دلم روشن است. امیدوارم.
یادم هست هنوز چهار سال قبل، انقدر دور نیست که از خاطرم رفته باشد.
یادم هست روز قبل از انتخابات نوشتم:
"تحریم کنندگان قرار است صدایشان را به گوش چه کسی برسانند یا اصلا مجال درآمدن صدا به آنان داده خواهد شد. شما انتخابات را تحریم نکرده اید شما نظام را تحریم نکرده اید شما دکتر معین را تحریم کرده اید . شورای نگهبان که هیچ، قوهء قضاییه هم که هرگز به ما تعلق نداشت، مجلس را هم که به راحتی از ما گرفتند حالا بیاییم دولت را هم دو دستی تقدیمشان کنیم؟!!!. می دانم دکتر معین شاید حتا نتواند 1% آنچه می گوید را عملی سازد اما من به او رای می دهم تنها برای اینکه آنچه بدست آورده ام از دست ندهم."
روز بعد از انتخابات نوشتم:
"امروز به خودم افتخار کنم که جزو 4میلیون و پنجاه و چهارهزار و سیصد و چهار نفری هستم که ایران برایشان جان جهان است، ایران آزاد، ایران آباد، ایران برای همه ایرانیان. افتخار می کنم جزو کسانی هستم که از روند کند دموکراسی در ایران ناامید نمی شوند و از یک برگ رای تمام سهمشان از این مملکت به سادگی نمی گذرند قهرنمی کنند."
حالا هم میگویم به تو که میگویی شاید رییسجمهور حقیقت را میگوید، به تو میگویم من به قفسههای خالی مانده کتابخانهام نگاه میکنم، تو به سفرهات نگاه کن که کوچکتر شده است، من رفتن دوستانم را از این سرزمین نگاه میکنم به درد، تو به خیل عظیم کارگران بیکارخانه نگاه کن. من به زهرا بنییعقوب نگاه میکنم و پاهایش را معلق بین زمین و آسمان میبینم، من به روزنامهها و مجلاتی نگاه میکنم که دیگر منتشر نمیشوند، من به ماجرای دانشگاه زنجان نگاه میکنم، من به جلوه جواهری نگاه میکنم، من به امید نگاه میکنم که امیدرضا صیافی، تو به هرچه دلت میخواهد نگاه کن فقط نگاه کن.
حالا به این کاغدی که میدهند دست ما نگاه کن، به همین برگ رای. اگر نباشی اینجا در کنار ما گفته ای آره به آنچه بر سر مان آمد. نگو آره بگو نه.
