیر بدهی به کتابهای پایینترین طبقه، که همیشه فکر میکنی گناه دارند کسی خم نمیشود نگاهشان کند و هی تورق کنی و وای خدا و مجبور نباشی خودت را با هیچکس هم آهنگ کنی. یا تنهایی بنشینی فیلم ببینی. از همه مهمتر تنهایی بخوابی با پیژامه و تی شرت گشادی که غیر خودت سه چهار نفر دیگر هم در آن جا می شوند و میگویند این ریختی خیلی زشت و نخواستنی می شوی و تو شانه بالا بیاندازی که خوب نشوم.
میگه نه من اینجوری دوست ندارم.
بهش میخندم.
می گه تو یه جمله قصار داشتی برای تنهایی چی بود؟
می گم: تنهایی چشمهای است که نارسیس ندارد.
دکتر زهرا که خودکشی شد هیچ ننوشتم نه این که دلم به درد نیامده باشد نه اینکه برایم مهم نبوده باشد، نه. ننوشتم چون نمی دانستم چه باید بگویم. این خبر را که شنیدم هم دلم نمی خواست چیزی بنویسم درباره اش. اما این سوال همین طور مانده ته ذهنم چرا هر که گذرش به این دباغ خانه می افتد خودکشی می شود.
حالا فقط می خواهم همین را بگویم اگر من انقدر ناتوان، بزدل و جاهل نبودم روزگار سرزمینم امروز بی شک این نبود که هر شب خدا را شکر کنم که زنده ام هنوز، در خانه ام هنوز.
راستی چه قرابت عجیبی که امشب شب عاشورا است.
آقای عباس صفاری شاعر "کبریت خیس" من رسماً اعلام می کنم دیوانه این شعرهای شما شدهام. آنقدر که اصلا دیگر نمیتوانم بگویم شما، از همین لحظه به بعد شما را به مقام رفیع تو نائل میکنم.
چند سال بود، شاید صد سال که نخوانده بودم شعری این همه ناب.
آی شاعرانهمپالکی بر شما باد که بخوانید کبریت خیس را و ببینید آن زمانی که در پی شکستن فرمید برای گفتن از دلبری که منم، آن زمان که چنان بشکن بشکن راه میاندازید که شبیه میشوم به چهرهای درب و داغان و قاتی پاتی پرترههای پیکاسو و هی از خودم می پرسم پس من کجام پس لبخندم کو؟ چراغ رو کی خاموش کرد؟ و مابقی ماجرا... عباس آقا چطور ساده و صمیمی از دلبر دارچینی پوست لاهوری و دلبر شاید بلوند مینهسوتایی میگوید، چنان که من از حسودی می ترکم و تمام میشوم می روم پی کارم. طنز تلخ این شعرها لامصب مثل قندهای قدیم شیرین است و داستانهایش مثل کارتونهای دهه شصت میماند، قسمت آخر ندارد. مثل کتاب جادو میماند ده بار خواندمش ولی باز بازش که میکنم چشمم میخورد به شعری که نخوانده بودم مثل این یکی:
"نگو کسی به فکرت نیست
و نامت را دنیا ازیاد برده است.
شاید دنیا
تویی و من
و نام ما مهم نیست در جریده عالم
با حروف درشت چاپ شود
همین که جانانه برلبی جاری شود
تا ابدیت خداهد رفت.
بند آخر شعر "نگو"
پینوشت بیربط: سخت است بعد از خواندن چنین شعری مجبور باشی برگردی سر کارت و ترجمه کنی: " طراح در این مرحله در تلاش است رابطه محض کارکردی را بین بخشهای مختلف طراحی برقرار کند. نمودار کارکرد آرمانی از خود سایت جدا نیست و باید با کارکردها و فضاهای طراحی..." فکر کنم مثل این میماند که پس از همآغوشی داغ مجبور باشی برخیزی و بروی سر کار طوری که انگار دیشب هم تنها بالشتت رابغل کرده بودی و خوابیده بودی مثل خرسی تنها در غارش در روز بیست و پنجم دی ماه.
گاهی انگار در این دنیای بی ته هیچ رسالتی ندارم جز خندان تو. نمی خواهم خورشید بزرگی باشم و بر دنیا بتابم همین که تو را گرم کنم کافی است.
