تبليغاتX
در گلستانه

در گلستانه

 

رنگ سبز پر رنگ پر رنگ مداد رنگیهای بیست و چهار رنگه بود حاشیه جاده، و مه‌ای خاکستری از آسمان داشت فرود می‌آمد روی آن.  روی درختی بی‌برگ، دو قشنیک نشسته بودند ساکت.

درخت حتا وقتی برگ ندارد زیباست، انگار زیبایی‌اش از جایی در دل زمین می آید، نه از بهار و رنگ و گل.

قشنیک: کلاغ مازندران که پرهای سینه‌اش سفید است.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 22:57  توسط آزاده  | 

 

دست کم هفت سال است دوستیم، رفیقیم، خواهریم.

ولنتاین را امروز فقط به او تبریک گفتم. در جواب برام نوشت: "آخ من فدا بشم.  تو لاور منی، فرند منی، ولنتاین منی." و من کلی خوش به حالم شد.  و نشستم حساب کردم دیدم دست کم هفت سال است تو بی‌خستگی داری به من انرژی می‌دهی، قربان صدقه‌ام می‌روی، از من مراقبت می‌کنی، و هر غلطی بکنم به نظرت حرف ندارد.  هفت سال است رفیقمی. و این یعنی خوشبختی، این یعنی عشق، یعنی ولنتاین.

تولدت مبارک شی‌نیل تولدت مبارک عزیز دل.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 23:48  توسط آزاده  | 

 

 ترجمه ترانه "افتادن" آلیشیا کیز برای امیر که نمی‌داند

اگر دوست داشتید خود ترانه را گوش دهید، خوب گوش دهید. به قول این دوستان اسپمی کلیک کن پشیمون نمی‌شی

 

دائم دارم می‌افتم در عشق تو، بیرون می‌افتم از عشق تو

گاهی دوستت دارم، گاهی دلگیرم از تو

گاهی خوبم، گاهی حس می‌کنم فریب‌خوردم

دوست داشتن تو عزیزکم، از دوست داشتن تو مات و مبهوتم  

دائم دارم می‌افتم در عشق تو، بیرون می‌افتم از عشق تو

هرگز کسی رو دوست‌نداشتم این‌طور که تو رو دوست ‌دارم

خدایا من هیچ‌وقت همچین حسی نداشتم

چطور این‌طور دلخوش می‌کنی منو

چطور این‌طور ناخوش می‌کنی منو

درست همون وقتی که حس می‌کنم عجب ابلهی بودم من

می‌بینم دوباره دارم می‌افتم در عشق تو

دائم دارم می‌افتم در عشق تو، بیرون می‌افتم از عشق تو

هرگز کسی رو دوست‌نداشتم این‌طور که تو رو دوست ‌دارم

 کوچولو

من، من، من، من دارم

می می می ‌افتم

من، من، من، من دارم

می می می ‌افتم

می افتم، می افتم، می می می ‌افتم

 ائم دارم می‌افتم در عشق تو، بیرون می‌افتم از عشق تو

هرگز کسی رو دوست‌نداشتم این‌طور که تو رو دوست ‌دارم

 دارم می‌افتم در عشق تو، بیرون می‌افتم از عشق تو

هرگز کسی رو دوست‌نداشتم این‌طور که تو رو دوست ‌دارم

دارم می‌افتم در عشق تو، بیرون می‌افتم از عشق تو

هرگز کسی رو دوست‌نداشتم این‌طور که تو رو دوست ‌دارم

 دارم می‌افتم در عشق تو، بیرون می‌افتم از عشق تو

هرگز کسی رو دوست‌نداشتم این‌طور که تو رو دوست ‌دارم

 

 این هم اصل ترانه:

I keep on fallin'... in--- and out of love with you
Sometimes I love ya, sometimes you make me blue
Sometimes I feel good, At times I feel used
Lovin' you darlin', makes me so confused
[Chorus]
I keep on fallin', in and out of love with you
I never loved someone the way that I'm lovin' you
(Verse 2)
Oh Oh, I... never felt this way
How do you give me so much pleasure,
And cause me so much pain(yea-ea, yea-ea)
Just when I think I've taken more than would a fool
I start on fallin back in love with you
(Chorus)
I keep on fallin', in and out of love with-a you
I never loved someone the way that I'm lovin' you
(Bridge)Oh baby
I, I, I, I'm
Fa-a-allin'
I, I, I, I'm
Fa-a-allin'
Fall, fall, fa-a-a-allin'x2

