من ماندهام
و چند شعر
که یکی چون پرندهای
پرواز میکند
و یکی در آبها میخزد
من ماندهام و کوه قاف
که بر بلندی خود مینازد
بیژن جلالی
پینوشت بیربط: چرا تردید داشتم در خریدن این کتاب؟
من ماندهام
و چند شعر
که یکی چون پرندهای
پرواز میکند
و یکی در آبها میخزد
من ماندهام و کوه قاف
که بر بلندی خود مینازد
بیژن جلالی
پینوشت بیربط: چرا تردید داشتم در خریدن این کتاب؟
به نظرم اومد تو فقط داری شیطنت میکنی تازه خوشت هم اومده که مچ گرفتی و الان به قول خود جوراب بادبون میکنی و شر میکنی. این ماجرا انقدر کوچیک بود که من اصلا به نظرم نیومد داری دعوا میکنی و من باید یا ساکت بمونم یا طرف تو رو بگیرم که خوب چقدر هم دلم میخواهد حالا از این حرف هم انتقاد کنم که به قول خودت میگذارم برای وقتی که توفان تمام شد.
و بعدش هم گفتم این یه حرفیه که من دارم میزنم در گوشی بین فقط من و تو و ما همیشه اولین منتقدهای هم بودیم و خیال کردم حالا این بار هم مثل همیشه است.
دارم فکر میکنم خوب آزاده حالا یعنی دلت شکست که یه حرفی را یواشکی و فقط به خودش گفتی و او گلایهاش را یواشکی و فقط به خودت نگفت؟ بعد میبینم نه خیلی عزیزتر از این حرفهایی، هرچه گفتی بالای سرم.
من اصلا گرچه مخالف خشونتم اما چشم هر کی را که بگوید بالای چشم تو ابرو با همین ناخنهایی که ندارم درمیآورم، شما فقط آدرس بده.
قصر زیبا بود و حرم هنوز پر حرمان. از هرچه قفل و حصار که در حرم بود عکس گرفتم.
پنجرهای بود با نردههای یکسره مشبک و طلایی که چشماندازش یکی از منارههای ایاصوفیه بود و درختی سبز، فاصلهشان فقط یک پنجره بود و یک دیوار اما تو فکر کن چند زن ایستاده باشند پای این پنجره و فکر کرده باشند با خودشان "کاش نزدیکتر بودی، کاش این طرف دیوار بودی، طرف من."
دیوارهای قصر پر بود از کاشی های رنگی منقش به گل و بوته شبیه کاشی کاریهای اصفهان، انگار استاد کاشیکار خواسته باشد باغی پر از گلهای سرخ سنگی بسازد، در غیاب باغی که در بیرونی بود و مردانه.
باغ ساکت بود و صمیمی.
فکر کن، تو زن باشی و شب قبل برف باریده باشد، و تو دستت را گذاشتهباشی در جیب پالتوی مردی که همراه توست و او هیچ نگفته باشد، حتا لبخند هم نزده باشد، فقط از چیزی که در هواست همینجوری برای خودت بفهمی دوست دارد تو را و دست تو را؛ و بعد دوتایی ایستاده باشید بیهیچ حرفی و منظره پارک قیطریه را در برف را تماشا کرده باشید.
باغ همین مرد بود.
حالا مرد را بیخیال شو. بیا همینطور که خودت برای خودت سرگردانی، یکهو خیال کنی از این حجرهموزهها و از تماشای تختخواب سلطان حوصلهات سر رفته و جادویی تو را بیرون بکشد، سنگفرشها را ببینی و دلت بخواهد رویشان لیلی کنی، مرد بلند بلوند لپ گلی از تماشای لی لی کردن تو بخندد و تو هم و لبخندهایتان از کنار هم بگذرد.
از آن کوچه باریک سنگفرشی که رد شدی، باد سردی بیاید گیست را بگیرد ببرد سمت منظره بینظیر دریا و تو جایی همانجاها بیهوش شوی از خوشی که چقدر قشنگ بود هم شد حرف برایش.
و چقدر خوشحالم که با تور سفر نکردم و حالا میتوانم هر چقدر دلم خواست بنشینم اینجا و دریا را و مه را و آن دورها کشتیها را و فانوس دریایی دوشیزه را تماشا کنم و یک چیزهای خیسی هی از گوشه چشمهایم بیاید پایین و هی دلم تنگ بشود برای نمی دانم چه. و باد در موهایم بپیچد.
بعد هم برای خودم بزنم زیر آواز و ببینم باغ چه خوشحال شده است و باغ چقدر دلش آواز میخواهد.
"ای ساربان ای کاروان لیلای من کجا میبری؟"
