
گاهی خوب است رفتن، خوب است سرگردانی، خوب است دور شدن، خوب است گم شدن، اصلا چطور می شود پیدا شوی اگر قبلش گم نشده باشی. فقط باید حواست باشد فکر نکنی رفتن دوای سرگشتگی توست، فکر نکنی حالا آمدن خوبت می کند، حالا در این آمدن چیزی هست که بعد ببینی نیست و از اینکه نیست دلتنگ شوی دلتنگ تر از قبل، ببینی هنوز سرگردانی و هستی اما هستن تو وزن ندارد و حالا صداهای بیشتر و تازه تری در اطراف توست اما هنوز داری با خودت حرف می زنی و این مونولوگهای درونی از قواعد زبانی مرسوم پیروی نمی کنند و همین است که تازگیها می بینی حوصله حرف زدن نداری و هر چه از تو می پرسند فقط لبخند می زنی و جملاتت فعل ندارد، کنش ندارد، معلق است تا دلت بخواهد تعلیق دارد بس که ته ندارد، چه می گویید شما نویسنده ها شما هنری ها پایانش باز است؟ برای همین نوشتن خوب است، می توانی بنویسی خط بزنی خط نزنی می توانی یک کلمه بگذاری اینجا و یک ساعت بعد بیایی کلمه بعد را بنویسی یا ننویسی اصلا
همه این لاطائلات نیمه شبانه را بی خیال، می دانی ماجرا در اینجاست که زمین گرد است و هر چقدر هم بگردی باز می رسی به خودت، به همان نقطه ای که رفتن را از آنجا آغاز کردی.