O-o-o-o-oh o-o-o-o-o-oh
(Chorus X 4)
I'm keep on fallin', in and out of love with-a you
I never loved someone the way that I'm lovin' you

I'm fallin', in and out of love with-a you
I never loved someone the way that I'm lovin' you

I'm fallin', in and out of love with-a you
I never loved someone the way that I'm lovin' you

I'm fallin', in and out of love with-a you
I never loved someone the way that I'm lovin' you

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 9:35  توسط آزاده  | 

 

شبهایی که دلم گرفته دوست دارم به صدای هایده گوش بدهم و حافظ بخوانم. 

گفتا برون شدی به تماشای ماه نو

عمر دوباره منه دیدن و بوییدن تو

 

گل سنگم گل سنگم چی بگم از دل تنگم

مثل آفتاب اگه بر من نتابی سردم و بی‌رنگم

مهر بر لب زده خون می‌خورم و خاموشم

 

وقتی میای صدای پات از همه جاده‌ها میاد

بلا بگردد و کام هزارساله برآید

 

گفت ببخشند گنه، می‌بنوش

باده فروش، باده فروش

 محراب ابروی تو حضور نماز من

می‌ بده تا غم بره از یاد من

ذکرش بخیر ساقی مسکین نواز من

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 1:18  توسط آزاده  | 

 

آقایون خونه امروز منزل تشریف نداشتند.  اصلا صدای آمریکا یا هیچ نوع شبکه خبری تماشا نکردیم.  فقط موزیک گوش دادیم و من کلی رقصیدم.

کلی به خودمون رسیدیم، گردن‌بندمون رو هم عوض کردیم.

عصری هم با پونو و آزاد رفتیم بازارچه خیریه و کلی خوراکی خوردیم.  بعد هم بچه‌ها اومدن اینجا براشون فال تاروت گرفتم.  یه چند تا کار عقب‌افتاده داشتم انجام دادم.

روز خوب و آرومی بود.  چه خوب بودم امروز.  دختر خوب خودم بودم همون دختری که دوستش دارم.

آخیش.

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 22:26  توسط آزاده  | 

 

چه احساسی دارید اگر صبح جمعه با صدای جیغ زنها از خواب بیدار شوید و هی فکر کنید این صدا از کجا می آید، بعد بلند شوید و بروید ببینید مامانتان نشسته جلوی تلویزیون و دارد مسابقه کشتی کج مختلط نگاه می کند.

بهش می گویم مامان جان این چیه می بینی؟ می گه خوشم میاد می بینم این زنها انقدر قوی هستند و هیشکی زورش بهشون نمی رسه.

بعله.  خب به نظر من هم کلن زنها باید قوی باشند اما سوال جدی که برایم پیش آمده این است که یعنی یک نفر در این خانواده نباید اهل عاقل باشد؟ و آیا با همچین مادری امیدی هست که من خوب بشوم؟

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 12:13  توسط آزاده  | 

 

امشب عجیب هوس دریا دارم، هوس سفر و جاده و رفتن.

بچه‌ها رفتند دو هزار برف بازی.  هی اس ام اس می‌زنند و دلم رو آب می‌کنند.  شنبه برمی‌گشتند و نشد که من برم باید سر کار می‌بودم.

شاید برای همین انقدر دلم دریا می‌خواد.  هر چند من همیشه دلم دریا می‌خواد. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 23:0  توسط آزاده  | 

 

می خواستم بنویسم اینجا این روزها مثل سگ‌ می‌مانم که خب همه آشنا هستند با روزهای سگی من.  اما این‌بار جور دیگری سگ شده‌ام.  شده‌ام شبیه سگی که نشسته روی زمین و سرش را گذاشته روی دستهایش و وقتی از کنارش رد می‌شوی خیلی که زحمت بکشد با چشمهایش تو را تعقیب کند یا گوشش را، فقط یکی را، تکان دهد.  شده‌ام از آن سگها که حال پاچه گرفتن هم ندارد.