پنجشنبه دوباره به قصر رفتم، در واقع نیما را به زور بردم به قصر که دریا را نشانش دهم. وقتی از چیزی خوشم میآید باید حتما با کسی شریک شوم در این خوشی و گرنه عیشم منقص است. و تمام بعد از ظهر را با نیما راه رفتیم، چرت و پرت گفتیم، بلال خوردیم، عکس گرفتیم، به سکوت هم گوش دادیم، دو تا شیرینی گنده خریدیم که برویم خانه و با قهوه بخوریم.
این بهترین پایان جهان بود برای سفر من.
و فردا صبح با صدای کشیده شدن چرخهای چمدان مسافری بر آسفالت خیابان بیدار خواهم شد.
پینوشت بیربط:
- مگه آدم با آبجو مست میشه؟
- خوب، بستگی به آدمش داره
آنکه میپندارد مرگ مقتدر است
خود دلیلی زنده بر مقتدر نبودنِ آن است
زندگیای پیدا نمیشود که دستکم لحظهای
جاودان نبوده باشد.
مرگ
همیشه در فاصلهٔ همین لحظه تاخیر میکند.
بیهوده دستگیره دری نامرئی را
برای باز شدن تکان میدهد.
هرچه را که به دست آوردهای
نمیتواند که از تو پس بگیرد.
از شعر "بدون اغراق دربارهٔ مرگ"
کتاب آدمها روی پل: مجموعه شعر "شیمبورسکا" ترجمه شهرام شیدایی/چوکا چکاد
هماکنون از گودر برادرم بر میگردم. این یادداشت کوتاه را آنجا خواندم:
(نقل به مضمون و پیوند به اصل مطلب در وبلاگ نگارنده)
راستش اول اصلا شاکی شدم که چرا این مطلب را با هم شریک میشوید در گوگلخوان. بعد از خودم پرسیدم خوب شاید به این حرف اعتقاد دارند، به این حرف اعتقاد دارید؟
بعد فکر کردم ما، خودم را که میگویم که در این شهر بسیار کوچک زندگی میکنم، از شما که در آن شهر بزرگ زندگی میکنید خبر داریم اما شما از ما خبر ندارید. گفتم بیایم بنویسم که اینطور نیست. حالا میخواهم بنویسم چرا فکر میکنم اینطور نیست:
من هرگز آدم سیاسی نبودم هیچوقت هم نمیشوم، تحلیل بلد نیستم، اصلا سواد سیاسی ندارم، این را قبلتر هم گفتهام، نمیدانم در فرهنگ سیاسی جنبش یعنی چه؟ شمایی که میدانی به من بگو، آیا جنبش فقط یعنی برویم به خیابانها و فریاد بزنیم؟ یعنی شاگردان من که از ده روز مانده به انتخابات روی تخته سفیدهای کلاسها مینویسند :سیزده آبان سبز بپوشید" حساب نیستند؟
یا آن یکی شاگردم که وقتی از او میپرسم"what do you like to throw way from your life?" صاف صاف نگاه میکند در چشمهایم و میگوید "AN" حساب نیست؟
یعنی آن زنی که هی راه میرود و میپرسد ما باید چه کنیم ما چه کار کنیم و اخبار و یادداشتهای سبز پرینت میگیرد به تعداد زیاد و کاغذها را میاندازد در خانه مردم همین شهر کوچک حساب نیست؟
یعنی آن یکی که یک دستبند سبز انداخته به دستش و هیچجور آن را از خودش جدا نمیکند حساب نیست؟
یعنی اصلا یکی به من بگوید چطور شد که ما سبز شدیم؟ مطمئنم اینطور نبود که شب بخوابیم و صبح سبز بیدار شویم. ما خیلی وقت بود سبز بودیم و خودمان نمیدانستیم. ما خیلی وقت است که در این راهیم، چه تو که اهل آن شهر بزرگی چه منها که اینجاییم چه آنها که با ما هستند اما دور از کشورند.
جنبش سبز مثل جنبش آزادی زنان میماند وقتی فهمیدی زنی و آزاد نیستی و میخواهی آزاد باشی به یکی از نفرات جنبش تبدیل شدهای و تا وقتی تو هستی فکر تو هست رویای تو هست جنبش زنده است.
از آنجایی که اینجانب در گوگلخوان عضو نیستم، نظر به اینکه آن مطلب در آنجا منتشر شده است، مقتضی است جوابیه بنده در همان محل منتشر شود. پیشاپیش متشکرم.
