
شب تولد شب غمگینی است. تمام شبهایی که یه جورایی خاص می شوند یه جورایی هم غمگینند. مثل شب عید، شب یلدا، و برای من شب عید فطر هم. انگار توقع داری اتفاق خاصی بیافتد، اتفاقی جادویی.
فردا یا تن میدهی به غم و غمبرک میزنی یا سعی میکنی به هر قیمتی شده زندگی کنی و حالش را ببری و شب که به بستر می روی به خودت بگویی خوب جادو همین بود دیگر، جادو یعنی من هم زندهام هم زندگی میکنم، اصلا جادو خود منم.
من بیست و هشت سالمه، خونه ندارم، ماشین ندارم، شوهر ندارم، بچه ندارم، هیچ نوع دستاورد ملموسی ندارم اما هنوز بلدم از ته دلم بخندم. بلدم شعر ترجمه کنم، بلدم داستان بنویسم هرچند هیچ کتاب چاپ شدهای ندارم. بلدم گلیمم رو از آب بکشم بیرون و پام رو درست به اندازه اون دراز کنم. بلدم برقصم. بلدم تو بازی منچ ببرم. بلدم با بچهها بازی کنم. بلدم از صدای بال قمریها کیف کنم. بلدم چطور فال تاروت بگیرم. بلدم بدون تو زندگی کنم. بلدم بدون آینه آرایش کنم. میدونم اگه پشت گوش گربه رو ناز کنم خوشش میاد. گاهی وقتها خیلی میترسم. گاهی هم خیلی شجاعم. خیلی جاها اشتباه کردم، خب خیلی جاها هم نکردم. گاهی خیلی خجالتیام، گاهی خیلی بچه پررو میشم. همسایهمون یه سگ سیاه گنده داره که به نظرم وقتی منو میبینه میخنده. پنیر دوست دارم شکلات هم. از فیلمهای عاشقانه و کارتون خوشم میاد. وقتی موهام رو می شورم اعصابم آروم می شه. آدمهای زیادی رو از دست دادم، آدمهای زیادی رو بدست آوردم. آدمهای زیادی دوستم دارند. آدمهای زیادی رو دوست دارم، بعضیاشون رو خیلی خیلی خیلی دوست دارم. دلتنگ که میشم گریه میکنم. گریه که میکنم سرم درد میگیره. خیلی خوشحالم که زنم. دریا و درخت و آتیش رو دوست دارم، از باد اما میترسم. نمیتونم بدون موسیقی زندگی کنم. دارم همه سعیام رو میکنم. خودم رو دوست دارم حتا وقتی خودم رو دوست ندارم.
همهاش همین نیست خیلی چیزهای دیگه هم هست که نگفتم، خیلی چیزهای دیگه هست که خودم هم هنوز نمیدونم با این حال آزاده بودن رو دوست دارم.