حالااین را نوشتم بگذار ببینم می‌شود سگیت را فعلن تعطیل کرد.  دلم می‌خواهد اینجا را که خواندی بخندی.

چند روز پیش رفتم خانه بونو، مامان ماهان، دوربینم را بردم عکس بگیریم، دوربین را داد دست آقای شوهرش و در حالی که دستش رو می‌انداخت گردن من فرمود: قاسم قاسم یه عکس تکی از ما دو تا بگیر.

من دیروز رفتم یوگا، آنجا هم دوربین آورده بودند عکس بگیرند، آمدم سوتی دوستم را تعریف کنم گفتم: آره دوستم به شوهرش گفت، یه عکس دوتایی از ما تکی بگیر.

دیروز اصلا تا دلتان بخواهد سوتی دادم.  به یه آقایی که اصلا باهاش شوخی ندارم حداقل تا حالا نداشتم، یه اس ام اس اشتباهی فرستادم با این مضمون:  دلم برات تنگ شده عجیجم، میس یو کیس یو، بغل سفت.

بعله. 

غروب دیروز هم آمدم به کسی شماره موبایلم را بدهم هرچی فکر کردم یادم نیامد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 22:16  توسط آزاده  | 

 

باران را.

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 0:1  توسط آزاده  | 

 

 

شنیدن صدای تو امروز خوشحالم کرد، خیلی خوشحالم کرد.

می دانم آن‌طور که خواستی نشد، می دانم آزردمت، من اما فقط سعی کردم خودم باشم و دروغ نگویم، بازی نکنم.  شاید باید بیشتر سعی می‌کردم.

می دانم این فصل از این کتاب تمام شده و رفته پی کارش، می‌دانم باید بروی، باید نمانی، که راهت جداست. دوستی تو اما همیشه برای من عزیز و با ارزش و خواستنی است حالا هر جای این دنیا که باشی.  عزیز و با ارزش آنقدر که باید وصف احساس من نیست ولی هرچه فکر می‌کنم واژه دیگری پیدا نمی‌کنم. 

این را به دوستان مشترک گفته‌ام می‌خواهم تو هم بدانی، اگر حاصل این دوستی برای من فقط همان تابستان داغ پر لذت شعر بود، یا آشنایی با دوستانی نازنین، کافی بود که همه عمرم از تو متشکر باشم، که همین نبود، که خودم می‌دانم، فقط بودن تو چطور باعث شد، وادارم کرد بایستم به تماشای خودم و نمی‌دانم چطور می‌شود بگویم این برای من یعنی چه که برای تو هم معنا داشته باشد.

شاید باید این یادداشت را می‌فرستادم برای خودت، اما گذاشتمش اینجا چون فقط برای تو نیست، مخاطبش فقط تو نیستی، من هم هستم. این نامه دو گیرنده دارد.

به قول خودت خوش باشی.

به قول خودت یار باقی دیدار باقی.

 آزاده

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 1:15  توسط آزاده 

 

 

 بعدالتحریر: شکیلای عزیزم عکس تزیینی است، نویسنده وبلاگ صرفا می‌خواسته بگه به درک. همین.

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 1:12  توسط آزاده  | 

 

دلم نمی‌خواد حرف بزنم.  دلم نمی‌خواد صدای خودم رو بشنوم.  دلم نمی‌خواد صدات رو بشنوم.  دلم نمی خواد دلداریت بدم.  دلم نمی‌خواد دلداریم بدی.  دلم نمی‌خواد بپرسی چطورم.  دلم نمی‌خواد بنویسم.  دلم نمی‌خواد این صدای غریبه‌رو.  دلم نمی‌خواد برگه تصحیح کنم.  دلم نمی‌خواد کار کنم.  دلم نمی‌خواد بفهمم عشق رومانتیک چیه.  هیچی دلم نمی‌خواد.

فقط دلم می‌خواد رها شم.  