حسین اخترزند کيانوشآسا سهراب اعرابی عليرضا افتخاري ندا آقا سلطان محرم چگيني مسعود خسروی عباس دیسناد رامين رمضانی محسن روح الامینی اشکان سهرابی امير حسين طوفانپور سعید عباسی فر گلچینی مصطفی غنیان علی فتحعلیان هادی فلاح منش احمد کارگر نجاتی بهزاد مهاجر نادر ناصری احمد نعيم آبادي مسعود هاشم زاده مهدی کرمی ناصر امیرنژاد محمود رییسی نجفی یعقوب بروایه مبینا احترامی سعيد اسماعيلي مراد آقاسی محسن ایمانی فاطمه براتی محمد حسين برزگر بهمن جنابی محسن حدادي شلير خضري فاطمه رجب پور بابک سپهر فهيمه سلحشور تينا سودي حسن شاپوری علي شاهدي کسری شرفی کامبیز شعاعی داوود صدري سيد رضا طباطبايي حسين طهماسبی ميثم عبادي حميد عراقي پريسا كلي محمد کامرانی مریم مهرآذین ترانه موسوی ایمان نمازی محمد نيكزادي ايمان هاشمي میلاد یزدان پناه زهرا بنییعقوب زهرا کاظمی رامین پوراندرجانی و ...
پینوشت بیربط: بعضی هم با مرگ از مردن عبور میکنند
اولین بار که با یه دختر بیرون رفتم،
دوازده سالم بود
سردم بود، وزن دو تا پرتقال تو جیب کتم
منو پایین میکشید
آذر ماه بود. یخ زیر پاهام میشکست
نفسم یه لحظه جلو چشمم بود
بعد دیگه نبود.
داشتم میرفتم سمت خونهاش،
خونهای که چراغ ایوونش شب و روز، تو آفتاب و بارون،
همیشه زرد و روشن بود.
یه سگ انقدر بهم پارس کرد تا
اون اومد بیرون، دستکشا رو
دستش کرد، صورتش
از سرخی رژلبش روشن بود. من بهش خندیدم
دستمو گذاشتم رو شونهش و از خیابون ردش کردم
از پارکینگ ماشینای اسقاطی و از کنار درختای تازه کاشته هم،
بعد نفسامونو جلو فروشگاه دیدم
رفتیم تو، با صدای زنگ کوچیک بالای در، سر و کله خانم فروشنده
از وسط قفسهها پیدا شد.
چرخیدم سمت آبنباتا
که مثل صندلیای ورزشگاه ردیف شده بودن،
ازش پرسیدم چی میخواد،
تو چشمهاش نور بود و کنج لبش خنده. دست کشیدم
رو سکه ته جیبم،
اون شکلات رو برداشت،
قیمتش بیشتر از سکه من بود اما من هیچی نگفتم.
اول سکه رو درآوردم، بعد پرتقال رو
هر دو رو بیصدا گذاشتم رو پیشخون مغازه
سرمو که بالا آوردم، خانومه یه نگاه به چشام انداخت
و خیلی خوب فهمید قصه
چیه.
بیرون
چند تا ماشین با سر و صدا رد شدن
مه مثل یه کت کهنه
بین درختا آویزوون بود.
من دست دخترکمو گرفتم و تا دو تا کوچه انورتر
ولش نکردم
بعد دستشو ول کردم
که بتونه شکلاتشو باز کنه
خودمم پرتقالو پوست کندم،
رو پس زمینه خاکستری آذر ماه،
پرتقال رنگ نور بود
اگه کسی از دور نگا میکرد
به خیالش میرسید
دارم تو دستام آتیش روشن میکنم.
گری سوتو
تو کجایی گلنار
تو کجایی گلنار
بی تو من تنهای تنهایم
خونه بی تو سرده
دل من پر درده
تو کجایی پی تو میآیم
چشمهایم بینور
خسته و خشکیده پاهایم
نور چشمونم باش
قوت جونم باش
یاریم کن برخیزم از جایم
- دختر خوبم نباش نومید و غصهدار و غمگین
صبر کن صبر کن میآید دیر یا زود از راه
روزهایی چون کلوچه شیرین
این باشد برای فرنیک مزروعی و بغضی که قورت میدهم و جایی ته دلم تبدیلش میکنم به یک خنده بزرگ به شادباش تولد تو.
من دور بودم از جنگ وقتی جنگ شد. من رنج نکشیدم اندازه کودکان جنوب و غرب و تهران. اینجا شمال سبز است همیشه همه چیز به وفور بود اگر هم نبود برای من که چند ماه پس از جنگ به دنیا آمدم، کافی بود.
حالا وقتی از رنج جنگ حرف می زنی من احساس گناه میکنم که در کنار تو نبودهام.
حالا هم، امروز و روز قدس و نمیدانم چند روز دیگر میآید و من آنجا با تو کنار تو نیستم و من احساس گناه میکنم.
به صفحه تلویزیون نگاه میکنم به پلیس مملکت که باتومش را به کمر زنی جوان میکوبد و یک ریشو با افتخار از قهرمانی او تصویربرداری میکند. نگاه میکنم و درد در ستون فقراتم میپیچد.

