تبليغاتX
در گلستانه - آره هنوز

 

 

می‌دونی انگار تو زندگی یه چیزی هست که نیست، هیچ‌وقت نبوده، هیچ وقت هم قرار نیست باشه. یه چیزی که اگه باشه دیگه تنها نیستم.  اگه هیچ‌وقت نبوده  از کجا می‌دونم هست؟  اگه نیست پس چرا فکر می‌کنم هست؟

 

چشمهات چنان خاک گرفته که دلم می‌خواد روش اسمم رو یادگاری بنویسم.  اگه جا بود یه قلب تیر خورده خون‌چکان هم کنارش می‌کشم

 

کلوچه فومنی داغ دوست دارم از رُخ رُخ شکر زیر دندونام خوشم میاد

 

هر صبح که از خواب بیدار می‌شم حس می‌کنم سخت‌تر شدم، سفت‌تر، نشکن.  دوست ندارم، آدم که نشکن نمی‌شه.  آدم نشکن دوست ندارم.  خوشبختانه ظهر نشده می‌بینم چه خوب هنوز هم جزو شکستنی‌هام.  باید با احتیاط حمل شوم.  با توام حواست هست؟

 

به مامانم می‌گم سلام جیگر من می‌گه تو نمی تونستی سالاد درست کنی؟  بهش می‌گم حالت چطوره خوشگل من؟  می‌گه به نظر تو هم اون دور روی سرامیک ششم از سمت چپ جای پا هست؟  داره با خان داییم حرف می زنه انگشتام رو می‌کنم تو گوشم که نشنوم همه اش رو می‌دونم تکراریه عین فیلمی که خودت توش نقش داشته باشی دراتاقم رو باز می‌کنه و میاد تو می‌دونم می‌خواد برام تعریف کنه تموم اتفاقاتی که خودم توشون حضور داشتم و همین الان هم همه‌اش رو شنیدم، چطور واسه دایی تعریف کرده و اون چه گفته.  این‌طوری ست که تمام اتفاقات این خانه برای من سه بار تکرار می‌شه بلکم چهار بار.  البته قبل از این‌که شروع کنه می‌گه:  هنوزلباسات رو جمع نکردی؟  این کتابها رو از زیر تختت بردار.  کیفت رو بذار اونور

 

 

داریم با هم تلفنی حرف می‌زنیم.  مجبور می‌شه بره اون خط رو جواب بده.  برام یه آهنگ انتظار می‌گذاره که نمی‌دونم چیه اما قشنگه.   با آهنگش می رقصم.  سایه‌ام هم.  دستم رو می چسبونم به دست سایه‌ام و چرخ می‌زنم اون هم چرخ می‌زنه.  من بشکن می‌زنم اون نمی‌تونه بشکن‌ش صدا نداره

 

دیروز رفتم سلمونی، من و پونو و اری دلوکا با هم رفتیم.  زنها با پیشبندهای پلاستیکی و سرهایی زیر کلاه و فویل به آدم فضایی می‌ماندند.  همه دیرشان شده بود غیر از من، و همه نگران شوهرهایشان بودند همان‌قدر که پونو نگران بچه‌هایش.  من نگران کسی نبودم عجله هم نداشتم. خانه هم اگر بودم  داشتم همین کار را می‌کردم: کتاب می‌خواندم.  فقط چون موراکامی چاق و گنده بود گذاشتمش همانجا در خانه و دلوکا را با خودم آوردم که لاغر و باریک است و راحت در کیف جا می‌گیرد

 

خانه که رسیدم زنگ که زدم مامان پرسید کیه؟ گفتم من. پرسید تنهایی؟  گفتم آره هنوز

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 12:59  توسط ترنج  |