تبليغاتX
در گلستانه

 

در تاریکی کابوس‌وار این کنج مردی ایستاده است که زجرم می‌دهد با بودن و نبودنش با  دوست داشتن و نداشتنش.  و زنی که گاهی می‌خندد و خنده‌اش لحظه‌ای فضای بسته این چاه را روشن می‌کند، انگار منوری باشد که در دل تاریکی شب به آسمان شلیک کرده باشند.  زندگی من موکول می‌شود به لحظات قلیلی که این خرده نورها از آسمان به دهان تاریکی می ر‌یزند. 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 20:45  توسط ترنج  | 

 

 

 

این آخر هفته مهمان دنیا خاله شدم، دنیا و خانواده نازنینش.  جدا از این که خیلی خوش گذشت چند تا از آرزوهای همیشگی‌م هم برآورده شد، یکی‌ش این‌ که بزنم به دل جاده‌های فرعی و خاکی و روستایی که همیشه رهگذران را صدا می‌کنند و کسی جوابشان را نمی‌دهد.  با دنیا چند تایشان را کشف کردیم.  زدیم به قلب جنگل، مار هم دیدیم، موبایل آنتن نمی‌داد و ما بلاخره موفق شدیم برای لحظاتی خودمان را از چشم زندگی پنهان کنیم و داد بزنیم "آخ جون ما گم شدیم."

 دنیا همان راننده‌ای بود که همیشه آرزویش را داشتم آهسته می‌رفت و به تماشا فرصت می‌داد، هرجا که دلم خواست نگه داشت و با آن لبخند جادویی‌ش هرچقدر که خواستم صبر کرد.  از همه مهمتر دوربین‌اش را هم به من قرض داد تا از زمین و زمان عکس بگیرم.

روز جمعه به لطف پدر دنیا رفتیم به دشتی سر کوه در دیلمان و بلاخره شد که سر برهنه بایستیم بر بلندی و گیسو بدهیم به دست باد و خوش بنشینیم در این پریشانی، که جای تو خالی.

عصر جمعه باز هم رفتیم بالاتر، تا جایی شبیه بهشت با درختان قطوری که اجازه دادند از آنها بالا بروم و بر شاخه‌های تنومندشان تاب بخورم. آخرین باری که از درخت بالا رفتم چند سالم بود؟ یادم هست؟

از پله‌های خشتی آرامگاه شیخ زاهد بالا رفتیم و لوکیشن یکی از صحنه‌های سریال حلقه سبز را تماشا کردیم.  ساعت نه بود شاید هم دیرتر که موفق شدیم برویم قبرستان و سلامی به بیژن نجدی عزیزمان بدهیم.  شهاب جان سلام شما را هم رساندم.

تازه کلی هم کتاب خواندم. "ها کردن" پیمان هوشمندزاده را، که هی گفتید خوب نیست را خواندم و خوشم آمد و "آفتاب مهتاب" و "من دختر نیستم" شیوا ارسطویی را هم.  کتاب تصویر سازی سال را هم با دنیا و دینا تماشا کردیم و تا چیزی نزدیک دم دمای صبح به بررسی و نقد طرح روی جلد کتابها پرداختیم و البته تمرکزمان بر آثار ابراهیم حقیقی بود.  خوب به نظر شما در خانه‌ای که سه تا گرافیست موجود می‌باشد درباره چه موضوع دیگری می‌شود بحث کرد.

سفر خوش است، و خوشتر وقتی است که همسفر و میزبانانی ماه داشته باشی که تازه آخر شب برایت شیر و کوکی هم تیار کنند و بنشینید باهم به درد دل.

 

به نظرم آموزش و پرورش باید برنامه‌ای داوطلبانه ترتیب بدهد که هر که دلش خواست یک‌سال تحصیلی برود در روستاها درس بدهد.  آن وقت می‌شود هم خیلی جاها را دید هم مفید بود هم درآمد داشت هم مدتی گم شد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 23:1  توسط ترنج  | 

 

 

"بگذار از ما

نشانه ی زندگی

هم زباله یی باد که به کوچه می افکنیم

تا از گزند اهرمنان کتاب خوار

که مادربزرگان نرینه نمای خویش اند- امان مان باد.