سیزدهم آبان میعادی است تا از نو به یاد آوریم
پینوشت: من نمیخواستم از سیزده آبان بنویسم، یعنی فکر کردم خودم که نیستم آنجا در خیابان کنار آدمهایی که دلم پیششان است، پس بهتر است سکوت کنم. بعد اما خواستم این را بنویسم اینجا برای همین.
من که میگم این به اندازه سیزده آبان تو خیابون بودن مهمه
من که میگم این به اندازه اللهاکبر گفتنهای شبانه سبزه
من که میگم این هم یه نه بزرگه که باید کوبیده بشه به دهن این قانون
من که میگم اینم یه جنگه، جنگ ما
من که میگم این رویای منه رویایی که هنوز و همیشه با منه.
محمد مصطفایی نوشته تا حالا بیست و هفت میلیون جمع کرده.
شماره کارتش رو هم اعلام کرده که واریز پول راحتتر بشه.
فراخوان استمداد رو کپی گرفتم فردا ببرم پخش کنم به نظرتون دیگه چی کار میشه کرد؟
به محمد مصطفایی کمک کنیم.
دویست میلیون تومن یعنی فقط دوهزارتا تا صدهزارتومنی، زیاده؟ خوب چهارهزارتا پنجاه هزارتومنی.
من که فکر می کنم ما بی شماریم و این بچه ها زنده می مانند.
هرچند فقط این بچه ها نیستند که هم اکنون نیازمند یاری سبزمان هستند اینجا هم زنی هست که خوب بچه نیست اما آدم داستانش را که می شنود می بیند هرگز بچه نبوده است.
پی نوشت بی ربط: با تشکر از معلم ریاضی سرکار خانم شین
دو تا بچه دو تا بچه روی بچه تاکید میکنم باهم دعوا میکنند یکی با چاقو یکی با شیشه به هم حمله میکنند و یکی میزنه اون یکی میمیره، میتونست برعکس باشه. دو تا بچه نمیخواستند قتل کنند میخواستند دعوا کنند دو تا بچه. بعد دو تا آدم بزرگ صبح زود قبل آفتاب میروند میایستند جلو چوبه دار بعد اون بچه که خوب حالا انقدر بزرگ شده که بشه مجازاتی که برای خفاش شب و سعید حنایی در نظر گرفته شد برایش اعمال بشه، میافته به پایشون و میگه "منو نکشین منو نکشین" همون بچه ببخشید بچه نه چون حالا دیگه بزرگ شده چند دقیقه بعد معلق تو زمین و آسمون میرقصه. دو تا آدم بزرگ میرن خونهشون شاید به خودشون میگن خون بچهشون پامال نشده شاید هم یه چیز دیگه میگن، شاید هم یه چیزی از رو دوششون برداشته شده شاید هم برنداشته شده، هیچکدوم از اینا رو نمیدونم من فقط میدونم چهار سال پیش دو تا بچه داشتیم که حالا دیگه هیچکدومشون رو نداریم.
پینوشت بیربط: گاهی فکر میکنم تنها کاری که از من برمیاد نوشتنه و از نوشتن هیچ کاری برنمیاد.
بگو اینطور نیست.
غیراز اینکه چنان شبیه مرحوم دایی ام بود که همان لحظه اول قبل از اینکه دهان باز کند اشک مرا درآورد
غیراز اینکه چنان لحن نرم و آرام بخشی داشت که آدم دلش می خواست یه بزه ای مرتکب شود ایشان بیاید وکیلش شود
غیراز اینکه حرف رفیق ما را زد و ما کلی دلمان تنگ شد یهویی
غیر از اینکه انقدر حرفهای خوب خوب و قشنگ قشنگ زد که آدم باید از رویش مشق بنویسد هر شب
در مورد دختر از دست رفته اش یک جمله گفت که غریب بود نمی دانم چه بود.
گفت: زیبایی اش جان را روشن می کرد، به خرد آدم می افزود.
به جان خودم این جمله از آن آیه هاست که سجده واجب دارد.
اینجا باران میآید و من دلم میخواهد نماز بخوانم، خدا باید بداند هنوز به او ایمان دارم و گرنه نومید میشود.
روز تاریکیست، ساعت ده صبح ناچار شدم چراغ روشن کنم. نور؟ من میگویم هیچ تو بشنو شبتابی تنها در عمق سیاهی چاهی بی ته تا کجا تنهاست.
تنها هستم من. تو از مرزهای تنم گریختهای، و من در مرزهای تنم ماندهام که در روزهای تاریک چراغی روشن کنم مبادا نور از یاد تن برود.
غیر از روشن کردن چراغ در هاون آب میکوبم، گیسوی باد میبافم، خسته که میشوم بر ایوان مینشینم و به صداهای آواره در هوا گوش میدهم:
"نمیدونم. بچه رو از مدرسه میاری؟ آخ. بله بله چشم. پدر سگ مادر قحبه. باید. تو حق نداشتی. چقدر دوستم داری؟ به سلامت..."
بعضی روزها هم که بیکارم میروم به خیابانی که تو را به من بر نمیگرداند و با مژگانم برگهای خشک افتاده بر پیادهرو را جارو میزنم که کاری کرده باشم.
گاهی هم اختیارم را میدهم دست کلمات.
کلمات من دلتنگند، کلمات من بیتابند. کلمات من هی میشوند شکل متنی که نمیشود نشان کسی داد، کلمات من به سرشان زده، میخواهند لخت شوند پیش چشم همه. میخواهند بشوند شکل بغلم کن. کلماتم را پنهان میکنم، دستشان را محکم میگیرم، کلمات من آب میشوند که ازلا به لای انگشتان بستهام بگریزند، کلمات من پرنده میشوند که بیایند دور سر تو بچرخند و بشوند شکل متنی که نمیشود نشان کسی داد.
کلمات من نمیفهمند تو هرگز نبودهای، کلمات من نمی فهمند تو از آنها خلق شدهای.
کلمات من معتقدند آنچه خلق کردهاند وجود دارد، نبودنش به اندازه بودنش وجود دارد.
گاهی حرف کلماتم را باور میکنم و آزادشان میگذارم، میروند مینشینند روی تاب موهایم، که تاب بخورند، گاهی از خم سینههایم سر میخورند پایین و از خوشی جیغ میکشند. کلمهاند دیگر، دلشان به همین چیزها خوش است. به سرم زده چنین وقتهایی روی مقوای بزرگی بنویسم هماکنون قادر به پاسخگویی به شما نمیباشم، کلمات من مشغول بازیند.
گاهی هم من، کلماتم و نور چراغ میرویم میایستیم در وسط میدان اعدام درختان، میبینیم آنجا نیستی خوشحال میشویم همه با هم تا خانه لی لی میکنیم.
رقص کوچولو
آن تیلور
برقص کوچولوی من برقص
مامانت اینجاست از هیچی نترس
بپر بیر و جیغ بزن، بپر بپر و جیغ بزن
برقص برقص کوچولوی من
بپر روی پشتبوم، بپر زمین از رو بوم
بیا جلو برو عقب هی بچرخ هی بچرخ
با آواز مامانت برقص کوچولوی من
با آواز شادِ دینگ دینگادینگ دینگ
برقص برقص کوچولوی من