می دونی من هیچ وقت دلم نخواسته پولدار بشم، نه این که از پول بدم بیاد، نه. اما خوب این غایت آرزوی من نبوده، همیشه پول رو واسه یه کار دیگه خواستم. اما گاهی مثل الان که می شینیم با خودم فکر می کنم اگه پول داشتم، اگه پول داشتم، بعد به خودم می گم خوب حالا که نداری.
یه همچین وقتایی که می بینی فقط پول که گره از خیلی مشکلات باز می کنه، پول که خیلی از عیبها رو حسن می کنه، پول که به تو یه جورایی امنیت می ده، همین پول چرک کثیف.، دلم می خواست پولدار بودم.
می دونی خیلی خیلی خیلی زیاد از این ماجرا غصه می خورم وقتی می بینم یکی از آدمایی که دوسش دارم اگه پول داشت الان کلی حالش بهتر بود. و بعد می رم تو بی ارزشی، خودم خودم رو کوچیک می کنم که آخه تو چه رفیقی هستی. اصلا تو رفیقی. دلم می خواد بهش زنگ بزنم بگم رفیق ما هم هستیم کنارت. اما چطوری؟ من که کاری از دستم بر نمیاد. این طوری می شه که احساس می کنم به درد نمی خورم. یه جورایی از خودم خجالت می کشم.
تازگی یه سری دوست پیدا کردم که به واسطه انجام یک کار مشترک با هم همکار شدیم و رییسمون همه اش سعی می کنه ما با هم دوست و صمیمی باشیم. اون بچه ها همه جزو طبقه مرفه جامعه به حساب میان، بی نهایت مهربان و دوست داشتنی، بامزه و خوش اخلاق، باسواد و با حالند، به هیچ وجه آدمای تازه به دوران رسیده ای نیستند اما با این حال بودن باهاشون برای من خیلی سخته، درباره چیزهایی حرف می زنند که من حتا اسمش رو نشنیدم. (البته این یه ذره تقصیر خودمه، باید بیشتر مطالعه کنم تازگیا کمتر وقت می کنم کتاب بخونم با حتا روزنامه ورق بزنم. آدم که نباید همه چی رو داشته باشه تا درباره اش بدونه) اما با همه این حرفها می دونی احساس می کنم این ماجرا پول داشتن به اونا اعتماد به نفسی می ده که من ندارم. حس می کنم دنیا ما با هم خیلی فاصله داره. نه این که دنیا خودم رو دوست نداشته باشم، نه. این وضعیت باعث شده من رشد کنم، رو پای خودم بایستم، خوب آره شاید همچین شق القمری نکرده باشم تا حالا، اما دارم خودم را پیش می برم. سرم را بالا می گیرم و اینو می گویم. خودم رو دوست دارم همین آدمی که هستم باهمه ضعفها و قوتهاش. (اعتراف می کنم گاهی وقتها خیلی دلممی خواد خودم رو بندازم گردن یکی دیگه اما همین که یکی میاد خودش داوطلب می شه که خودم رو بندازم گردنش عین چی در می رم و می گم هر کی باید صلیب خودش رو خودش بیاره) اما گاهی فکر می کنم به خاطر آنچه من هستم کسی پول سیاهی هم نمی دهد. تا وقتی نخواهی چیزی بخری این مهم نیست اما وقتی قضیه اون رفیق پیش میاد و تو دستت خالیه بد جوری شرمنده این رفاقت نان و پنیری می شوی.
پی نوشت پر ترانه: چون به لبش می رسی خدا خدا
جان بده و دم مزن عزیزم
من از دست غمت عزیزم
چه مشکل ببرم جان چه مشکل ببرم جان عزیزم
آره محسن خان انگار این طوریه. اما اگه این ترنج ترنجه منه که همه چی درست می شه وایسا تماشا کن.
وقتی گاز قطع باشد، وقتی سرد باشد، وقتی یک هفته باشد که حمام نکرده باشی، وقتی همه عصبی و خسته و درب داغون باشند، بدقلقی مامان و بابا بیشتر به چشم می آید. چطور؟ این طوری که مادرم امروز یهو به این نتیجه رسیده حیاط خیلی کثیف است و هم اکنون دارد تو این سرما و با آب یخ حیاط می شورد.امیدوارم هوس نکند همان جا در حیاط با همان آب خودش را هم بشوید اما اعتراف می کنم خیلی امیدوار نیستم این کار را نکند.
