
من نمیخواهم بیاعتنا باشم به اتفاق اما گاهی انقدر اتفاق تکرار میشود تکرار میشود تکرار میشود که دیگر اتفاق نیست.
قرار است انگار یک ماه دیگر انتخاباتی باشد، باید به که رای بدهم؟ چطور این ژستهای انتخاباتی مضحک را به خود بباورانم؟ آیا میشود با اعتقاد به اصول چیزی را اصلاح کرد، اصلا وقتی به چیزی اعتقاد دارم دیگر باید کجایش را اصلاح کنم؟ آیا واقعا ساسی مانکن نماد جوان امروز است؟ شاید آره، شاید درد همین است که من از جامعهای که در آن زندگی میکنم هیچ شناختی ندارم.
نمیدانم، بیسواتم. یا زیادی باسوادم، فکرم روشن است اما جلوتر از دماغم را نمیبینم.
این را فقط خوب میدانم که میترسم از غریب بودن در خانه.
زنی را به جرم جاسوسی محاکمه کردهاند، آدم یاد فیلمهایی میافتد که درباره بلوک شرق ساخته بودند. دیوار برلین را که برداشتند خوب یادم هست، فردایش روزنامهها نوشتند تکههای دیوار را در سوپرمارکتها میفروشند، دلم خواسته بود من هم یک تکه داشتم.
چرا دلم خواسته بودم؟ من که دیوار کم نداشتم. نکند معتاد شدهام به دیوار.
و کسی هم هست که میخواهد کشوری را محو کند، میدانم میشود کشورها را محو کرد اما نمیدانم با ملتهای بیکشور چه میکنند.
نمیدانی حقیقت کجاست؟ زن جاسوس است؟ شاید آره شاید نه، اما صبح که چشم باز میکنی باید به یاد خودت بیاوری سعی نکنی خودت را بگذاری جای او، آنجایی که هست، چون تازه اول صبح است و تو باید بروی به بچهها درس بدهی و وقتی میگویند هیچ امیدی نیست، بخندی انگار برایت جوک گفتهاند و بگویی امید شماهایید و آنها بخندند انگار برایشان جوک گفته باشی. و سعی کنی و بجنگی که یک ویدیو پروجکشن گیر بیاوری تا بتوانی به بچهها عکس والاس استوینس را نشان بدهی و لبتابت را ببری در اتاق تکنولوژی آموزشی و بگذاری روی میزی که پر از مهر نماز است و وقتی به زحمت داری سر شکسته کابل را طوری بند میکنی که کامپیوتر وصل شود به دستگاه به جیک جیک خوش خوشانه بچهها گوش بدهی و ببینی نور چطور از لا به لای آن پرده ضخیم خودش را کشانده تا جلوی پایت. بعد وقتی میخواهی آنا آخماتوا را نشانشان بدهی ببینی یک الاغی روی پرده سفید نوشته "درود" و تیزی دال فرو رفته در چشم آنا و در دل بگویی "به عمهات" و به روی خودت نیاوری و بچهها را مجبور کنی بلند برایت بخوانند:
خورشید در خاطره رنگ میبازد
…
اینجا اتفاقی نخواهد افتاد
هرگز!
باید به خودت یادآوری کنی تو جای او نیستی، شب، باید به خودت قول بدهی شب به او فکر میکنم، شب به او خودم، تو و ما فکر میکنم، حالا صبح است و من باید درس بدهم و خرج خودم را دربیاورم و چند خط کتاب بخوانم که شرمنده خودم نشوم و چند خط ترجمه کنم که وقتی پرسیدند از من تازگی چه ترجمه کردهای شرمنده گل رویشان نشوم.
شب فکر میکنم شب.
فکر میکنم چون به سهم خودم نمیخواهم بیتفاوت باشم.
حالا دارم به این جمله فکر میکنم.
"به سهم خودم" یعنی چه؟ سهم من چیست؟ آن یک دانه رای؟ سهم من کجاست؟
آیا "سهم من/ آسمانی است که آویختن پردهای آن را از من میگیرد"
یا سهم من فرصت زندگی است که پردهای آن را از من میگیرد؟
یا اصلا بیخیال، چرا نشستهام و مثل ضحاک مغز میخورم، به درک استقلال، پیروزی و یا پرسپولیس که رفت زیر آب، تیم کریکت افغانستان را عشق است.