 

تو را و مرا

بی من و تو

بن بست خلوتی بس!

که حکایت من و آنان غم نامۀ دردی مکرر است:

که چون با خون خویش پروردم شان

باری چه کنند

گر از نوشیدن خون من شان

گزیر نیست؟"

 

از "سرود آن کس که از کوچه به خانه بازمی گردد"

 

 

 

دوستان گرداننده سایت احمد شاملو پتیشنی ساخته اند که طبق معمول برویم و امضاء کنیم و حق خودمان را یادآوری نماییم. 

من سنگ کسی را به سینه نمی زنم، حق خودم را مطالبه می کنم. آنچه از شاعر مانده همان قدر از آن من است که از آن تو.   اگر تو هم مثل من دختر کوچکی بوده باشی که در شبهای خوش مستی پدرت پریا و در شبهای بد مستی اش دخترای ننه دریا را شنیده باشی حالا خیال می کنی آبروی او آبروی توست و دلت می سوزد از آنچه بر سر چراغ خانه اش می آورند.  هرچند کیست که نداند زمستان می رود و روسیاهی برای ذغال می ماند.

 

متن فارسی بیانیه اعتراض به تاراج ماترک شاعر را در سایت رسمی او بخوانید.

   

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 0:56  توسط ترنج  | 

 

مرگ به شکل نعش سگ بر جاده آرمیده بود.

پروانه هایی که می خورند به ماشین می میرند؟

ماشینها چشم ندارند، آنها چرا کورند تا مرگ شکل پرهای خرد شده در جاده برقصد.

کلاغ جانور باهوشی است که بالای سر جاده پرواز می کند.

همه می دانند فقط در دریا می شود غرق شد و در جنگل فقط می شود گم شد

با این حال امروز دلم خواست خودم را در این همه سبز غرق کنم.

دستم را از شیشه ماشین بیرون بردم باد گرم کف دستم را قلقلک داد انگارانگشتی که کشیده شود کف دستم: لی لی لی لی حوضک جوجوکه اومد آب بخوره افتاد تو حوضک.

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 20:50  توسط ترنج  | 

 

 

 

بلاخره ساعت شش بعد از ظهر خودم را مجبور کردم لباس خوابم را دربیاورم.  هورا برای من.

وقتی سر حال نیستی، وقتی پایینی، افسردگی مثل ننویی می‌ماند که تو در آن تاب می‌خوری و به خواب می‌روی، مثل این می‌ماند که مانده باشی در برف و  دلت بخواهد خودش را بسپرد به رخوت و خواب.  خوب است عالی‌ست.  کیف می‌دهد.

وقتی بد می‌شود که تو کلی کار داشته باشی مثلا مجبور باشی برگه‌های بچه‌ها را تصحیح کنی و هزار کار دیگر.  برای من وقتی بدتر می‌شود که آن روی سگم هم بالا بیاید و سگ رویم غیر از پاچه من پاچه دیگری پیدا نکند برای گاز گرفتن.

به عالم و آدم گفته‌ام من دارم می روم مسافرت، حتا با صاحبخانه هم قرار مدار گذاشته‌ام، دلم را صابون زده‌ام که صاحبخانه هنرمند و مهربانم حتما دست و پایم را با حنا نقش می‌زند من هم که مرده این بازیها هستم.  برگه‌ها را تصحیح و نمره‌ها را رد کردم اتاقم را تر و تمیز کردم ابرو گرفتم هاپولاسیون کردم ازهمه مهمتر لباس خوابم را درآوردم و پیراهن پوشیدم، برای خودم آرایش کردم، هی راه رفتم جلو آینه به خودم گفتم الهی قربون پرنسس خودم برم تازه به خودم قول دادم امشب بی خیال همه کارهای جدی دنیا بنشینم جلو تی وی و با یک پیتزای گنده امریکن آیدل را استاد کنم اما ولی اما ولی اما آقا سگه هم‌چنان واق واق می‌کند و پاچه‌ام را ول نمی‌کند.  به نظرم اون به یه چخه حسابی احتیاج دارد و من برای راه افتادن به یک اردنگی.