یا آقای بابا که صبح رسماً مرا دیوانه کرد، نشسته کنار کپسول گاز مشتعل و میگوید به به چقدر خوب میسوزد و هر چی من جیغ می کشم که باباجان نشتی دارد آتش گرفته به خرجش نمی رود که نمی رود.
اخبار گفته تا حالا ۶۰۰ نفر به خاطر مسمویت گاز ذغال به بیمارستان رفتند بعدتوصیه کردند از سوخت سالم استفاده کنیم. فکرکنم منظورشون اینه که به هم ها کنیم.
شهر سرد را بخوانید.
پی نوشت: راستی دنیا جان من امروز فهمیدم خیلی ها دارند درباره مشکل ما می نویسند مثل تو مثل بچه های شهر سرد و من تنها کسی نیستم که از ماجرا می نویسم. از همه به خاطر همراهیشان متشکرم. و ازتو بیشتر به خصوص بابت آن دعوت مهربانانه ات.![]()
چقدر بهم خوش می گذشت اگر گاز بود، اگر انقدر سرد نبود، اگر گاز پیک نیک جواب نکرده بود، اگر کپسول گاز تموم نشده بود، اگر من انقدر کثیف و کثافت نبودم، اگر آب انقدر یخ نبود، اگر کسی بود که ما را آدم حساب میکرد و می گفت این اوضاع تا کی طول می کشد، اگر همه اش در ترس نبودیم که اگر برق هم قطع شود باید چه کار کنیم، اگر نان پیدا می شد، اگر حداقل کمی نفت می دادند، اگر صفهای پر کردن کپسولهای گازمایع چند کیلومتری نبود، اگر، اگر، اگر...
ولی برای دولت انگار آزمون خوبی بود یازدهمین روز قطعی گازرا تجربه می کنیم و هنوز هیچکس ما را به ت... حساب نکرده است و هیچکداممان صدایمان در نمیآید به اعتراض.
بعد از گذشت این یازده روز دیگر توقع ندارم عذرخواهی کنید، توقع ندارم در شهر نان پخش کنید، توقع ندارم سوخت برسانید، توقع ندارم بها برق را نیم بها اعلام کنید، توقع ندارم با ما همدردی کنید، فقط می خواهم بدانم نمیشود بیست و چهار ساعت، نه دوازده ساعت، نه شش ساعت، هانقدر که ما کمی آب گرم کنیم و این چرک وکثافت یازده روزه را از تن بشوییم به ما گازبرسانید، نمی شود؟
خوب اگر نمی شود که ما ملت غیور تحمل می کنیم که اصلا کار دیگری بلد نیستیم. که صد البته آن طور که آقای گازفرمود هیچ کجا قطعی گاز ندارد و اینجانب یازده روز است رسماً در توهم به سر می برم.
خان داداش مغموم من، تولدت مبارک. مبارک مبارک.
این دو تا آهنگ کادو من است برای تو. یک کادو راه دوری.
دوست دارم. بخند. نه الکی نه، حسابی، آباریکلا پسمل.
از همه تون ممنونم که از صبح یه عالمه اس ام اس زدید، زنگ زدید و این همه حرفهای خوشگله قشنگه بهم
زدید.
شنیدم مهران قاسمی روزنامه نگار فوت کرده، خیلی ناراحت شدم، به هوای فرزانه از خیلی خیلی دور می شناختمش، فکر نکنم سی سال بیشتر داشت. ولی می دونی یه جورایی برام مثل زنگ خطربود. خوشحال شدم که مثل سالهای قبل امسال به همه گیر ندادم که چرا همه حواسشون به من نیست، خوش حال شدم که نذاشتم امروزم ضایع بشه، خودم حواسم رو دادم به خودم و بهم خوش گذشت امروز. کسی چه می دونه چند تا روز تولد دیگه می تونم داشته باشم، می خوام تو سالهایی که مونده، هر چه قدر که هست، دوست داشته باشم و دوستم داشته باشند، می خوام زندگی کنم، همین.
داداش کوچیکه مرسی که امروز و هر روز پا به پای من میای.
خان داداش بد حال می کنم با گوشواره هام.
گلی امروزهم کیک خوردم اما کیک تو یه چیز دیگه بود.
سه تا کتاب دارم که هی می گن بیا ما رو بخون.
و البته یه بلوز که کاملا اندازه مه.
آخی. خدایا مرسی.