نقاشها همیشه تصویر زنی را کشیدهاند
که تن میشوید یا شانه بر موهایش میکشد
و آنجا در کنار او آینهای است.
و تو آنجایی، نشسته در وان حمام، پشتت را خم کردهای.
آپارتمان سرد است،
همیشه در زمستان سرد است.
اما تو موهایت را شانه میزنی
و برای خودت آواز میخوانی.
گمانم یک لحظه دیدم
آنچه نقاشها دیدهاند:
زنی نیمی دل باخته به خود
نیمی دل باخته به جهان.
جان یائو
حالا هملت من سؤال این است
اگر این همه مرد هست که دلش تنگ میشود، اگر این همه زن هست که دلش تنگ میشود چرا آدم تنهاست این همه؟
من میدانم همهاش تقصیر پاییز و کتاب فارسی کلاس اول است که یک داس داد دست مرد و یک اسب گذاشت زیر پایش و برای من پیغام فرستاد "آن مرد در باران رفت"
چرا اما باران اینجا در جایی که من زن بودم نمیبارید، چرا باران فقط بر سر مرد و داس و اسب میبارید، نشان به آن نشان که هیچ کلمهای از من خیس نبود.
سبزها دلشان خوش نیست. سبزها اما با دل خونین لب خندان تحویل هم می دهند که بیزارند از آن مرگ پرستی همیشه سیاه پوش زار زده تیشه به دست. سبزها امروز که عید است بیشتر به آنهایی فکر می کنند که نیستند، که مثل پارسال کنار عزیزانشان نیستند. امروز که عید است سبزها بیشتر فراموش نمی کنند.
عید سبزها سبز

