تبليغاتX
در گلستانه - به به

 

 

 

یکی از دوستان من داشت فکر می‌کرد زن یک نفر بشود یا نه.  پدرش که او را در فکر دید گفت:  بابا جان انقدر فکر نکن.  خیال کن داری می‌ری از سر کوچه پفک بخری.

حالا این پدر را اضافه کنید به پدر من.  برای من توضیح می‌دهد یک خواستگاری پیدا شده این طور و آن طور.  می‌گم خوب ببینمشون.  می‌گه اگه می‌خوای بگی نه بگم نیان.  می‌گم بابا جان من که ندیدم.  می‌گه بهت دارم می‌گم این طور و آن طور است دیگه، چیشو می‌خوای ببینی.

خیلی دلم می‌خواست روم می‌شد می‌گفتم چیشو می‌خوام ببینم.  یعنی اساسی جلو خودم رو گرفتما.

 

پی نوشت بی ربط:  اسم نقاشی هست "زن در اندیشه" کار نقاشی به اسم "گیل ماروسی". 

حالا چه ربطی دارد به این پست؟ این را فقط من می دانم و تو.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 13:25  توسط ترنج  |