تبليغاتX
در گلستانه

 

 

قیچی را رد می‌کنم درست  از وسط قلبهای صورتی.  دوست دارم به همه کتاب کادو بدهم.  آخر کادو کردنش آسان است.

 

به پونو گفتم اینهایی که می‌گویی مهم نیست.  سال خوبی بود چون اتفاقی نیافتاد که نشود جبرانش کرد. 

 

صبح کسی از من پرسید دوست داری سال تحویل کجا باشی؟ گفتم همین جا که هستم.  گفت شوخی نکن.  چرا گفت شوخی نکن.  جدی ‌می‌گفتم.  آخر کجا می‌توانم باشم بهتر از اینجا، در خانه‌ و در کنار آدمهایی که دوستشان دارم و دوستم دارند بی‌دریغ و منت، بی شرط و شروط.  حالا درست که من خیلی چیزها را نمی‌بینم اما این از آن معجزه‌‌ها نیست که بشود آن را ندید.

 

دو جور  اس ام اس را در گوشیم ذخیره کرده‌ام:  این برای شاگردای دخترم: برای تو هم مبارک باشه عزیزم.  این برای شاگردای پسرم: برای شما هم مبارک باشه آقا.  می‌بینید که کاملاً اسلامی است و تفکیک جنسیتی هم در آن صورت گرفته است.

 

آخیش.

 

این جمله رو خیلی دوست دارم: هر روزتان نوروز

 

 

پی نوشت کاملاْ مرتبط:  حامد حبیبی  سال جدید را این گونه پیش بینی کرد:

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 19:56  توسط ترنج  | 

 

 

می‌دونی انگار تو زندگی یه چیزی هست که نیست، هیچ‌وقت نبوده، هیچ وقت هم قرار نیست باشه. یه چیزی که اگه باشه دیگه تنها نیستم.  اگه هیچ‌وقت نبوده  از کجا می‌دونم هست؟  اگه نیست پس چرا فکر می‌کنم هست؟

 

چشمهات چنان خاک گرفته که دلم می‌خواد روش اسمم رو یادگاری بنویسم.  اگه جا بود یه قلب تیر خورده خون‌چکان هم کنارش می‌کشم

 

کلوچه فومنی داغ دوست دارم از رُخ رُخ شکر زیر دندونام خوشم میاد

 

هر صبح که از خواب بیدار می‌شم حس می‌کنم سخت‌تر شدم، سفت‌تر، نشکن.  دوست ندارم، آدم که نشکن نمی‌شه.  آدم نشکن دوست ندارم.  خوشبختانه ظهر نشده می‌بینم چه خوب هنوز هم جزو شکستنی‌هام.  باید با احتیاط حمل شوم.  با توام حواست هست؟

 

به مامانم می‌گم سلام جیگر من می‌گه تو نمی تونستی سالاد درست کنی؟  بهش می‌گم حالت چطوره خوشگل من؟  می‌گه به نظر تو هم اون دور روی سرامیک ششم از سمت چپ جای پا هست؟  داره با خان داییم حرف می زنه انگشتام رو می‌کنم تو گوشم که نشنوم همه اش رو می‌دونم تکراریه عین فیلمی که خودت توش نقش داشته باشی دراتاقم رو باز می‌کنه و میاد تو می‌دونم می‌خواد برام تعریف کنه تموم اتفاقاتی که خودم توشون حضور داشتم و همین الان هم همه‌اش رو شنیدم، چطور واسه دایی تعریف کرده و اون چه گفته.  این‌طوری ست که تمام اتفاقات این خانه برای من سه بار تکرار می‌شه بلکم چهار بار.  البته قبل از این‌که شروع کنه می‌گه:  هنوزلباسات رو جمع نکردی؟  این کتابها رو از زیر تختت بردار.  کیفت رو بذار اونور

 

 

داریم با هم تلفنی حرف می‌زنیم.  مجبور می‌شه بره اون خط رو جواب بده.  برام یه آهنگ انتظار می‌گذاره که نمی‌دونم چیه اما قشنگه.   با آهنگش می رقصم.  سایه‌ام هم.  دستم رو می چسبونم به دست سایه‌ام و چرخ می‌زنم اون هم چرخ می‌زنه.  من بشکن می‌زنم اون نمی‌تونه بشکن‌ش صدا نداره

 

دیروز رفتم سلمونی، من و پونو و اری دلوکا با هم رفتیم.  زنها با پیشبندهای پلاستیکی و سرهایی زیر کلاه و فویل به آدم فضایی می‌ماندند.  همه دیرشان شده بود غیر از من، و همه نگران شوهرهایشان بودند همان‌قدر که پونو نگران بچه‌هایش.  من نگران کسی نبودم عجله هم نداشتم. خانه هم اگر بودم  داشتم همین کار را می‌کردم: کتاب می‌خواندم.  فقط چون موراکامی چاق و گنده بود گذاشتمش همانجا در خانه و دلوکا را با خودم آوردم که لاغر و باریک است و راحت در کیف جا می‌گیرد

 

خانه که رسیدم زنگ که زدم مامان پرسید کیه؟ گفتم من. پرسید تنهایی؟  گفتم آره هنوز

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 12:59  توسط ترنج  | 

 

سرزمین مادر مرده من، چه کنم که خنده بر ریش تو نباشد؟  چه کنم که تیزتر نشود چاقویی که دمادم می کشند بر گلویت؟ من با فردا چه کنم؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 22:29  توسط ترنج  | 