تولدمه، الان نه، از فردا شروع میشه و فقط بیست و چهار ساعت طول میکشه. ته دلم ذوق زدهام مثل دختر بچهها. با اینکه اوضاع مساعد نیست و بدجوری سرد است دستهایم را گذاشته ام دور این خردک شرر شادی که در دلم برپاست، که حفظش کنم. و آهسته آهسته فوتش میکنم که الو بگیره و بزرگ بشه.
اعتراف می کنم روز تولد به نظرم باید حتما یه روز استثنایی باشه. خوب تا پارسال از بقیه توقع داشتم این روز رو برام استثنایی کنند امسال دارم سعی میکنم خودم برای خودم جشن بگیرم، جشن زندگی. برای همین صبح رفتم سلمونی. از صبح هم دارم یه آهنگی رو تمرین میکنم که فردا صبح واسه خودم بخونم این جوره:
-من نانازم؟
-بعله
-خیلی نانازم؟
- بعله
-نانازنازم؟
-بعله
-جیگر نازم؟
-بعله
وهمینطور تا آخر
اصلا اهمیت نمی دهم که سرد است و نوک دماغم یخ زده، اصلا مهم نیست که بعضیا هی با هم کل کل میکنند، بعضیا از همه چی شاکیند. فردا تولد منه و البته تولد "در گلستانه". فردا من بیست و هفت سالم می شه و در گلستانه یک ساله. فردا بهترین روز تولد دنیاست.
امشب در شب تولدم تو رو شکر میکنم خدا که زندهام و دارم زندگی میکنم و هنوز نه از سرما نه از هیچ چیز دیگه ای نمردم، به خاطر مامان و بابا، بهترین داداشای دنیا، دوستانم، و خودم تو رو شکر میکنم. امشب یه آرزوی یواشکی دارم. می دونم تو هم مثل من عاشق آرزوهای یواشکی هستی.
و ای کائنات یادت نره فردا رو یادت نره، کادو من یادت نره.
لای لالای لای من امشب شپلک شادم، بشتابید که غفلت موجب پشیمانی است تا سال دیگه این موقع دیگه اینجوری به هرسازی که بزنید نمی رقصما، گقته باشم.
هیچ دقت کردید به مناسبت تولد من فردا تقریبا کل کشور رو تعطیل کردند.

این چیزی که خان داداش بهش تکیه کرده یک نوع کرسی دست سازه. زیرش چراغ مطالعه روشن کردیم و پاهامون رو گرم میکردیم. چرا فعل گذشته به کار می برم؟ چون یادمون رفت چراغ رو خاموش کنیم و شیشه میز شکست. و مادرمون کلی غصه خورد چون میز مال عروسیش بود. هرچند بابا مثل شیر بهش قول داد درستش میکنه، یعنی میگید درستش میکنه؟

اینم منم درحال نوشتن مشقهام و گوش دادن به این آهنگ: پرنده ها به تماشای آبهای سفید رفتند آّهاهاه یاهاهاهاه

این هم یک بخاری است مال زمان جنگ ایران و عراق (شوخی نمیکنما، جدی مال اون موقع است) که با کپسول گاز کار میکند و ما روش غذا هم درست میکنیم این روزها.
از همه دوستانی که ما رو می لینکند و به ما میفکرند می ممنونم. تفکر شما درباره ما سبب گرمی قلبهای ماست.![]()
پینوشت بی ربط: الان شینیل تماس گرفته می گه چرا از اینکه داری یخ میکنی خوشحالی؟ خوب شینیل جان چی کار کنم ضد یخ نخوردم اگه گریه کنم از چشمم یخچه میاد بیرون درد میگیره تازه ممکنه به مجاری اشکی هم آسیب برسه.
در ضمن برای اینکه خیلی دلتان کباب شود هم چنان در اینجا برف می بارد به روی خا رو خاراسنگ.
