تبليغاتX
در گلستانه - خیلی تاریکه اما من می‌بینمت.

 

 

دیروز خانه هم‌سایه‌مان زنها جمع شده بودند و دعا می‌خواندند، صدایشان می‌آمد.  "امن یجیب مضطر اذا دعا و یکشف سوء"  چشمهایم را بستم و گذاشتم سرم با آهنگ صدایشان برقصد.  برای تو دعا کردم. می‌دانم اعتقادی نداری.  فقط برای دل خودم بود.

 

امروز رفتم دانشگاه.  بین کلاسهایم یک ساعت وقت داشتم.  باید بنویسم رفتم سر مزار یا آمدم سر مزار؟  آسمان آبی بود، بدون ابر،  کسی جایی انگار آتش روشن کرده بود، بوی سوختن می‌آمد.  تکه‌های کاغذ سوخته را که باد آورد و روی سرم ریخت، گریه‌ام گرفت.  اگر نمرده بودی حتما دعوایم می‌کردی.

 

پس ما بیخود خیال می‌کنیم داریم دنبال معنایی برای زندگی می‌گردیم، ما فقط داریم سعی می‌کنیم کاری کنیم باورمان شود زنده هستیم.  شاید مثل آدمی که سردی تیغ را می‌کشد روی رگهایش، بعد که سرخی را می‌بیند تازه می‌فهمد تمام این مدت زنده بوده، هرچند شاید دیگر دیر شده باشد.

 

می‌گویی کسی دارد خودکشی می‌کند و من می‌فهمم، شاید هم می‌دانستم از قبل، که خودکشی را می‌شود به صیغه استمراری هم به کار برد.  این‌طوری اصلا شاید حالش هم بیشتر باشد.   اما جمله‌ای که نمی‌شود آن را با "شاید" نوشت این است: بعضی‌ها با خودکشی کردن خودکشی می‌کنند بعضی‌ها با خودکشی نکردن. این وسط فقط عده معدودی روی لبه این تیغ، زندگی را مثل آدمهای زنده می رقصند.

 

بر باعث و بانی اش لعنت.  نچ باز هم دلم خنک نشد.  باید بروم بایستم جلوی آینه گیسم را بکشم.

 

 فکر می کردم حرفی نباشد که نتوانم به تو بگویم، حالا می بینم می شود.  زنگ زدم که با تو حرف بزنم خجالت کشیدم.  از این که خجالت کشیدم خوش‌حال شدم.  نمی‌دانم چرا خوش‌حال شدم، شاید از این که دیدم هنوز هم چیزهایی هست که گونه‌هایم را گل بیاندازد.  این رنگ هم شبیه خون است، خوب نه به آن سرخی اما آن‌قدر سرخ هست که یاد من بیاورد زنده‌ام هنوز قبل از آن که دیر شده باشد.

 

همین. حالا می شه چراغ رو روشن کنی. 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم اسفند 1386ساعت 19:13  توسط آزاده  |