 

 

 

عکس از اینجا 

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 12:37  توسط ترنج  | 

 

یکی از یکی شاکی شده، البته اول یکی عاشق یکی شده بعد یکی از یکی شاکی شده.  یکی شعری گفته برای یکی، یکی شاکی شده که این زن وسط شعر تو از کجا پیدایش شده، آن یکی دست چپش، همان که صاف می‌رسد به قلب را گذاشته بر قرآن که جان مادرم تویی.  آن یکی گفته پس اگر این منم زنی که این همه سال از آیینه نگاهم کرده کیه؟ یکی به تصویر خودش در شعر یکی حسودیش شده.  آن یکی شک کرده واقعاً عاشق کدام یکی شده؟

 

من که می‌گویم وسط این معرکه نایستید به هوار هوار که مانع کسب است صلوات بفرستید رفقا که به جان خودم با این آینه های زنگار بسته ما همه این وسط همین‌طوری دور‌همی ول معطلیم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 13:39  توسط ترنج  | 

 

 

دیروز خانه هم‌سایه‌مان زنها جمع شده بودند و دعا می‌خواندند، صدایشان می‌آمد.  "امن یجیب مضطر اذا دعا و یکشف سوء"  چشمهایم را بستم و گذاشتم سرم با آهنگ صدایشان برقصد.  برای تو دعا کردم. می‌دانم اعتقادی نداری.  فقط برای دل خودم بود.

 

امروز رفتم دانشگاه.  بین کلاسهایم یک ساعت وقت داشتم.  باید بنویسم رفتم سر مزار یا آمدم سر مزار؟  آسمان آبی بود، بدون ابر،  کسی جایی انگار آتش روشن کرده بود، بوی سوختن می‌آمد.  تکه‌های کاغذ سوخته را که باد آورد و روی سرم ریخت، گریه‌ام گرفت.  اگر نمرده بودی حتما دعوایم می‌کردی.

 

پس ما بیخود خیال می‌کنیم داریم دنبال معنایی برای زندگی می‌گردیم، ما فقط داریم سعی می‌کنیم کاری کنیم باورمان شود زنده هستیم.  شاید مثل آدمی که سردی تیغ را می‌کشد روی رگهایش، بعد که سرخی را می‌بیند تازه می‌فهمد تمام این مدت زنده بوده، هرچند شاید دیگر دیر شده باشد.

 

می‌گویی کسی دارد خودکشی می‌کند و من می‌فهمم، شاید هم می‌دانستم از قبل، که خودکشی را می‌شود به صیغه استمراری هم به کار برد.  این‌طوری اصلا شاید حالش هم بیشتر باشد.   اما جمله‌ای که نمی‌شود آن را با "شاید" نوشت این است: بعضی‌ها با خودکشی کردن خودکشی می‌کنند بعضی‌ها با خودکشی نکردن. این وسط فقط عده معدودی روی لبه این تیغ، زندگی را مثل آدمهای زنده می رقصند.

 

بر باعث و بانی اش لعنت.  نچ باز هم دلم خنک نشد.  باید بروم بایستم جلوی آینه گیسم را بکشم.

 

 فکر می کردم حرفی نباشد که نتوانم به تو بگویم، حالا می بینم می شود.  زنگ زدم که با تو حرف بزنم خجالت کشیدم.  از این که خجالت کشیدم خوش‌حال شدم.  نمی‌دانم چرا خوش‌حال شدم، شاید از این که دیدم هنوز هم چیزهایی هست که گونه‌هایم را گل بیاندازد.  این رنگ هم شبیه خون است، خوب نه به آن سرخی اما آن‌قدر سرخ هست که یاد من بیاورد زنده‌ام هنوز قبل از آن که دیر شده باشد.

 

همین. حالا می شه چراغ رو روشن کنی. 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم اسفند 1386ساعت 19:13  توسط ترنج  | 

 

فکر کنم از دوشنبه تا حالا سی ساعت کار کردم. 

بابک شده پروجکت منیجر من. دیروز فکر کنم بالغ بر بیست تماس تلفنی داشتیم انقدر که هر دو به این نتیجه رسیدیم  دیگه وقتی بهم زنگ می زنیم نگیم "سلام خوبی؟" 

آخی خودکشی با کاری که دوستش داری خیلی خوبه.  حال من  رو که خوب می‌کنه.

چرا به جانی دپ اسکار ندادند؟ من نشد ببینم مراسم رو.  حیف شد.  ولی ماریون کوتیلارد رو خیلی دوست داشتم. 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 20:59  توسط ترنج  | 

 

 

 

کم آورده حتما که فکر می‌کنم درتحمل کردن فضیلتی نیست وقتی انتخابی نباشد، کم‌ آورده‌ام حتما که فکر می‌کنم دل ماندنم کجاست پای رفتنم کوش.

کم آورده ام حتما.

حالا هر چقدر هم که بشمارم سالهایمان که رفت، سالهایمان که می‌آید، چه فایده، وقتی من و تو را مراعات نکنی غریبه‌ای.

هر چقدر هم که عزیز دل باز غریبه‌ای و من از تکرار صد هزار باره این ماجرا خسته‌ام. 

از خودم از تو از خدا خسته‌ام.

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 15:17  توسط ترنج  |