
در کتاب شفای کودک درون بخشی هست که می گه یه نامه برای ضمیر درونتان بنویسید و بخواهید شب در خواب به دیدارتان بیاید و هدایتتان کند. سعی کردم آزمایش کنم. خدایا عجب مقاومتی. اول که برای ضمیر درونم توضیح دادم به نظرم همه این کارها مسخره است انگار دارم منت هم سرش می گذارم که می خواهد بیاید به دادم برسد، بعد هم یک ساعت داشتم با خودم کلنجار می رفتم که چطور بنویسم اصلا ننویسم خودم از پسش بر می آیم.
وای خدایا من از کی گرفتار این مرض خودم شدم؟ اصلا چرا گرفتارش شدم؟ یادم نمی آید وقتی بچه بودم کسی مرا به خاطر کمک خواستن تحقیر کرده باشد. چرا این طور ایستادن روی پای خودم برایم مهم است؟ ارزش است؟ انقدر که حتا حاضر نیستم آنچه را می خواهم برای خودم هم بگویم؟
مجبور شدم کلی با خودم چانه بزنم که بابا این ضمیر درونت هم خودت است از آمریکا که نیامده، حالا فقط چون با یک اسم مجزا شد باید این طور غریبه شود. بلاخره یک چیزکایی برای جناب ضمیر درون نوشتم.
حتا اگه این ماجرا به قول خودم مسخره هم باشه به نظرم این که باعث شد ببینم چقدر از این نظر اوضاعم ذاغارت است خیلی خوب بود.
اصلا بابا خودمونیم بذارید اعتراف کنم این که خیلی وقتها بهانه می آورم خجالت کشیدم درخواستم را بگویم یا نخواستم مزاحم بشوم فقط برای همین است که خواستن برای من یک ضد ارزش است. خلاص.
آخیش.
عکس رو از اینجا گرفتم

دردا... در این دیار
شکایت کدام درنده
به درنده دیگر باید؟
یوسف به چاه اندر، آسوده تر
تا چراغش
بر این شکستۀ بی بامِ در به در!
پاره ای از شعر "بوی مرده گرگ" از سید علی صالحی
پی نوشت بی ربط: خوب شد عصر پنج شنبه هم توقیف شد، تمام مدت به این فکر میکردم چه ترجمه کنم و بفرستم برای مجله ام حتا دیگر انقدر رویم را زیاد کرده بودم که داشتم جرات می کردم یکی از همین مثلا داستانهایم را هم بفرستم. خوب شد مجله را توقیف کردند حالا دیگروقت دارم حجابم را رعایت کنم.
فقط می ماند یک سوال شماره آخذ مجله مهر 86 چاپ شد و حالا بهمن ماه خون و قیام است، یعنی باید انقدر طول بکشد بررسی یک مجله برای یافتن موارد خلاف شئونات در آن. آقایان واقعا جای تاسف است. اگر من بروم جهنم تقصیر شما است که حواستان نیست.

می گم می خواستم راجع به تعطیل شدن نشریه زنان بنویسم اما فوت بورقانی حالم رو گرفت و البته صد چیز دیگر. می گم همون روز صبح ش داشتم با مامان بحث می کردم سر این که بابا مجلههای منو نبر یه جایی قایم کن که دیگه دستم بهش نرسه حداقل زنان رو بذار دم دست. بعد یهو که این طور شد بهش گفتم آه تو بود هی گفتی کجا جا بدم من اینا رو، بیا راحت شدی. می گم حیف شد یه جورایی تنها تریبون یه قشری از این جامعه بود هر چند یه جاهایی خیلی تند می رفتند اما دانستنیهای خوبی داشت.
می گه تو هم دل خجسته ای داریا مردها تو این مملکت مجله ندارند چه برسه به زنها
بهش می گم بیا بعد بگو من؟ من مردسالارم؟ همچین تو ذهنت مرد مقدم بر زنه که برات بدیهیه اگه مردها مجله ندارند زنها هم نبایدداشته باشند دیگه. و این کاملا طبیعیه.
می گه، هیچی نمی گه یه مقادیری صدا از خودش در میاره بعد می خنده که می دونم یعنی کم آورده.
پی نوشت بی ربط: زنان هم حیف شد. توقیف مجله زنان، به گمان من قدم دیگری بود در راه سانسور زن.
پی نوشت خیلی بی ربط: هر روز صبح تا شب کار تو تکه تکه کردن من است، هر شب تا صبح کار من از نو با آب دهان چسباندن این تکه تکهها به هم و صبح بخیر گفتن به تو است.

من نمی دانم چرا بعضی ها انقدر زود میمیرند و بعضی ها انگار حتا خیال مردن هم ندارند.

