تبليغاتX
در گلستانه

 

 

امیر که گفت پدر کتی عزیز فوت کرده یکهو فلاش بک رفتم به روزهای سوگواری خودمان، ولی خودم را نگه داشتم هنوز آماده نیستم این فیلم را از نو ببینم هرچند تازگیها عجیب خودش را به ذهنم تحمیل می کند. همه اش به این فکر می کردم که چی میشد نه ما نه کتی نه هیچ کس دیگه همچین روزهایی رو تجربه نکنه.  می دونم نمی شه به قول سهراب "ریه های لذت پر اکسیژن مرگ است".

 وقتی طالبان آن دو گروگان کره ای را کشت هم گاهی به خودم می آمد می دیدم  در ذهنم هی رفته ام جلو، حالا خانواده‌شان چه می کنند؟  آیا کسی را دوست می داشتند؟ حالا او چه حالی دارد؟ حتما به این فکر می کنند که عزیزانشان به چه گناهی مردند؟ و باز خودم را می دیدم که نشسته ام به سوگ.  دستم را می گرفتم جلوی ذهنم، که نه.  امروز صبح که رفتم بیرون کسی را تشییع می کردند،  آمبولانس سفیدی که ایستاده بود جلوتر بلاخره اشکم را درآورد. ظهر که وبلاگ امیر را خواندم دیدم انگار نمی شود در بروم از سیاهی آن روزها.

 

الان دوباره تلویزیون برنامه ای پخش کرد از گروگانهای کره ای آزاد شده.  آن دو نفر که کشته شدند کشیش بودند.

 

نمی دانم چطور می میرم ولی دو تا چیز برایم خیلی مهم است یکی اینکه حالا نمیرم، یکی دوتا جیز هست که تجربه نکرده ام و فکر می‌کنم اگر بدون تجربه شان بمیرم انگار که اصلا زندگی نکرده‌ام.  یک چیز دیگر هم که خیلی برایم مهم است، دلم می‌خواهد مرگم را دوست داشته باشم.  چند وقت پیش دو تا جوان اینجا به خاطر خوردن مشروبی که بعد معلوم شد الکل نمی دونم چی بوده مردند، به نظرم مرگ خیلی الکی بود.  دلم نمی خواد این طوری بمیرم.

یک چیز دیگر که خیلی برام مهمه اینه که وقتی مردم همه منو که به یاد می آرند خنده به لبشون بیاد و پر باشند از خاطره های خنده دار و شاد از من.  و بگن دمش گرم خیلی خوب زندگی کرد.  این خیلی برام مهمه. 

 

در ضمن بعد از کلی فکر کردن به این نتیجه رسیدم فقط برای دو تا چیز حاضرم جون بدم ، وطنم و خانواده‌ام.  فکرکنم هر دوتایشان به خاطر یک چیز است: عشق. 

 

پی نوشت: وقتی می‌گم مرگ داره دنبالم می کنه می گید نه، الان داره یه برنامه درباره پرنسس دایانا نشون می‌ده و مردمی که چطور برای از دست دادن شاهزاده خانومشان سوگوارند، یه چیزی در در درونم می‌پرسه این طوری دوست داری؟ و من می‌خندم و بهش می گم خوب، باید بهش فکر کنم.  و اون چیز در درونم میگه: جمع کن بینیم با... جنبه بال پروازه.

 

در ضمن نقاشی باز هم از گوستاو کلیمت می باشد. خوب من چی کار کنم قشنگند. اسمش هست مرگ و زندگی.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 21:32  توسط ترنج  | 

 

والتر بنیامین می فرماید: از شباهتهای کتاب به فاحشه ها یکی این است که هر دو را می شود به بستر برد.

به نظرم بنیامین یا اصلا با غیر فاحشه ها کاری نداشته، وگرنه می توانست بگوید شباهت کتاب و زن، یا شاید هم به نظرش هر زنی که بشود به بستر برد فرقی با یک فاحشه ندارد.

 راستش چون من کلا با فاحشه ها هیچ مشکلی ندارم با فرمایش جناب بنیامین هم کنار می آیم یک جورهایی.

 اما غرض از مزاحمت:

چند وقتی است می خواهم یک بخش به وبلاگم اضافه کنم به اسم "رخ بنما"، من سوال می کنم شما اگر دوست داشتید جواب می دهید.

شرح سوال: به نظر من شخصیت هر آدم را می شود تا حد زیادی از روی کتابهایی که همیشه بالای سرش، زیر تختش خلاصه  کتابهایی که موقع خواب دور و برش هستند، حدس زد.

کنار تخت من همیشه دیوان شمس هست با حافظ. فروغ و سهراب جایشان را می دهند به هم. ( مثلا خیر سرم خودم را داستان نویس هم می دانم.)

کنار تخت شما چه کتابهایی است؟

توجه: کتابی که چون دارید می خوانید گذاشته اید بالای سرتان حساب نیست. کتابهایی را هم که دوست دارید اما بالای سرتان نیستند حساب نیست ( آ نرا می خواهم در یک رخ بنمای دیگه بپرسم) پس جر نزنید و بازی را خراب نکنید . باشه؟!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 22:23  توسط ترنج  |