چند شب پیش خواب دیدم کسی سگی دو سر را نشانم می‌دهد و می‌گوید اگر باهاش ازدواج کنم دیگر کسی جرات نمی‌کند آزارم ‌دهد. 

فکر کنم منظورش همین سگه بود احتمالا باید باهاش عروسی کنم تا بی خیال پاچه من شود.  فکرش را بکنید آن وقت هر کی بخواهد عروسی دعوتمان کند باید پشت کارت بنویسد آقای سگ و بانو.  خوب خیلی هم عجیب نیست وقتی تو معتقدی شوهرت گاو است فقط شاخ ندارد خوب شوهر من هم سگ باشد مگر چه می‌شود.    

 

 

 

پی‌نوشت بی‌ربط:

 آیا کسی نشسته است پشت ابر

 که نی می‌زند

یا سه تار، نمی‌دانم

 آوازی، اما یک آواز

 از گوشه‌ی آسمان جمعه می‌ریزد

 

بیژن نجدی، که خیلی دوستش می‌دارم.  چون مرده باید بگم دوستش می‌داشتم؟  فکر نکنم.  دوست داشتن که زمان گذشته ندارد. 

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1387ساعت 20:39  توسط ترنج  | 

 

شعله‌هایی خرد اما همیشه روشن

از آتش تنم را

اینجا در آشپزخانه نگه می‌دارم.

اینجا در آشپزخانه

خمیر زندگی خودش را دارد

زیر این پارچه نمدار نفس می‌کشد،

مثل کودکی در خواب.

اینجا در آشپزخانه

کودکی واقعی هم

زیر میز مشغول بازی ست،

وانمو می‌کند رومیزی چادر است

و رفتن را تمرین می‌‌کند.

اینجا در آشپزخانه

پرنده‌ای به رنگ قهوه‌ای تیره

کور از نور

به شیشه می‌خورد

و بر سنگفرش سقوط می‌کند.

آشیانه ساختن هرگز ساده نبوده است،

حتا برای پرندگان.

اودن می‌گوید چشم معصوم هیچ نمی‌بیند،

همان حرفی که مار به حوا زد

و حوا، خسته از بهشت

به هوای به تمامی زیستن زندگی، به آدم.

اما عشق درست مثل یک حادثه رخ می‌دهد.

می‌توانم بگذارم خمیر سر‌ریز شود

از کناره‌های ظرف

می‌توانم به روی خودم نیاورم

که باید آن را به ظرفش برگرداند

می‌توانم کودک مانده زیر میز

و اشکهای کوچکی که همین حالا هم

گوشهٔ چشمهایش جمع شده

به روی خودم نیاورم.

ما همه همین‌طور دیمی بزرگ می‌شویم

برای همین امروز من از آن پرنده داناترم.

می دانم همین پنجره،

همین پنجره که اگر بازش کنم

عطر باغ هوش از سرم می‌برد،

مرا این‌جا حبس کرده است.

و من شعله‌های خرد و خانگی

از آتش تنم را

اینجا در آشپزخانه

برای دیگران نگه می‌دارم

تا لحظاتی دستانشان را بر آن گرم کنند.

 

لیندا پاستان

 

 

پی‌نوشت: ترجمه این شعر هدیه من برای همه زنهایی که فردا کادو می‌گیرند و ماچ و بوسه به خاطر این‌که ثابت کردند می‌شود بر شعله‌های خرد و خانگی آتشان تنشان دستها را گرم کرد.

