هفت نفر آدم، دست کم هفت نفر آدم، که شاید برادر کسی بودند و بی شک فرزند کسی و کسی چه می داند شاید زنی دوستشان می داشت.
به نیما گفتم من هنوز گریه نکرده ام ولی فکر می کنم هفت نفر آدم کافی باشد برای ناله هایی که نمی دانم از کجای گلویم در می آید حالا.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 16:10  توسط آزاده
|