پس چرا نگه اش داشته ام، چرا انقدر محکم نگه اش داشتم؟

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 0:38  توسط آزاده  | 

 

مواد لازم:

گوشت  یک کیلو و نیم

لپه یا نخود آبگوشتی  نیم کیلو

سیب‌زمینی   یک کیلو نیم

جعفری، گشنیز ، اوجی، زلنگ، اناریجه هر کدام ۵ دسته  (چی هستند حالا اینها من نمی‌دونم)

تره 10 دسته

پیاز  یک کیلو

تخم‌مرغ به میزان لازم (از مامانم به شیرین انقدر که برای ساختن مواد لازمه، زیاد بشه وا می ره شیرین جون کم باشه هم نمی‌چسبه به هم مواتت)

طرز تهیه:

گوشت را با پیاز می‌گذاریم با آب خودش بپزد، زیاد نپزد همین‌قدر که آبش خشک شود.  بعد سبزی را کمی خرد کرده به گوشت اضافه می‌کنیم می‌گذاریم آب سبزی هم کشیده شود.  سیب زمینی را هم می‌پزیم.  لپه یا نخود را هم می‌پزیم.  بعد همه این مواد یعنی گوشت، پیاز، و سبزی و لپه و سیب‌زمینی را چرخ می‌کنیم.  سپس خانمهای عزیز، نمک و فلفل اضافه می‌کنیم.  حالا اگه گفتی نوبت چیه؟ نوبت تخم مرغهاست.  بعد از اینکه تخم مرغ شکستی و مواد را حسابی ورز دادی اگر شد یک بار دیگر چرخ کن که حسابی خسته هلاک بشی و از کت وکوپال بیافتی تا حسابی همه مواد غذا قاتی و پاتی بشه .  بعد تازه اول بدبختیه، از این مواد گلوله‌هایی اندازه نارنگی، اندازه انشو، اندازه یافا نه‌ها، بردار و بعد گردش کن که هیچوقت هم نمی‌شه، سپس وسطش یه سوراخ بگذار.  و بنداز تو روغن داغ که سرخ شه.

پی‌نوشت بی‌ربط: یه وقت خیال نکنید من ازاین هنرها دارم این طرز تهیه صرفا به درخواست شیرین بانو از مادرجان بنده در این محل تعبیه شد.  درضمن شیرین جان مادرم گفت که خدمتتون بگم یه دونه بگو بلد نیستم خودت رو خلاص کن.  یاد گرفتی مادر جان.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 22:47  توسط آزاده  | 

 

 

پایین دشت، دور و خیس

بالا مترسک، بی چشم بی دهان

بالا دسته پرندگان

بالا دریاچه مه

بالا کوه

بالا آسمان بالا...

 

روی صندلی عقب نشسته‌ایم.  من بیدارم جاده را تماشا می‌کنم که بیدار می‌شود.  تو خوابیده‌ای و لبهایت باز مانده.  موبایلت زنگ می‌خورد، بیدار نمی‌شوی.  سورمه‌ای شالت روی گندمگون پوست صورتت و صورتی بی رنگ لبها زیباست.  

صدایت می‌زنم، پاشو پاشو کسی دوستت داشته. 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 23:11  توسط آزاده  | 

 

نامه به یک آقای رییس جمهور که معتقد است می تواند ناجی جهان باشد و همراه با همسر مکرمه اش دائماْ به نصیحت جهان مشغول است و  دور سرش هاله نور دارد اما از دل ما خبر ندارد.  البته از آنجایی که ایشان مشغول اخذ سهمیه چهل درصدی کنکور برای بسیجیان فعال و تحت پوشش قرار دادن خانواده های شهدای غزه و تعطیل کردن برنامه نود هستند مطمئتا وقت رسیدگی به امورات ما را ندارند که کاملا قابل درک است، شهرداری این شهر منتسب به امام زمان هم که تمام بولدوزرهایش را فرستاده به جای جاده سازی و نصب پل عابر، قبرستان بهایی ها در شهر را شخم بزنند و البته که این کار از جان چند تا بچه چغله از نوع تیز هوش یا بی هوش بسی مهمتر است چون مردگان بهایی ممکن است شبها ارواحشان از قبر بلند شود و بیایند خیل مسلمانان را گمراه نمایند.  آن بچه مرد ولی حداقل مسلمان مرد و روح هیچ بهایی گولش نزد و می رود بهشت.  خوش به حالش.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 10:35  توسط آزاده  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 1:41  توسط آزاده  |