آن لحظه های کشدار که منتظری عزیزت از خیابان برگردد...
و تو که هنوز منتظری
هرگز فراموش نمی کنم
هرگز فراموشت نمی کنم
باد که می پیچه تو سبز برگها، نمی دونم چرا صدای آب می شنوم صدای دریا، و نمی دونم اگه آب اگه دریا چرا دلم می خواد سر بذارم به بیابون، به صحرا.

از صبح، از وقتی بیدار شدم خسته ام، بس که دیشب در خواب راهپیمایی کردم، بس که آنها دنبالمان دویدند، بس که فرار کردیم، بس که ترسیدم. فکر کن خواب دیدم با دوستانم نقشه کشیده ایم جمع شویم یک جایی که آنها بیایند دنبال ما و بقیه بتوانند سبز بروند در خیابان و کسی کاری به کارشان نداشته باشد.
دیگر خوابهایمان هم پارتیزانی شده است.
و حالا من خسته ام به اندازه یک انقلاب تا آزادی خسته ام و درد می کنم

خب من ...
اصلا هیچی، فراموش کن.
من اگر دیکتاتور بودم نومیدی را برای سبزها ممنوع اعلام می کردم و به هر سبزی که نومید می شد برای تنبیه یک درکونی خیلی محکم می زدم.
گرچه سرویس می فرمایی دهانم را دیروز و امروز و هر روز شما هم نوروز
پی نوشت بی ربط: در ضمن مامان من یه قهرمانه، هم اکنون موفق شد قطره چکان سر تمام بطریهای تلخاب را درآورد و شیشه ها را برای آب شرب آماده سازد.

روزی که نزدیک است من و خانه هم آزاد می شویم، خانه به خانه و تو به من بازمی گردی.

آن یار نکوی من بگرفت گلوی من
گفتا که چه می خواهی؟ گفتم که همین خواهم
برای نیمای نازنین که کاش دیرتر برود

شیرین ترین آواز کوچک جهان
تو راه خودت رو برو
منم راه خودت رو می رم.
لئوناردو کوهن

و من چنان پرم که روی صدایم نماز می خوانند
فروغ
آدمی که دیروز مغزش تا مرز پکیدن رفته و آقای دهتور بهش گفت خانم جان یه یکی دو روزی با اعصابت بازی نکن غلط می کنه می ره فیلم کهریزک به کارگردانی صدا و سیما رو می بینه.
اینها را به علاوه ماجرای عاطفه امام که می کنم می بینم این جیرجیرک پونو رفته پس سر من و هی می خواند.
شماره موبایلم را هم هر چه فکر می کنم یادم نمی آید
اما مطمئنم هنوز امیدی هست.

خداوندا جان فاخته کوچک خود را به جانور وحشی مسپار.
فکر کنم مال عهد عتیق باشد
می گویند یک بند از بیانیه را بگذار اینجا. من این قسمتش را دوست دارم:
بسم الله الرحمن الرحیم
مردم شریف، آزاده و آگاه ایران
پی نوشت: من ابطحی را مسخره و مضحکه نمی کنم شما چطور؟

کسی، که دلم میخواهد مرد باشد، در این نزدیکی سه تار میزند. خوب نمی زند، انگار تازه دارد یاد میگیرد، گاهی مکثی میکند، و گاهی غلط میزند اما همین هم خوب است سازی ست سه تار، صدایی دارد سه تار، به گمانم کاسهاش را حتا اگر بکوبی به سر من باز هم صدایی داشته باشد سه تار.
تا به کی پریشان تا به کی گرفتار
یا مده مرا وعده وفا یا ز خود نگه دار
فاختهای هم هست، او هم میخواند.

به کدامین دعات خواهم یافت
تا روم آن دعا بیاموزم
دنیایم دیروز مهمان من بود.
مدتها بود از این گپ و گفتهای پر شیطنت دخترکانه نداشتم، از این گپ و گفتها که از هر دری حرف می زنید و پشت سر پسرها صفحه می گذارید و هر هر می خندید و به روی خودتان نمی آورید آن غم عمیق زنانه را که توی دلتان قل قل می کند.
از تمدن حرف زدیم، من و دنیا زیاد از تمدن حرف زدیم. بحالا شما فکر می کنید ما از تمدن حرف زدیم اما ما از تمدن حرف نزدیم از تمدن حرف زدیم.
بعد هم تصمیم گرفتیم سال دیگر تابستان برویم جشنواره تابستانی ادینبورگ در اسکاتلند. گفتم پولهایش را جمع کند گفت کدام پول؟ گفتم آره منم.
بعد قرار شد من بیایم اینجا دعا کنم کسی پیدا شود ما دو تا را بفرستد ادینبورگ، قرار شد آگهی کنیم برای جذب اسپانسر.
و من گفتم اسپانسر مگر خر است که ما را بفرستد اسکاتلند؟ دنیا تاکید کرد خر نه مهربان او مهربان است.
بعد با هم نشستیم فکر کردیم دیدیم به کسی مثل بابا لنگ دراز احتیاج است.
پی نوشت: این یک آگهی است. توقف بی دلیل هم مانع کسب است.
هی چشم می دراندند و می گفتند موهاتو بذار تو، خون شهدا خون شهدا
انقدر که شبها خواب می دیدیم خون شهدا از دندانهایمان می چکد
حالا همین ها که خون شهدا را پرچم کرده بودند، حالا همین ها...

