
قهری؟! باش. حرف که میزنی؟
در تاریکی کابوسوار این کنج مردی ایستاده است که زجرم میدهد با بودن و نبودنش با دوست داشتن و نداشتنش. و زنی که گاهی میخندد و خندهاش لحظهای فضای بسته این چاه را روشن میکند، انگار منوری باشد که در دل تاریکی شب به آسمان شلیک کرده باشند. زندگی من موکول میشود به لحظات قلیلی که این خرده نورها از آسمان به دهان تاریکی می ریزند.

این آخر هفته مهمان دنیا خاله شدم، دنیا و خانواده نازنینش. جدا از این که خیلی خوش گذشت چند تا از آرزوهای همیشگیم هم برآورده شد، یکیش این که بزنم به دل جادههای فرعی و خاکی و روستایی که همیشه رهگذران را صدا میکنند و کسی جوابشان را نمیدهد. با دنیا چند تایشان را کشف کردیم. زدیم به قلب جنگل، مار هم دیدیم، موبایل آنتن نمیداد و ما بلاخره موفق شدیم برای لحظاتی خودمان را از چشم زندگی پنهان کنیم و داد بزنیم "آخ جون ما گم شدیم."
دنیا همان رانندهای بود که همیشه آرزویش را داشتم آهسته میرفت و به تماشا فرصت میداد، هرجا که دلم خواست نگه داشت و با آن لبخند جادوییش هرچقدر که خواستم صبر کرد. از همه مهمتر دوربیناش را هم به من قرض داد تا از زمین و زمان عکس بگیرم.
روز جمعه به لطف پدر دنیا رفتیم به دشتی سر کوه در دیلمان و بلاخره شد که سر برهنه بایستیم بر بلندی و گیسو بدهیم به دست باد و خوش بنشینیم در این پریشانی، که جای تو خالی.
عصر جمعه باز هم رفتیم بالاتر، تا جایی شبیه بهشت با درختان قطوری که اجازه دادند از آنها بالا بروم و بر شاخههای تنومندشان تاب بخورم. آخرین باری که از درخت بالا رفتم چند سالم بود؟ یادم هست؟
از پلههای خشتی آرامگاه شیخ زاهد بالا رفتیم و لوکیشن یکی از صحنههای سریال حلقه سبز را تماشا کردیم. ساعت نه بود شاید هم دیرتر که موفق شدیم برویم قبرستان و سلامی به بیژن نجدی عزیزمان بدهیم. شهاب جان سلام شما را هم رساندم.
تازه کلی هم کتاب خواندم. "ها کردن" پیمان هوشمندزاده را، که هی گفتید خوب نیست را خواندم و خوشم آمد و "آفتاب مهتاب" و "من دختر نیستم" شیوا ارسطویی را هم. کتاب تصویر سازی سال را هم با دنیا و دینا تماشا کردیم و تا چیزی نزدیک دم دمای صبح به بررسی و نقد طرح روی جلد کتابها پرداختیم و البته تمرکزمان بر آثار ابراهیم حقیقی بود. خوب به نظر شما در خانهای که سه تا گرافیست موجود میباشد درباره چه موضوع دیگری میشود بحث کرد.
سفر خوش است، و خوشتر وقتی است که همسفر و میزبانانی ماه داشته باشی که تازه آخر شب برایت شیر و کوکی هم تیار کنند و بنشینید باهم به درد دل.
به نظرم آموزش و پرورش باید برنامهای داوطلبانه ترتیب بدهد که هر که دلش خواست یکسال تحصیلی برود در روستاها درس بدهد. آن وقت میشود هم خیلی جاها را دید هم مفید بود هم درآمد داشت هم مدتی گم شد.
"بگذار از ما
نشانه ی زندگی
هم زباله یی باد که به کوچه می افکنیم
تا از گزند اهرمنان کتاب خوار
که مادربزرگان نرینه نمای خویش اند- امان مان باد.
تو را و مرا
بی من و تو
بن بست خلوتی بس!
که حکایت من و آنان غم نامۀ دردی مکرر است:
که چون با خون خویش پروردم شان
باری چه کنند
گر از نوشیدن خون من شان
گزیر نیست؟"
از "سرود آن کس که از کوچه به خانه بازمی گردد"
دوستان گرداننده سایت احمد شاملو پتیشنی ساخته اند که طبق معمول برویم و امضاء کنیم و حق خودمان را یادآوری نماییم.
من سنگ کسی را به سینه نمی زنم، حق خودم را مطالبه می کنم. آنچه از شاعر مانده همان قدر از آن من است که از آن تو. اگر تو هم مثل من دختر کوچکی بوده باشی که در شبهای خوش مستی پدرت پریا و در شبهای بد مستی اش دخترای ننه دریا را شنیده باشی حالا خیال می کنی آبروی او آبروی توست و دلت می سوزد از آنچه بر سر چراغ خانه اش می آورند. هرچند کیست که نداند زمستان می رود و روسیاهی برای ذغال می ماند.
متن فارسی بیانیه اعتراض به تاراج ماترک شاعر را در سایت رسمی او بخوانید.
مرگ به شکل نعش سگ بر جاده آرمیده بود.
پروانه هایی که می خورند به ماشین می میرند؟
ماشینها چشم ندارند، آنها چرا کورند تا مرگ شکل پرهای خرد شده در جاده برقصد.
کلاغ جانور باهوشی است که بالای سر جاده پرواز می کند.
