تبليغاتX
در گلستانه - حکایت روز چهاردهم

 

برخیز دلا که دل به دلدار دهیم

جان را به جمال آن خریدار دهیم

 

این جان و دل و دیده پی دیدن اوست

جان و دل و دیده را به دیدار دهیم.

 

سایه: سیاه مشق

 

 

 

پی نوشت بی ربط:  دلم پیراشکی می خواد، پیراشکی بدون کرم، بدون شکلات، گرم و شکری از نانوایی سر کوچه داداشم.   فریبا جان جزییاتش رو خوب گفتم؟!  آهان درضمن همین ماه رمضون می‌خوام.  راستش رو بخواهید الان بیشتراز اینکه دلم بخواد جان و دل و دیده به دیدار دهم، دلم پیراشکی می خواد. 

 

 

 

یه چیز دیگه هم خیلی دلم می‌خواد که برای عید فطر باز دو سه روز مملکت رو تعطیل کنند داداش خان بیاد خونه همه دور هم باشیم، برم پنیر خامه ای بخرم، صبحانه عید فطر با هم بخوریم. 

نمی دونم چرا هر آرزویی می‌کنم بر اساس خوردنی ها پیش می‌ره، حالا خوبه افطار کردم.

 

یک پی نوشت خیلی خیلی بی ربط:  وقتی کسی رو تنها به جرم اینکه با ما متفاوته مسخره می کنیم و بهش می خندیم در واقع داریم پشت این خنده زشت ضعفهای خودمون رو پنهان می کنیم وگرنه فکر نکنم هیچکس آدم کامل باشه و ما ها اکثر ماها که ادعای متفادت بودن داریم حتما جایی طعم مورد تمسخر قرار گرفتن رو چشیدیم شاید برای همینه این طور رفتار می کنیم انگار داریم ناخودآگاه از خودمون انتقام می گیریم.  این از معدود رفتارهایی که برای من غیر غیر غیر قابل تحمله.  یعنی این هم یک سایه است؟

خدایا کاش می فهمیدیم به قول شی نی لی تنها وظیفه آدمها روی زمین اینه که همدیگر رو دوست داشته باشند، بعضیا رو خیلی دوست داشته باشند و برای چند نفری هم جون بدهند.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 21:51  توسط آزاده  |