گل زردم،
همه دردم
ز جفايت شكوه نكردم
تو بيا تا دور تــــو گردم

کلمه کلمه است دلم این روزها. می آیم که بنویسمشان میبینم که نیستند. انگار از سرانگشتم واژه میچکد مثل باران بر کف دست و تب دارم من، داغم من، آنقدر که قطرهها ذوب میشوند بخار می شوند و باز به آسمان برمیگردند تا بر سرم ببارند.
وقاحت علیه قساوت
خوب من نمیدانم چطور باید بنویسم میخواهم چه بگویم. چطور بگویم که نه قسی باشد و نه وقیح. خدا کند نشود از آم متنهای پریشان خودم هم از آن سر در نمیآورم.
اتفاقات ترسناکی افتاده است. همه یا از آن حرف می زنیم یا به آن فکر میکنیم. بعضیها دارند سعی میکنند این اتفاقات ترسناک را به زور طنز به خوردمان بدهند، کمک کنند باتوم و شیشه نوشابه را هضم کنیم. آنها آدمهای شجاعی هستند من تحسینشان میکنم.
اما این وسط گاهی هم میترسم، حس میکنم این طنز گاهی تبدیل میشود به وقاحت، گاهی طعنه میزند به جوکهای مستهجنی که خندهدار نیستند و خنده ما در برابرشان صرفا واکنشی است از سر اینکه نمی دانیم باید چه کنیم.
از آن هم بدتر این وقاحت دارد میشود سپر ما، میخندیم که ترس را عقب برانیم، به جای اینکه با آن رو به رو شویم. به جای اینکه ببینم میترسم و از این خط جلوتر نمیآیم یا نمیترسم و باز هم جلوتر میروم، پشت این سپر پنهان میشوم و ادای آدمی را درمیآورم که نیستم.
از آن هم بدتر این وقاحت دارد میشود روزمرگی، یعنی دارد عادی میشود، قبحاش میریزد، مثل متلک، مثل دستی که در شلوغی خیابان به خصوصیترین بخش تنت کشیده میشود. و کسی به روی خودش نمیآورد.
نمیدانم شاید هم من زیادی حساسیت نشان میدهم. کمی هم به خاطر حرفهای دیروز توست. آدم همیشه فکر میکند اتفاق از او دور است. بعد میبینی نه چقدر نزدیک بوده است، از کنار تو گذشته و صاف خورده وسط پیشانی رفیقت.
و حالا وقتی من غش غش میخندم و به آن یکی دوستم میگویم شیشه نوشابه خودت رو بیار اینجوری بهداشتیتره، و بقیه میخندند، آن یکی، آنکه اتفاق از من گذشته و به او رسیده نمیخندد یا شاید هم بخندد که ما نفهمیم که خجالت نکشد، که همانقدر که مرد بود بماند که همانقدر که زن بود باشد.
شاید هم اینطور نباشد شاید همهاش به خاطر این است که من از دیروز تا حالا همهاش دارم فکر میکنم چطور بردنش، کجا بردنش، چطور برگشت، حالا شبها که میخوابد به چه فکر میکند. میدانم هر که ماجرا را بشنود فکر میکند خدا کند فقط زده باشند، فقط لت و پارشان کرده باشند.
کاش میشد به آنها بگوییم سرشان را بالا بگیرند که پیش ما بیشتر از قبل سربلندند. و حواسمان را جمع کنیم قبل از اینکه بخندیم.