    

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 0:3  توسط ترنج  | 

 

1.   اول این‌که پنج‌شنبه خوب پنج‌شنبه گردون

2.  دوم امشب باید مثل یک قهرمان بروم تولد دختر چهار ساله دختر داییم.   از آن خاله خانباجی پارتی‌هاست که مسلمان نشنود کافر نبیند.  حالا که مجبورم برم می‌خوام سعی کنم به خودم خوش بگذرونم.

3.  داداش کوچیکه الان اومد یه ماچ داد و گفت این آهنگی که الان پی ام سی پخش می‌کنه تقدیم می‌کنه به من:

"تا دنیا دنیاست تو بمون کنارم/ من که به جز تو کسی رو ندارم." کیف داد.

4.   به نظر شما روابط انسانی خیلی پیچیده‌ست یا من خیلی خنگم.

5.   محمد حسین.  این اسم را به خاطر داشته باشید.  دوپس پسره جدیدمه، همون که براتون گفتم به مامانش گفت تو برو خونه من با این خاله می‌رم.  دیروز باز تو خیابون دیدمش تنهایی وایساده بود سر کوچه‌شون.   بهش گفتم سلام.  گفت تو اسمت چیه؟ گفتم اسم خودت چیه؟  گفت نه خیر اسم خودت چیه؟  بهش گفتم.  گفت چی؟ آسوته؟  و اسم خودشم بهم گفت.  باهاش بای بای کردم پدرسگ بهم می‌گه نمی‌خواستی بیای خونه ما؟  خلاصه بدجور داریم لاو می‌ترکونیم من و محمد حسین.

6.   دلم روی ویبره است انگار و کافی بهم بگن بالای چشمت ابرو تا بزنم زیر گریه.  یک ملودارم صد در صد هندی، یکی بخر دو تا جایزه ببر.  اما هم‌چنان تأکید دارم که من یک قهرمانم.  این را به مانیا که گفتم خوب حرفی زد گفت: قهرمان یا کرگدن؟  من هم خوب جوابش را دادم البته گفتم: یک کرگدن قهرمان.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 15:50  توسط ترنج  | 

 

 

 

نازک شده‌ام که حتا اگر نوازشم کنی اثر انگشتت روی تنم می‌ماند.

دیروز به من گفتی زندگی‌ام معمولی است.  رنجیدم.  می‌دانی، شاید من آدمی معمولی باشم که قبول ندارم ولی دلم می‌خواست هنوز هم می‌خواهد که تو مرا طوری ببینی انگار تکم یگانه‌ام.  همیشه با دخترهای هم‌سن و سال اطرافم فرق داشتم.  هیچ‌وقت نخواستی ببینی.  ترسیدی ببینی من فرق دارم.  من جوجه اردک زشت تو هستم.  از این‌که نشد آن‌چیزی باشم که تو دلت می‌خواهد احساس گناه می‌کنم ولی نشد، متأسفم.  برای خودم هم متاسفم که نه اردک شدم نه قو.

 

بامبوی کوچولویی دارم، یک وجب است.  داستان طولانی دارد که حوصله تعریف کردنش راندارم.  این گیاه کوچک بدجوری به جانم بسته شده.  آن کارتون یادتان هست دخترکی که مریض بود و فکر می‌کرد آخرین برگ درخت که بیافتد می‌میرد، حالا حکایت من شده.  بامبوی طفلی من هی رشد می‌کند و قد می‌کشد بعد ساقه‌اش از ته شروع می‌کند به پوسیدن و من هی مجبورم با آه و اشک ته پوسیده ساقه که به اندازه گیس من ریشه دارد قطع کنم تا گیاهم باز بتواند نفس بکشد.  یه جورهایی دارم با این گیاه همذات‌پنداری می‌کنم، مثل روح من است که هی عفونت می‌کند، قانقاریا می‌گیرد و من هی آن تکه رنجور را قطع می‌کنم که مابقی روحم زنده بماند، ادامه بدهد.  روح من هم مثل این بامبو کوچک نازک و ظریف است اما سمج هم هست، چسبیده به زندگی و می‌خواهد تا آخرین قطره خون بجنگد.  