ماده سه اعلامیه حقوق بشر
هر کسی حق دارد که از زندگی، آزادی و امنیت شخصی برخوردار باشد.
Every one has the right to life, liberty and security of person.
ماده پنج
هیچکس را نمیتوان شکنجه داد یا در معرض رفتار یا مجازاتی ظالمانه، غیر انسانی یا خفتبار قرار داد.
No one shall be subjected to torture or to cruel, inhuman or degrading treatment or punishment.
ماده نه
هیچکس رانباید خودسرانه بازداشت، توقیف، حبس یا تبعید کرد.
No one shall be subjected to arbitrary arrest, detention, or exile.
ماده نوزده
هر کسی برخوردار از حق آزادی بیان و عقیده است؛ این حق مشتمل است بر آزادی در داشتن عقاید بدون هیچگونه دخالتی، و نیز آزادی در جستجو و کسب و نشر اطلاعات و افکار از طریق رسانهها بدون در نظر گرفتن مرزها.
Every one has the right to freedom of opinion and expression that right includes freedom to hold opinions without interference and to seek, receive and impart information and ideas through any media and regardless of frontiers.
این یادداشتها رو بچهها ته برگههای امتحانی شون برام نوشتند:
1. استاد کرم کن
2. با عرض سلام و خسته نباشید
همانطور که خدمتتان در طول ترم عرض کردم بنده دانشجوی ترم 7 هستم و برای بار سوم است که زبان پیش را میگیریم. و در این ترم هم زبان پیش دارم و هم زبان عمومی، لذا از شما تقاضا دارم نسبت به اینجانب فروتنی فرمایید و مرا از کابوس رهایی از زبان پیش نجات دهید. از زحمات بی دریغ شما کمال تشکر را دارم.
3. استاد ما برای این درس خیلی زحمت کشیدیم و میدانیم به قول خودتان نابرده رنج گنج موثر نمی شود اما لطفا الطافتان را از ما دریغ نکنید.
4. بسمه تعالی
با سلام
استاد محترم اینجانب شاغل و کارمند می باشم و با خیلی مشکلات تحصیل مینمایم استدعا می گردد مساعدت فرمایید.
5. استاد بزرگوار من به خاطراین که تحویلدار بانک سپه هستم به بنده مرخصی ندادند قادر به حضور سر کلاس نبودیم بعد به خاطراین که متاهل هستم شایسته شاگردی شما نبودیم لذا در صورت امکان محبتی به بنده نمایید.
6. استاد به خدا داییام فوت کرده نتونستم خوب بخونم دیگه خودتون صلاح می دونید. التماس دعا.
5. استاد بزرگوار از شما خواهشمندم در تصحیح امتحان من تا حد ممکن ارفاق لازم را مبذول داشته باشید زیرا بنده کارمند فنی و حرفهای هستم و با داشتن یک مادر پیر تصمیم گرفتم در دانشگاه شرکت کرده تا هم مدرک لازم را بگیرم و هم دل آ ن عزیز را شاد کرده باشم ضمن اینکه من در همین روز امتحان ریاضی نیز داشتم و وقت کافی برای مطالعه هر دو کتاب نداشتم و دو امتحان قبلی خود را نیز خوب سپری نکردم از شما کمال تشکر را دارم تا با این همه سختی رفت و آمد مشکل که من از آن طرف ساری میآیم به من نمره قبول بدهید. با تشکر
پینوشت بیربط: برگه ها را تصحیح کردیم ارفاق لازم را مبذول داشتیم نمرات را رد کردیم و امروز این اس ام اس را دریافت کردیم: استاد خوب و مهربانم. بی نهایت از زحماتی که برای شاگرد غیر مستعدی نظیر بنده کشیدید و دامن پرمهر و مادرانه خود را از ما دریغ نکردید متشکرم و شرمنده عنایت شما در طرح سوال آسان. برای شما طول عمر عاقبت بخیری و خوشبختی آرزومندم. شاگردتان ....
پی نوشت صد درصد بی ربط: من از هنگام دریافت این پیامک تا کنون از کار "دامن پر مهر و مادرانه" در نیامدم، آخه فرستنده حداقل 10 سال از من بزرگتر بود.
البته فکر کنم باید به این جنبه اش نگاه کنم که بلاخره مادر شدم. مامان خانوم دیگه نمی تونه بهم بگه هر وقت مادر شدی می فهمی.

حرف تو درست، خمود و خمیده شده ام، حرف تو درست، انگار سیاهی از مردمک چشمهایم راه افتاده و دارد تمام صورتم را می گیرد. حرف تو درست اما نگو، بگذار خیال کنم این سیلی ها گونه هایم را چنان سرخ می کند که تو خیال می کنی ملالی نیست جز دوری شما.
پی نوشت بی ربط: دی شب خواب دید دارم می میرم، وحشت کرده بودم. کسی آمد و گفت از چه می ترسی مگر بار اولت است که می میری.
عکس از اینجا