بابا یکی به من بگه آقایان مسئولان آیا جرات داشتند گاز تهران، اصفهان، شیراز را 9 روز متوالی قطع کنند و آیا این موضوع شوخی بردار است؟ و آیا این درست است که مسئله را در چنان سکوت خبری ببرند که حتا ندانیم غیراز ما دیگر چه کسانی با این مشکل مواجه هستند؟ فقط از رسانه های خارجی همان دروغگو ها می شنویم که ۱۱ استان با این مشل مواجه هستند. اصلا کسی نیست به ما بگوید این ماجرا تا کی ادامه دارد؟ حالا از صدا و سیما کسی توقع چندانی ندارد که وضعیتش مشخص است، اما آیا ارباب جراید هم نباید از ما یاد کنند؟ و از همه اینها گذشته شما دوستان وبلاگ نشین آیا اینکه ما ۹ روز است در سرما به سر می بریم ارزش این را ندارد که یک پست کوچک برایمان بنویسید و بگویید هم وطن غصه نخور ما از راه دور یک های گرم برایت می فرستیم یا با یاد تو کنار شومینه قهوه می نوشیم؟
پی نوشت بی ربط: یک وقت خدای ناکرده فکر نکنید ما دلمان می خواهد گاز تهران و اصفهان و شیراز قطع شود که ما گاز داشته باشیم، نه. فقط خواستم بگویم مسئولان دارند از کوچکی و بی زبانی ما ساکنین شهرهای کوچک سوءاستفاده می کنند و ما به صدای بلند شما کلان شهر نشینان احتیاج داریم. بلندگوی ما باشید. همین.
خوب آقای رییس از آنجایی که مهرورزی شما بدجوری دامن همشهریهای ما را گرفته و از آنجایی که انگار شما بر ملت گناهکار شهر من غضب کردهاید و از آنجایی که هاله نوری دور شما را گرفته که نشان میدهد با خدا در ارتباط زنده هستید، بعد از اینکه گاز شهر را به مدت یک هفته قطع کردید (که البته تقصیر شما نبود الهی این ترکمنستان غرق شه) حالا که انقدر گاز داریم که حداقل رادیاتورها بتوانند کمی خودشان را گرم کنند، خداوند این تنبیه را کافی ندانسته و بعد از 12 سال در شهر من برف میبارد.
اعتراف میکنم من نافهم فکر می کردم شما میآیید در تلویزیون ظاهر میشوید عین معجزه و از ما ملت غیور همیشه در صحنه به خاطر این قطعی گاز در چله زمستان عذرخواهی میکنید، اما بعد فهمیدم اشتباه میکردم این ماییم که باید از شما عذرخواهی کنیم. چون شما گفتید چه معنی میدهد در کشوری که دومین ذخایر گاز دنیا را دارد و انرژی هستهای حق مسلم آن میباشد، مردم همه اتاقهایشان را گرم کنند، آنها باید به جای این کارها لباس زیاد بپوشند. بعله.
حالا من برای اینکه باز اشتباه نکنم و با این کار به امنیت ملی خدشه وارد نکنم این عکس را اینجا گذاشتم که ببینید اینقدر لباس کافی است؟

پینوشت بیربط و مظلومنمایانه: عکس واقعی و مستند است و هیچ صحنه سازی انجام نشده، من با وجود تمام اینها انگشتانم از سرما کبود میگردد و بر نوک دماغم آثار قندیل مشاهده شده است. آه ای شما که بر ساحل نشستید...

۱.
تهرانم.
2.
امروز رفتم با سمیه چیپس و پنیر، اصلا خوب نبود، حال نداد، جایت بدجوری خالی بود فرزانه. انقدر که دلم خواست بزنم زیر گریه. نشستم جایی که همیشه تو می نشستی، یه چورایی که انگار تو هستی من نیستم. ایمیلت رو گرفتم، شرمنده، به محض اینکه برگردم خونه و برنامه ام روال شود دوباره به روز می کنم وبلاگ رو.
3.
آشپزخانه را تر و تمیز کردم. فنجان و قوری که امیر و شکیلا پارسال تولد امیر خریدند گذاشتم روی اپن که بیشتر معلوم باشد. شماها رفتید و فنجانها هم چنان بی استفاده ماندند. قهوه خوری هم مثل عرق خوری پا می خواهد. شما که نیستید ما پا نداریم. اینجا که هستم بیشتر دلم برایتان تنگ می شود. شکیلا خاله اینجاست، کلی کلاس گذاشته برایمان. به محض اینکه برم خونه اون یکی وبلاگ رو هم به روز می کنم. از تو هم خیلی شرمنده.
4.
خیلی دوستتون دارم، همانقدر که دلتنگتانم. اگر وطن آدمی در قلب کسانی است که دوستش دارند یا دوستشان دارد من بدجوری دور از وطنم وقتی انقدر از من دورید.
به لبهایم خمس تعلق می گیرد، بس که بی مصرف می مانند، وقتی تو نیستی.