امروز عصر که برگشتم خانه برده‌بودیش.  من اعتراض نکردم، مدتهاست دیگر به تو اعتراض نمی‌کنم فقط گاهی نافرمانی مدنی می‌کنم آن هم البته طوری که نفهمی.  گذاشتیش پیش انبوه بنفشه‌های افریقایی‌ت.  من فقط گفتم حالش که خوب شد دوباره ببرمش پیش خودم؟  تو گفتی نه همان انقدری که پیش من بود کافی بود.

باز هم رنجیدم باز هم نه از تو.  نمی‌دانم از چی رنجیدم فکر کنم فقط دلم می‌خواست برنجم.  ترسیدم انگار.  نکند حیات به من که می‌رسد متوقف می‌شود؟ نکند نفسم بوی مرگ گرفته باشد؟ نکند به هر چه دست می‌زنم نابود می‌شود؟

 ولش کن، به نظرم فقط کمی بیشتر از همیشه نازک شده‌ام همین و بیخود هی بهانه می‌گیرم.  می‌دانم از پس‌ش برمیایم.   فقط نمی‌دانم چرا بدجوری دلم می‌خواهد پشت کسی قایم شوم که آن هم می‌گذرد مثل همیشه.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 0:15  توسط ترنج  | 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 21:3  توسط ترنج  | 

 

 

۱. در دلم چند زن روستایی که چادرهایشان را ضربدری از روی سینه رد کرده‌ و پشت گردن گره زده‌اند، نشسته‌اند و در تشتهای رویی رخت چرک شوهرانشان را هی چنگ می‌زنند، چنگ می‌زنند، چنگ می‌زنند.

 

2.   برخلاف تصور طب سنتی، قلب در سمت چپ سینه نیست، قلب حرکت می‌کند، گاهی در چشمهاست، گاهی کف پاها، گاهی بر سر انگشتان، گاهی در سینه، شاید هم سینه‌ها، گاهی حتا قلب کسی در صدای کس دیگری می‌زند.

قلب بعضی‌ها اما انگار در میان‌تنه‌‌شان گیر کرده است.  امروز پ یکی شان را نشانم داد. دلم خواست بزنم چشمش را دربیاورم اما انگشتم به چشمش نرسید.

 

پی‌نوشت بی‌ربط: عصبانی شدم آمدم با کف دست بزنم به پیشانی‌ام کوبیدم به چشم خودم.  خیلی درد می‌کند.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 21:32  توسط ترنج  | 

 

 

دوازده سیزده سالی می‌شود رفته‌ای هنوز وقتی برمی‌گردی و چند شبی را با مایی دوباره امن می‌شوم.  و وقتی می‌روی باز همان دخترک چهارده پانزده ساله‌ای هستم که ناگهان می‌فهمد همان‌قدر تنهاست که دنیا بی در و پیکر و ترسناک.

 

اما خودمانیم از پسش برآمده‌ام، نه؟!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 11:16  توسط ترنج  | 

 

 

بادبادکها در آسمان شنا می کردند.  دریا سیاه بود و عصبانی و موجها کف کرده و داغ .  نشد بر شنها قلب بکشم.  ببخش.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 23:33  توسط ترنج  | 

 

 

