
نمی دانم از کی و چرا این باور اینطور ملکه ذهن من شده که کمک خواستن نشانه ضعف است و مراقبت شدن هم.
حالا که مدتی است هی دارم سعی میکنم خودم را تماشا کنم و مچ خودم را بگیرم، میبینم چطور در تمام روزهایی که سعی داشتهام خودم را حفظ کنم، به عبارتی خودم از خودم مراقبت کنم، در اصل داشتهام ذره ذره روحم را میخوردم.
حالا که گاهی وقتها مینشینم و به سبک کتاب کودک درون با دست چپ نقاشی میکشم یا با دلم حرف میزنم و حرفهای کودکم را با دست چپ روی کاغذ مینویسم، میبینم بزرگترین مشکل طفلک من همین مراقبت شدن است.
خوب اگر بگویم اصلا نمیدانم چرا من با این مساله مشکل دارم کمی تا قسمتی دروغ است. همیشه سعی کردهام مستقل باشم، به کسی وابسته نشوم، خودم به فریاد خودم برسم، خودم از خودم مراقبت کنم، خودم مسئول زندگی خودم باشم، خودم صلیبم را ببرم و بنا بر روایات معتبر اولین لغتی که بر زبان آوردم همین لغت "خودم" بوده است.
خوب حتما من مستعد این شرایط بودهام و حتما وضعیت اطرافم هم بی تأثیر نبوده است.
به همین دلیل همیشه آدمهای ضعیف را تحقیر کردهام، آنهایی که همیشه گریانند، همیشه نالانند و همیشه دنبال کسی میگردند که مراقبشان باشد. آنها در سیستم داوری من بدون محاکمه محکوم بودهاند، چرا که نجنگیده شکست خوردهاند. رسماً همیشه هم در مقابل چنین آدمهایی قرار میگیرم. به طرز خندهداری گاهی به آدمهایی برخورد میکنم که خیلی قوی ومحکم و شیر به نظر میرسند اما تا به من سلام میکنند شبیه بچهگربه میشوند، از آن بچه گربههایی که درخیابان زیر باران ماندهاند میلرزند و با چشمان مظلومشان به شما نگاه میکنند.
حالا، امروز قبول میکنم این من بودم که آنها را به پیشی تبدیل میکردم و این پیشی با همان چشمان در درون من به شدت میومیو میکند. و اگر قرار است کسی این میان عوض شود، تغییر کند این من هستم نه آنها.
گفتن این حرف آسان است. آسان است بگویی خوب بعله متوجه شدم دیگر این کار را نمیکنم. ظاهراً هم نمیکنی اما باطناً چطور؟ ناخودآگاه چطور؟ من هنوز همان آدمم. میگویم چرا هیچکس از من مراقبت نمیکند، خوب دلم میخواهد، نه همیشه، گاهی کسی هوایم را داشته باشد (و به جان خودم برای آدمی مثل من همین که دارم چنین جملهای را مینویسم و تازه میگذارم جلوی چشم شما کاری است در حد سفر به ماه یا از آن هم بالاتر کهکشانی دیگر) اما راستش در عمل به خودم ثابت شده فقط ادا در میآورم هنوز هم به محض اینکه کسی بخواهد قدمی جلو بگذارد که بچه گربه را نوازش کند من یا دستش را گاز میگیرم یا در میروم، یعنی یا او را از خودم دور میکنم یا خودم را از او. احساس میکنم دارم استقلالم را از دست میدهم، دارم رام میشوم، و اگر بگذارم این اتفاق بیافتد حتماً آسیبپذیر میشوم حتماً صدمه میخورم. انگار نه انگار که این ماجرا همیشه چشم اسفندیار من بوده و اگرهم زخم خوردهام از همین بوده است. با این حال هنوز شنیدن کلمات محبتآمیزی که لحن نوازش داشته باشد (چه نداشته باشد البته) همانقدر مرا دور میکند از گوینده که بسمالله جن را. پیشی از شنیدن این حرفها خوشش میآید و من از خوش آمدن پیشی، از پیشی شدن عذاب میکشد.
خوب فکر کنم حداقل همین که این را میبینم و حواسم بهش هست یعنی یک قدم به جلو نه؟!