همه می دانند فقط در دریا می شود غرق شد و در جنگل فقط می شود گم شد
با این حال امروز دلم خواست خودم را در این همه سبز غرق کنم.
دستم را از شیشه ماشین بیرون بردم باد گرم کف دستم را قلقلک داد انگارانگشتی که کشیده شود کف دستم: لی لی لی لی حوضک جوجوکه اومد آب بخوره افتاد تو حوضک.

بلاخره ساعت شش بعد از ظهر خودم را مجبور کردم لباس خوابم را دربیاورم. هورا برای من.
وقتی سر حال نیستی، وقتی پایینی، افسردگی مثل ننویی میماند که تو در آن تاب میخوری و به خواب میروی، مثل این میماند که مانده باشی در برف و دلت بخواهد خودش را بسپرد به رخوت و خواب. خوب است عالیست. کیف میدهد.
وقتی بد میشود که تو کلی کار داشته باشی مثلا مجبور باشی برگههای بچهها را تصحیح کنی و هزار کار دیگر. برای من وقتی بدتر میشود که آن روی سگم هم بالا بیاید و سگ رویم غیر از پاچه من پاچه دیگری پیدا نکند برای گاز گرفتن.
به عالم و آدم گفتهام من دارم می روم مسافرت، حتا با صاحبخانه هم قرار مدار گذاشتهام، دلم را صابون زدهام که صاحبخانه هنرمند و مهربانم حتما دست و پایم را با حنا نقش میزند من هم که مرده این بازیها هستم. برگهها را تصحیح و نمرهها را رد کردم اتاقم را تر و تمیز کردم ابرو گرفتم هاپولاسیون کردم ازهمه مهمتر لباس خوابم را درآوردم و پیراهن پوشیدم، برای خودم آرایش کردم، هی راه رفتم جلو آینه به خودم گفتم الهی قربون پرنسس خودم برم تازه به خودم قول دادم امشب بی خیال همه کارهای جدی دنیا بنشینم جلو تی وی و با یک پیتزای گنده امریکن آیدل را استاد کنم اما ولی اما ولی اما آقا سگه همچنان واق واق میکند و پاچهام را ول نمیکند. به نظرم اون به یه چخه حسابی احتیاج دارد و من برای راه افتادن به یک اردنگی.
چند شب پیش خواب دیدم کسی سگی دو سر را نشانم میدهد و میگوید اگر باهاش ازدواج کنم دیگر کسی جرات نمیکند آزارم دهد.
فکر کنم منظورش همین سگه بود احتمالا باید باهاش عروسی کنم تا بی خیال پاچه من شود. فکرش را بکنید آن وقت هر کی بخواهد عروسی دعوتمان کند باید پشت کارت بنویسد آقای سگ و بانو. خوب خیلی هم عجیب نیست وقتی تو معتقدی شوهرت گاو است فقط شاخ ندارد خوب شوهر من هم سگ باشد مگر چه میشود.
پینوشت بیربط:
آیا کسی نشسته است پشت ابر
که نی میزند
یا سه تار، نمیدانم
آوازی، اما یک آواز
از گوشهی آسمان جمعه میریزد
بیژن نجدی، که خیلی دوستش میدارم. چون مرده باید بگم دوستش میداشتم؟ فکر نکنم. دوست داشتن که زمان گذشته ندارد.
شعلههایی خرد اما همیشه روشن
از آتش تنم را
اینجا در آشپزخانه نگه میدارم.
اینجا در آشپزخانه
خمیر زندگی خودش را دارد
زیر این پارچه نمدار نفس میکشد،
مثل کودکی در خواب.
اینجا در آشپزخانه
کودکی واقعی هم
زیر میز مشغول بازی ست،
وانمو میکند رومیزی چادر است
و رفتن را تمرین میکند.
اینجا در آشپزخانه
پرندهای به رنگ قهوهای تیره
کور از نور
به شیشه میخورد
و بر سنگفرش سقوط میکند.
آشیانه ساختن هرگز ساده نبوده است،
حتا برای پرندگان.
اودن میگوید چشم معصوم هیچ نمیبیند،
همان حرفی که مار به حوا زد
و حوا، خسته از بهشت
به هوای به تمامی زیستن زندگی، به آدم.
اما عشق درست مثل یک حادثه رخ میدهد.
میتوانم بگذارم خمیر سرریز شود
از کنارههای ظرف
میتوانم به روی خودم نیاورم
که باید آن را به ظرفش برگرداند
میتوانم کودک مانده زیر میز
و اشکهای کوچکی که همین حالا هم
گوشهٔ چشمهایش جمع شده
به روی خودم نیاورم.
ما همه همینطور دیمی بزرگ میشویم
برای همین امروز من از آن پرنده داناترم.
می دانم همین پنجره،
همین پنجره که اگر بازش کنم
عطر باغ هوش از سرم میبرد،
مرا اینجا حبس کرده است.
و من شعلههای خرد و خانگی
از آتش تنم را
اینجا در آشپزخانه
برای دیگران نگه میدارم
تا لحظاتی دستانشان را بر آن گرم کنند.
لیندا پاستان
پینوشت: ترجمه این شعر هدیه من برای همه زنهایی که فردا کادو میگیرند و ماچ و بوسه به خاطر اینکه ثابت کردند میشود بر شعلههای خرد و خانگی آتشان تنشان دستها را گرم کرد.