  1. اونی که گفته زمان دردهای آدمی را شفاست احتمالا خودش درد مزمن نداشته.  زمان تنها کاری که می‌کنه اینه که به من یاد بده چطور به زخمهام عادت کنم.  این خوبه چون وقتی بهش عادت می کنم دیگر انقدر منو نمی ترسونه و ممکنه به فکر بیافتم یه چاره ای به حالش بکنم.  البته گفتم ممکنه.  چون یه بدی هم داره انقدربهش عادت می کنی که دیگه اصلا نمی بینیش، وقتایی هم که سر باز می کنه و به خون می‌افته می گم چیزی نیست یه حساسیت فصلیه.
  2. یه دوست جدید دارم.  اسمش مومو ست.  مومو شاعره.  نمی دونم وسط حرفاش شعر می خونه یا وسط شعراش یه چند کلمه‌ای هم حرف می‌زنه.
  3. اصلا مهم نیست که ویتگنشتاین، هایدگر و بکت و بقیه بر و بچ چی می گن، تو زنده‌ای زبان  و من اینو شهادت می‌دم.  حالا بذار شاعرها بگن تو به شعر زنده‌ای، و داستا‌نویسها بگن به داستان، و نقاشها بگن به نقاشی، و سینماگران به خصوص دسته مستقل، بگن به سینما و تا آخر.  بهت برنخوره این هنرمندها چون زنده‌بودن خودشون محل تردیده هی به تو گیر می‌دن.  و گرنه من می‌دونم زنده‌ای، و کلمات در تو متولد می‌شن، بعضیاشون عاشق می‌شن، بعضیاشون هم می‌میرن.  نشون به اون نشون که امروز تو خیابون به یه پسر بچه‌ خندیدم.  اونم دندونای ریز و سفیدش رو نشونم داد، بعد هم دست مامانش رو ول کرد و بهش گفت:  من با این خاله می‌رم تو برو خونه درم ببند.
  4. مریضی تو بد رفته رو اعصابم.  البته باید می‌نوشتم مریضی تو هم.  زود خوب شو.

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 21:37  توسط ترنج  | 

 

تو یادم دادی همیشه خدا را شکر کنم. برای همین وقتی زندگی گردابی می شود که برای بلعیدن من دهن گشادش را باز می کند خدا را شکر می کنم که فقط یک گرداب است نه چیز دیگر، مثلاً یک سیاه چاله فضایی.

این طوری جنگیدن، کم نیاوردن و به ریش دنیا خندیدن راحتتر است.

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت 21:48  توسط ترنج 

 

از آنجایی که من هم مثل آزاده دیوانه این ترانه ناتاشا بدینگ فیلد شدم، توپرانتز احساس می کنم هر کار می کنم از دست این دختره رهایی ندارم، ترانه رو برای خودم ترجمه کردم.  آره آره می دونم خیلی شعار دادم که ترانه برای ترجمه نیست اما خوب فکرکنم حرفم رو پس می گیرم و اصولا و اصلا آدمی که از حرفش برنگرده آدم نیست که.

خودمون تنهایی

از پس همه چی برمیایم

دیگه هیچ‌چی

هیشکی رو نمی‌خوایم

 

اگه من اینجا دراز بکشم

اگه من فقط اینجا دراز بکشم

می‌آی اینجا کنارم دراز بکشیو

دنیا رو فراموش کنی؟

 

 

الان درست نمی‌دونم

چطور بگم

چطور حس می‌کنم،

این سه کلمه

که این همه هم گفته شده

اصلا کافی نیست

 

اگه من اینجا دراز بکشم

اگه من فقط اینجا دراز بکشم

می‌آی اینجا کنارم دراز بکشیو

دنیا رو فراموش کنی؟

 

فراموش کن بهمون چی ‌گفتند

قبل از این‌ که خیلی پیر شیم

باغی رو نشونم بده

که زندگی توش جوونه کرده

 

بیا وقت تلف کنیم

 

دور  و برمون ماشینا

هم و دنبال می‌کنند

مهربونیت رو می‌خوام

که خودمو یادم بیاره

که خودمو پیدا کنم

 

اگه من اینجا دراز بکشم

اگه من فقط اینجا دراز بکشم

می‌آی اینجا کنارم دراز بکشیو

دنیا رو فراموش کنی؟

 

 

فراموش کن بهمون چی ‌گفتند

قبل از این‌ که خیلی پیر شیم

باغی رو نشونم بده

که زندگی توش جوونه کرده

 

همه آنچه هستم

همه آنچه بودم

اینجاست تو چشای قشنگ تو

این تنها چیزیه که می‌تونم ببینم

 

نمی دونم کجام

نمی‌فهمم چقدر محشره

فقط می‌دونم این لحظه هرگز برامون

تموم نمی‌شه

 