این کتاب آزاد شد.
بیاید روزی که همه کتابها آزاد شوند، آزاد باشند، آن روز انسان آزاد خواهد بود.
جسد سرگردانی ست الی الابد آواره در دهلیزهای تاریکی، دژخیمی که روحش را در زیر این خاک دفن کرده است، بی نام بی نشان.
به نمی دانم که، به در و دیوار شاید می گویم خودش زر نزدن بلد نیست بعد به بچه می گه.
بعد اوضاع بدتر می شود چون مادر بچه به هواخواهی اش در می آید و داد می زند باز دست رو بچه بلند کردی. باز دست رو بچه بلند کردی.
بعد دعوایشان می شود یکریز زر می زنند، جفتشان.
بچه آن وسط هی فریاد می کشد: دردم نیومد به خدا دردم نیومد.
دروغ می گه، دردش اومده از حالا تا صد سال دیگه هر وقت یه صدای بلند بشنوه باز دردش می آد.
فقط من و تو و خدا می دونیم چقدر از روزهای زندگیش رو قرار این درد تباه کنه خالی کنه.
برای تو و خویش،دوست من، مردی آرزو می کنم فاقد همسر و هرگونه دوست دختر خفی و جلی.
در اثبات پریشانحالی ما همین بس که آن آدم مزاحم، عطف به این پست، روز یک شنبه یک چیزی برای ما نوشته که باید فیالفور پاسخی دریافت میکرد که نکرد.
چرا نکرد؟
اول اینکه ایشان انقدر این کار را تکرار کرده و ماجرا چنان لوث شده که بیشتر خندهدار شده تا آزاردهنده و گریهدار
دوم اینکه انقدر فشار درونی و بیرونی بر روی اینجانب هست که احساس میکنم که دچار فلج حواسی شدم انگار، خواب رفتگی احساس. راستش را بخواهید اصلا حال ندارم که بزنم چشم کسی را دربیاورم.
ولی خوب میدانید همین وسط مسطهاست که آدم میفهمد آنهایی که واقعا دوستت دارند چه کسانی هستند، تو دوستم داری که میگویی چی کار کنم خوب شی؟ و انقدر برای من و خواستهها و احساسم ارزش قائل میشوی که گاهی بدجوری شرمکش میشویم ما از دستت،
یا این جناب مستطاب مزاحمت که شونصد و پونصد و هفتصد بار، بلکم بیشتر، بهش گفتم آقاجان نکن نکن نکن من به شما هیچ علاقهای ندارم و هیچ یعنی اصلا، روی اعصاب من نباش ما را به خیر شما امید نیست شر مرسان مرسان مرسان مرسان.
و آنوقت او چه کرده دقیقا همان کاری را می کند که خواستهام نکند. و این حتما از نظر ایشان یعنی دوست داشتن دیگر. آزار دادن برای ایشان یعنش دوست داشتن، به هیچ حساب کردن تو و احساس و عقیدهات برای ایشان یعنی دوست داشتن، توهین به خانوادهات برای ایشان یعنی دوست داشتن.
فکر میکنم ایشان از این کار لذت میبرد، از آزار دادن من.
این درست که جدا دیگر خزعبلاتش مرا عصبانی نمیکند و این درست که جدا حوصله این مسخرهبازیها را ندارم اما خوب بهرحال هنوز انقدر هم نمردهام که بگذارم کسی خیال کند دارد اعصاب مرا خرد می کن. پس کامنتدانی را تعطیل کردم. از دوستی خواستم تنظیمات وبلاگ را طوری تغییر دهد که امکان ثبت نظر، خصوصی یا عمومی وجود نداشته باشد. دوست جان میگفت به نظر میرسد نظر ثبت شده است اما تو چیزی نمیبینی. من هم گفتم ای قربانت بروم همین خوب است اینطوری شد که ما راحت شدیم.
البت دلمان برای حرفهای قشنگ دوستان تنگ میرود اما مطمئنم همه مرا درک میکنید و عذرخواهی مرا میپذیرید دیگر دنیا اینطوری است دیگر.
دوست جانی که تنظیمات وبلاگ را برایم تغییر داد حرف قشنگی زد، میگفت رفتار این آدم خیلی برایش جالب است. در روزهایی که همسنو سالهایش برای ذرهای آزادی جان میدهند و زندان میروند این آدم مثل ریس دولت خیال میکند باید تعیین کننده خواستهها و حتا احساسات یک آدم دیگر باشد و نه نمیفهمد و بعد گفت تا وقتی این آدمها اینطور فکر میکنند و برای هیچ کس جز خودشان حق انتخاب قائل نیستند اوضاع همینطور میماند.
من دوست جان را دلداری دادم و گفتم ما مبارزه میکنیم، کم نمیآوریم، در مرحله اول درست همان طور که تلویوزیون دولتی را خاموش کردهایم و به دروغها و مزخرفاتش گوش نمیدهیم رسانه این آدم مزاحم را هم تعطیل میکنیم. در مراحل بعدی میشود روی چوب گلف بابای نیما و آزادمهر حساب کرد که میگفت او را با یک ضربه به دو قسمت کاملا مساوی تقسیم میکند.
و در اینجا بود که دوست جان خندید و مطرح کرد از او به دادگاه لاهه شکایت کنیم چون این کارش کم از جنایات جنگی نیست.
در اینجا بود که من خندیدم و گفتم من مراعات اعصاب خودم و خانوادهام را میکنم وگرنه شکایت کمترین کاری است که می شود کرد.
در اینجا بود که من و دوست جان هر دو خندیدیم و خلاصه در حین مراسم تودیع کامنتدانی خیلی خوش گذشت و جای شما خالی بود.