 

اگه من اینجا دراز بکشم

اگه من فقط اینجا دراز بکشم

می‌آی اینجا کنارم دراز بکشیو

دنیا رو فراموش کنی؟

’We’ll do it all
Everything
On our own
We don’t need
Anything
Or anyone

If I lay here
If I just lay here
Would you lie with me
And just forget the world

I don’t quite know
How to say
How I feel
Those three words
Have said too much
It’s not enough

If I lay here
If I just lay here
Would you lie with me
And just forget the world

Forget what we’re told
Before we get too old
Show me a garden
That’s bursting into life

Let’s waste time


Chasing cars
Around our heads
I need your grace
To remind me
To find my own

If I lay here
If I just lay here
Would you lie with me
And just forget the world

 
Forget what we’re told
Before we get too old
Show me a garden
That’s bursting into life

All that I am
All that I ever was
Is here in your perfect eyes
They’re all I can see

I don’t know where
Confused about how is well
Just know that these things will never change
For us at all

If I lay here
If I just lay here
Would you lie with me
And just forget the world’

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 13:9  توسط ترنج 

 

فکر ‌کنم اگه بتونم یه ذره گریه کنم حالم خیلی بهتر شه اما یبس شدم از اشک حتا.  به همین ابر سیاه بی‌خاصیتی می‌مونم که تموم روز هی به خودش ‌پیچید و غرغر کرد اما نبارید.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 22:20  توسط ترنج 

 

 

 

 

اگر صبح از خواب بلند می شی و به خودت می‌گی اَه باز صبح شد به احتمال زیاد یه جایی تو دلت نشتی داره.

 

 

نقاشی از ایوا گونزالس.

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم خرداد 1387ساعت 8:17  توسط ترنج 

 

 

خسته‌ام و کسی نیست زمین را از دوشم بردارد.

 

 

پی‌نوشت بی‌ربط:  از آن هم مهمتر به شدت جیش دارم و فکر نمی‌کنم به دستشویی برسم.  آه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 21:46  توسط ترنج 

 

 

از آنجایی که یه ابله بیکاری پیدا شده که احتمالا مهمترین کار زندگیش اینه که ببینه من کی دو خط نوشتم بیاد به اسم خودم برای خودم گله‌ای کامنت بذاره و از آنجایی که من اصلا حال و حوصله و اعصاب این که با این گوساله محترم کل کل کنم ندارم، و از اونجایی که این مسخره‌بازی‌ها چیزهای بدی رو یادم میاره، و از اونجایی که این دو خط نوشته من معمولا انقدر شخصیه که دوستانم فقط به لطف برایم چیزی می‌نویسند و از اونجایی که این دوستان همه آی دی منو دارند و می‌تونند برام بنویسند با لعنت بر شیطان رجیم و با اجازه شما کامنتدونی رو تعطیل می‌کنم. 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 10:37  توسط ترنج 

 

کامپیوترم کمی تا قسمتی رو به راه شد.  انگار باید بی‌خیال هارد سابق و دیتایش بشوم.  هارد نو شده است و حالا انگار با کودکی تازه به دنیا آمده با مغزی آکبند رو به رو هستم.  با آن یکی هفت‌هشت سالی بود رفیق بودیم.  با این یکی هیچ خاطره مشترکی نداریم.  آن یکی خیلی یادداشتهای آنلاین و هرگز منتشر نشده در خود داشت.  آن یکی دفتر خاطرات من، سنگ صبور من بود که ترکید انگار.  نخندید خوب.  من  و اشیاء دور و برم بدجوری به هم وابسته‌ایم.  مثلاً این مداد روترینگ چند تا از داستانهایم را نوشته باشد خوب است.  چطور دوستش نداشته باشم؟!

 

پی نوشت بی ریط:  من که می گم مطمئنم همه چی خوب و خوش پیش می ره.  تو هم خیالت جمع باشه، جمع جمع. 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 20:17  توسط ترنج  | 

 

 

اصلا یادم می‌ره که دارم آهنگ شکیرا رو دانلود می‌کنم صداش که بلند می‌شه یه لحظه جا می‌خورم.

محشره.

صدای شکیرا یه جورایی زبره.  مثل ریش تازه دراومده بر صورت مرد.

دوست دارم صورتم رو روی زبری صداش بکشم.

هوم.

دلم برای هیچی تنگ نیست.  دلم هیچی نمی خواد.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 15:37  توسط ترنج  | 

 

دوست داشتن تو، گرچه سخت‌ترین کار جهان، از دوست نداشتنت آسان‌تر است.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 19:43  توسط ترنج  | 

 

قبل از این که بری می دونستم خیلی خیلی خیلی دوستت دارم اما انگار باید می رفتی تا من بفهمم این خیلی یعنی چقدر .  چه خوب که کمتراز یه ماهه دیگه اینجایی و چه خوب که فردا یه تولد خارجی داری.  دوست دارم. تولدت مبارک رفیق.

پی نوشت بی ربط:  باور می کنید از وقتی پست وحید رو نوشتم تازه فرصت شد کامنتهام رو بخوونم؟ ولی خیلی کیف داد که یهو اومدم دیدم ۱۱ تا کامنت دارما. 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 0:15  توسط ترنج  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 19:42  توسط ترنج  | 

 

 

پونه جان می فرمایند حالا که ارشاد آثار ما (البته درستش این است که بنویسم آنها) را تأیید صلاحیت نمی‌کند کاری کنیم که عرضه اینترنتی نوشته‌هایمان آسان‌تر شود، و خواننده‌ها هم بیشتر.  پونه جان می‌فرمایند از خودمان خلاقیت در کنیم.  عده‌ای بر این گمان هستند پونه جان با مقام معظم رهبری درارتباط است و دارد ما را وادار می‌کند خلاقیت و شکوفایی و نوآوری کنیم.  اما ما از آنجا که می‌دانیم پونه جان با رهبری درارتباط نیست و با شخص دیگری درارتباط است و این ارتباط کلی باعث شکوفایی‌‌اش شده به او اقتدا می‌کنیم بلکه ما هم بعله.

پونه جان تنها راه عرضه اینترنتی آثار این است که پی دی اف‌اش کنیم و خلاص.  آره می‌دانم این راه کار قبلاً کشف شده، نوآوریش دراینجاست که سایتی درست کنیم شبیه آمازون.  نه برای این که بفروشیم آثار را نه.  منظورم آن بخش اطلاعاتی و نقد آثار در آمازون است.   سایتی داشته باشیم که بانک اطلاعاتی تمام یا بیشتر آثاری باشد که در اینترنت قرار دارند.  الان خیلی کارها روی نت هست اما ما ازشون بی‌خبریم.  اگر بتوانیم همچین سایتی درست کنیم می‌شود مرجع خواننده و خوب خیلی کمک است.

مزیت دیگری که سایت حتما باید داشته باشد برخورداری از سیستم امتیازدهی است.  یعنی هر کسی که آن کتاب اینترنتی رو خواند بتواند اگر دوست داشت نظرش را بنویسد و به کتاب امتیاز دهد.  این  کاری است که آمازون می‌کند هر کسی اگر دوست داشت با اسم واقعی و اگر نه با همان هویت مجازیش درباره اثر نظرش را می‌نویسد.  این کار اول از همه تبلیغی است برای کار.  اغلب کسانی که کارشان را روی نت منتشر می‌کنند بنام نیستند حالا اگرمثلا پونه کتابی را بخواند و برود بنویسد خوب بود یا امتیاز بدهد من به هوای اعتمادی که به سلیقه ادبی پونه دارم کار را می‌خوانم.

این کار فایده دیگری هم دارد.  متاسفانه انتشار آسان اثر در نت باعث شده ما، اصلا ما نه من، فکرکنم خیلی نویسنده‌ام چون 20 نفر نوشته‌های مر